نمی دانم سر حضور در مناطق جنگی چیست که آنگونه آدمی را می بُرد و می بَرد!
تا گام هایم با پاکی و طراوت بی پایان آن سرزمین نورباران ملاقات نکرده بود.. عمق حقیقت وجودی شهدا مُدرِک نبودم! همیشه یک علامت سوال بزرگ در ذهنم جولان می داد که "شهدا زنده اند!" یعنی چه؟!
و حالا چه بسا با فهم ناقص و اندکم گوشه ای از این معنای وسیع را "حس" کرده باشم که... "رفتند ولی ادامه دارند..هنوز!!!"
استنشاق در هوایی معطر به حضور این رفیقان بی رقیب پروردگار..بی هیچ تردیدی مصفّایت می کند! ... دلبسته ات می کنند! ...هستی کشت می کنند! ..... ناپدید می شوی!
و ..... ناگهان .. تمام خواستنی های دوست داشتنی همیشگی ات ...
هرآنچه که ضربان قلبت را به نوسانی مدام می نواخت ...
تمام عناصری که آنها را در جایگاهی تزلزل ناپذیر گماشته بودی ....
.... ناگهان .. همه را "رنگباخته" می یابی!!
و از هجمه ی اینهمه "بی رنگی" ...... می ترسی ..!
ت ر س ی که حتی از بازگو کردن آن برای کسی هم هراسانی!!
ترسی صامت! .... که رخت گویایی را برنمی تابد..!
ت . . . ر . . . . . . س ِ
تجربه ی . . . .
بی . . ت . . . ع . . . . . ل . . ق . . . .. ی !
شاید فقط .. برای چند لحظه کوتاه ....!
"حسِ بی تعلقی"...... وحشتناک زیباست!!
حس درک اصالتت! حس پیوند آسمانی ات با صاحبت!
و . . .
درک واقعی غم ماندن و شوق رفتن!!
حتی برای لحظاتی ... کشتار می کند روح آدمی را !!
ای کاش ادامه یابد.....
ای کاش وجودهامان عبور از زیستنی بی علقه و تعلّق را بیاموزد!
... تمنّای این "بی رنگی" نیز سخت ویرانگر است!
...... تمنّای آزادگی با طعم دلبرانه ی سرسپردگی..!