آه ازین مرز های ناگزیر ...
یه وقت هایی هم تو زندگی می رسه که با یه بغض ِ سرد میگی: " باید بروی را می روم " ..
..
پ.ن: اگر وجود ِ نازنین پدرم همراه ِ گام های لرزان ام نبودند ام روز .. بی شک آن احساس ِ ملال آور خودش را مقیم می کرد در دلم که : دیگه هیچ ربطی به این شهر ندارم .. اما سرمای آن بغض از گرمای نازنین وجودش همچون پیچکی عاشق بالا رفت .. و بالا تر رفت .. و آنقدر اوج گرفت که انگار تمام ِ شهر شکستند با زمهریر ِ یک قلب ِ ساکت که در سه گاه ِ مستی اش می خواند: خداحافظ ای شباهت ِ دور! .. .
..