خواب دیدم .. در مسیر زیارت ِ امام رئوف قرار گرفته ایم .. اما مسیری تنگ و سریع الزوال .. که هرلحظه تاخیر بر تصمیم برای رفتن به سوی دیدار .. مزید بر تنگ تر شدن ِ مسیر می شد .. و من اما تصمیم خود را گرفته بودم .. خودم را می دیدم که به چه سختی اما سبکبال و رها .. انگار که بر ابرها گام می نهم .. از تمام آن موانع دشوار و ایستا وار که مرا به ماندن می خواندند .. می گذشتم .. خودم را می دیدم بر زمینی که گواه ِ اشک های بی امان و ضجه های چادرم بود .. و آن مانع ِ آخر که آنگونه گذشت که انگار باید .. بخشی از خودم را جا می گذاشتم .. و گذاشتم .. و دیدار ِ یار ... آغوش گشود .. از پسِ تمام ان ناملایمات .. آن لحظه ای که تمام ِ عالم و آدم را به حریم ِ یک سجده ی لطیف دعوت می کرد ..
..
دلم شکسته تر از بغض ِ صحن ِ آینه بود
که نوشخند ِ تو تجویز شد؛ دلم مرمّت شد! ..
برای نازنین خواهرم تعریفِ عشق کردم و نیک گریستیم ..
اما من که می دانم که این اشک ها و آن ضجه های رهایی مرا رها نمی کنند .. تا رخصت ِ دیدار ... ان شاء الله .
.
.