میگه: ............... خیلی گرونه! ..
میگم: می دونم! ..
لحنشو شدیدتر میکنه و میگه: خیلی گرونه! ..
با آرامشی عمیق تر از قبل میگم: می دونم! .. خیلی گرونه .. ولی می ارزه! ..
میگه: ................ خیلی سخته! ..
با بغضی که نه رها میکنه و نه مقیم میشه میگم: می دونم! .. واقعاً سخته! .. ولی قشنگه! ..
میگه: باید بتونی .. نه اینکه فقط بدونی! ..
با چشمایی که حالا همه جا رو تار می بینه میگم: می تونم! .. ان شاء الله ...
میگه: تا کجا؟ ..
... این بار سرم بی اختیار می افته پایین و هم زمان یک گلوله ی خیس شلّیک میشه درست در مرکز ِ فاصله ی من و او .. و سکوت ....
میگه: نگفتی .. تا کجا؟ ..
تمام ِ هوای پشت ِ لب هامو جمع می کنم تا بلکه بتونن به هل یک سکوت ِ ناگزیر رو باز کنن .. اما ...
این بار نرم تر از قبل میگه: بگو! ...
.. به غایت ِ ملایمت که به سختی شنیده میشه، میگم: ... آخه مگه این راه نهایتی هم داره؟! ..
سرم رو در آغوشش می گیره و با دلنواز ترین ضرب آهنگی که میتونه یک صدا داشته باشه، در گوشم میگه: پس؛ بسم الله ...
.. و من در همون حالی که دارم پیچش در یک تپندگی ِ محض رو دچار میشم .. درست در همون لحظه ای که نَفَسم با نَفَسش گره می خوره .. و لب هام دارن آب شدن در حرارت ِ یک تلاقی ِ اصیل رو تجربه می کنن؛ میگم: بسم الله ..
..