.. ام شب تمام ِ تصنیف ها و ترانه های عاشقانه باید بروند پی ِ کارشان .. اصلاً نیامده می میرند .. که روی ِ آمدن هم ندارند ... وقتی که سرچشمه ی عشق صلای جوشش سر می دهد .. و انگار برای هر قلب ی یک کارت ِ دعوت ِ اختصاصی می فرستد که: " بگیر دست مرا تا تب ِ تو را بسرایم! .. " .. بگیر دست ِ مرا .. بگیر .... و آن قلبی که سبز ترین گنبد عالم را فقط با تصاویر، آه کشیده .. بغض ِ گلو گرفته ی پنهانی اش را با دست هایی نجوا می کند که می هراسد اگر یکبار ِ دیگر .. فقط یکبار دیگر .. ترنّم ِ آن صدای مبارک .. به سویش .. دستی بر آورَد .. هلاک شود .. اما این هراس ِ شیرین و آن هلاکت ِ قطعی دست ِ آخر کار ِ خودشان را می کنند .. دل اش را می برند .. و می رود تا با بوسه اندازه کند لطافتی را که حجم ندارد و مقدار نمی شناسد .. و همین طور که می رود به سوی دست های نگار ..  هر چه نزدیک تر می شود .. التهاب اش که بالا می گیرد .. چهار سوی جان اش شور می نوازند:

در حلولی چنین معطّر و مست

عشق "حالّ" ست و حال ِ ما در دست

می روند از بَر ِ مصافحه اش

قلب ها این "محل" های بی بن بست

..

قطعا فقط خدا می داند ام شب چه بر سر ِ قلب ها می آید .. وقتیکه شما به شخصه سرود ِ سرایش ِ بی قراری ها می شوید ..

 

یا نبیّ الرّحمة ... یا وجیهاً عند الله .. اشفع لنا عند الله ...

 

..

+ دوشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۱ 21:47 ; راهـ ی |