دیروز تر معلم " دانا ادب دارد " را برایمان سرمشق می نوشت و ما آنقدر می نوشتیم ش و می خواندیم ش که از بَرَش می شدیم .. که باورمان می شد: دانا ادب دارد! ... و دیروز ... چیز هایی شنیدیم و دیدیم و خواندیم که باورمان را لرزاند .. زخم هایی خوردیم که عمق ِ روح ِ باورمان را زخمی کرد به ناجوانمردی .. اما انگار شهامت ِ اظهار نداشتیم که بنویسیم: "دانا ادب ندارد! " .. و باادبی را تقیه می کردیم به امید امروز .. امروزی بالنده تر که از پس ِ آن زخم ها دیگر طوری شده ست که بی هوا خودش را خیس می کند ... و بی نگاه به تمام ِ آن نگاه های بی رحمی که انگشت ِ اشاره شان را بر لبان ِ خونین اش نشانه می روند به صراحت و قاطعیت ِ یک مرد ِ زخم خورده پشت می کند به تمام ِ آن نامردی ها و درد ِ سکوت ِ مردی تنها را در پس ِ خجلت ِ درهای نیمه باز فاش می گوید: آنها خوب می دانستند که دل ِ مولا پهلوی بانو بوده .. اما ادب ِ دلداری را رعایت نکردند .. دل اش را شکستند .. د ل ش .. را شکستند ...
.. و ما همواره امیدواریم به فردایی که مرهمی بر شکسته گی هایمان مرحمت فرموده: " انا عند قلوب عبادی المنکسرة " .. .