" خدایا وقتی انسان این بچه های بسیجی را می بی ند که با چه اطمینانی از بهشت و دوزخ سخن می گویند ... از خودش شرمنده می شود .. آن وقت ما چطور خود را روشنفکر بدانیم و این واژه را با خود حمل کنیم؟! .. به قول اماممان امروز این مردم اند که چراغ راهِ روشنفکران اند .. ما تازه ادعا داریم که می خواهیم مسائل مردم را حل کنیم .. مسائل خودت را حل کن! مسائل مردم پیشکش ت ... پس چرا ما به خود مغروریم؟! .. آخر چه داریم؟! .. ذرّه ای از صفا و خلوص این مردم ای برادر برای من و تو کتابی ست که تا آخرِ عمر هم نخواهیم توانست که بخوانیم .. خدایا چه کنم؟؟ .. چرا من نمی توانم مانند این مردم عاشق باشم؟! .. عاشقِ تو .. عشقی که منتهای آمالِ من ست ... "

.

.

خدایا چقدر قلبم نیازمند به حضورِ یک شهید ست ..

خدایا فقط تو میدانی که تماشای صفای ضمیرِ این آسمانیان چه ها می کند حالِ آدم را ؟ ..

آه .. که این احساسِ خسران .. این جدایی .. این فاصله .. این حِرمان .. این بی با شما بودن هلاک میکند آدم را ..

.

خدایا می شود آیا دوباره به خوابم بیاید؟ .. می شود دوباره مرا با خود ببرد به ... ؟ ..

می شود آیا خدایا؟! ..

آقا سیّد دلتنگتم ... دلتنگ ..

 طنینِ ملایمِ صدایت را مجنونم .. و عمقِ ظرافتِ باورهایت را عاشقم .. .و تمنّای لبخندهایت بیداد می کند در من .. یک بار دیگر مهمانم می کنی سیّد بزرگوار؟ ..

خدایا شدّتِ این نیاز را فقط تو عالِمی .. رحمی بنما ... به نگاهی .. به حضوری ..

..

.

.

 

+ پنجشنبه ۴ آبان ۱۳۹۱ 0:50 ; راهـ ی |