دی روز در ساحل دریای خزر وقتیکه خنکای نسیم ِ بهاری خودش را می پاشید روی صورتم و تمام ام را عاشقانه در حریر ِ بوسه اش می پیچید .. در آن لحظاتی که بی هیچ کوششی نوازش اش در چشمانم فرو می رفت و ناخواسته شبنم می آفرید .. من نگاهم را دوخته بودم به نقطه ی تلاقی ِ آبی ِ ملایم ِ آس مان و امواج ِ نرم و آرام ِ دریا .. و در دل به یاد تو می خواندم: " اللهم صلّ علی محمد و ال محمد و بارک علی محمد و ال محمد و ترحّم علی محمد و ال محمد و تحنّن علی محمد و ال محمد و سلّم علی محمد و ال محمد کافضل ما صلّیت و بارکت و ترحّمت و تحّنت و سلّمت علی ابراهیم و ال ابراهیم .. انک حمید مجید .. " و از همان جا برایت سلام می فرستادم .. تنها به این امید که یکی از همین سلامانه های عاشقانه عبور ِ تو را دیدار کنند .. خدا را چه دیدی؟ .. شاید غصه رد شود .. شاید بازیافته شویم! .. .