اشک ها اینبار دیگر با مشت می کوبند به چشم هایم .. نگذار بگویم آنچنانی که درب ِ خانه ی ولی ِ خدا را .. نه ؛
.
.
که ...
مع دمی یجری حبّی ...
وقتیکه از درد ِ شانه، شانه نشد موی زینب ات ..
.
.
اینکه گفته اند روضه ی مادر نخواندنی ست .. هیچ بی دلیل نیست! ..
دیشب بعد از روضه ی مادر، یکی داشت با کمردرد ِ ناشناخته اش، عشق می کرد ...