ما را به جبــر هم که شده سر به زیر کن
خیری ندیده ایم ازین اختیـــــــــار ها ...
.
.
پ.ن: " ... دراز کشیده ام روی تخت خواب. چشم ها را که می بندم .. باز توی کله ام رژه می رود. شش ماه، گذشته ... توی این مدت که مرا آورده اند اینجا سعی کرده ام فراموش ش کنم .. اما نتوانسته ام. سعی کرده ام خم شوم روی خودم تا نیمی از خودم را پاک کنم .. اما نتوانسته ام. بعضی ها همه ی خودشان را پاک می کنند و می روند .. لابد می توانند. من نمی توانم ... "
..