چه بی بهانه و آسان هدر میشود عمر آدمی!
چه بی تفاوت آدمی تن میسپارد به سیاهی نادانی!
چه بی مهابا و ناگهان همه چیز هویت روشن خویش را از دست میدهد!
و من ... دلگیر و خسته تر از همیشه!!!
... دیگر از خستگی های نادانی خسته شده ام!
.. میخواهم درست از همین جا؛ از همین نقطهی آغازی دوباره در میانه راه؛
از همین سلام شادباش وارانهی بی هدف..
از همین هجمهی لبخندهای بی معنا..
از همین تولد دوباره و دوبارهی نمادپرستی و ظاهرگرایی..
از همین تکاپوهای بی دغدغه و بی سرانجام..
از همین بی دردی و بی دردی و .....
و از پَسِ چشمان بارانی اسفند عزیز که از پیش لوحِ ضمیرِ آدمی را ورق زده است..
و آنهمه "کوردلی" را میبارد و میبارد..!
آری... میخواهم از همین جا؛ درست از همین سلام.. از اهالی خداحافظی باشم!
آنان که با جهل و غفلت برای همیشه قهرند!
آنان که دلشان "همیشه بهار" است..!
آنان که به تعبیر مولا علی (ع):
"یرون اهل الدنیا یعظّمون موت اجسادهم و هم اشدّ إعظاما لموت قلوب أحیائهم!"
اهل دنیا را میبینند که به مرگ جسمشان اهمیت میدهند..
درحالیکه آنان به مرگ دلهای زنده خود بیشتر اهمیت میدهند!
. . . . . . . !