اولین مِهرِ پاییزی .. و اولین مِهرِ باران یِ بیست و شش سالگی ام را در خانه ی کودکی هایم تجربه می کنم ... این روزها پُر شده ام از نگاه های دو عزیزی -که همیشه برای من حکم دو سیبِ به غایتِ ممکن سرخ، را داشته اند- که بی هیچ فاصله ای .. بی هیچ فاصله ای .. انارِ ملسِ زندگی شان را بی وقفه در حریرِ بوسه شان می پیچند ... و چقدر این تجربه برای من خواستنی و دل پسند است ... انگار مدتها ست از این دست تجربه ها نداشته ام .. چقدر دلم "اینجا" را می خواست .. چقدر .... پاییزِ اینجا را عاشقی می کردم ... چقدر دوست دارم اینجا بمانم و بی مقدمه .. بی بهانه .. به یکباره و ناگهانی، جام های تهی مانده ام را پُر کنم از باران هایی با طعمِ نوستالژیِ باد و بادبادک ها ...
هنوز سه روز از مِهرپاشیِ پاییز گذشته ست .. که لطافتش تاب نمی آورد و سَر می رود و ضرب آهنگِ آسمان را هم می شوراند .. تقریبا هر چند دقیقه یک بار، ریتمِ موزونِ نوازشِ ملایمِ مِهرانگیِ پاییز، مِهرآشوب می کند دلم را .. و من دلم می خواهد تمامِ هستی ام را بردارم و بگذارم درست بر سبزترین برگ از ظریف ترین شاخه ی درختِ لاغرِ " تکیده" از ثانیه های انتظار و قرار های نداشته ... ؛ گوش هایم را رها کنم در تنها ترانه ای که فقط و فقط یک آهنگسازِ نوازنده ی بی بدیل می تواند آن را بنوازد بی هیچ ساز و واسطه ای .. ترانه ای به نام "باران" .. و در سکوت فریاد بکشم:|انگار "ذوالفنون" زده از "اصفهان" به "شور"|..
.
براستی این ترانه .. این شور .. این آشوب .. فوقِ .... فوق العاده نیست ؟ ..
.
.