قطار شو كه مرا با خودت سفر ببري
به دورتر برساني ــ به دورتر ببري ..
تمام بود و نبودِ مرا در اين دنيا
كه تا ابد چمداني ست مختصر، ببري ..
که من تمام خودم را مسافرِ تو شوم
تو هم مرا به جهان هاي تازه تر ببري ..
سپس نسيم شوي تو و بعد از آن يوسف ...!
كه پيرهن بشوم تا مرا خبر ببري ..
مرا به خواب مه آلود ابرهاي جهان
به خوابهاي درخت انِ بارور ببري ..
و بعد نامه شوم من ... چه خوب بود مرا
خودت اگر بنويسي ... خودت اگر ببري ..
عجيب نيست كه هيزم شكن بياشوبد
درخت اگر كه تو باشي دل از تبر ببري ..
دوباره زوزه ي باد و شكستن جاده
چه مي شود كه مرا با خودت سفر ببري؟ ..
مرا با خودت سفر ببری ..
مرا با خودت ببری ...
.
.
... : در میانِ درخت ها .. تنها قطارِ زندگی ات را انتظار می کشی ... و در میانِ انتظار ها .. قرار های نداشته ات را می نویسی به پای درخت ها .. که هم گواهان انتظار تو اند .. و هم دلیلِ انتطار ها .. و این انتظار ها .. امان از این انتظار ها .. انتظار های بی قرار ..
.