وقتیکه در نیمه شبی این چنینی به شدّت نیاز به یک هم صحبتِ هم دردِ هم دل، درونت را به جوش آورد .. تا بلکه حجم اندوه و ملالت های روحت و دردهای بی درمانت را که این روزگار و اهالی اش به هر نحو در قلبت فرو می کنند .. را با او به اشتراک بگذاری ... اما هیچ نیابی .. هیچ ....

هیچ یک از این موجوداتِ انسانیِ به خوابِ غفلت فرورفته نیازم را بر نمی تابند .. و من تابلویی دیگر از درد کشیدنِ منظره ی تنهایی ام را در آرشیو دردهایم بایگانی می کنم ...

حس و حال کودکی را دارم که تنها داشته هایش از این دنیا -پدر و مادرش- را در زیر آوار زلزله از دست داده و با وجود اینکه می داند آنها دیگر بازگشت نمی کنند؛ دیوانه وار ساعت ها و روزها آنها را صدا می زند و انتظار می کشد ..

 حس و حال همان کودکی را دارم که درجست و جوی امری عدمی، "جان بازی" را تجربه می کند ..

دلم می خواهد لاینقطع به در و دیوار کوبیده شوم تا هر کششی که از غیر در من ورود پیدا کرده از من ریزش کند ... آن وقت خیزش در یک "عدم مقدّس" را سرمستی کنم ..

..

شگفتا! از اینهمه خستگی ناپذیریِ دل ..! می کِشد .. کُشته می شود .. می کِشد .. کُشته می شود .. می رود .. می میرد .. می رود .. می میرد ... گویی هزار جان دارد این دل .... هرچند که مدتی ست دافعه اش بر جاذبه اش غالب آمده .. اما هنوز هم ... بوی خون .. از فاصله ها .. محسوس ست ...!!

..

وقتیکه غلیانِ محبّتِ درونت، امکانِ بروزِ بیرونی نمی یابد و بی رحمانه در خودش خفه می شود ...

وقتیکه صاحب دلی نباشد که ترنّمِ شیدایی و عمقِ لطافتِ احساست را نیوشای جانش کند ..

وقتیکه "باید" به "اختیار" در سکوت خفقان بگیری ..

وقتیکه یک درماندگی جنون وار تمام لحظاتت را می بلعد و تو جز تماشای این فاجعه ی وحشتناک هیچ نتوانی ..

وقتیکه در تاریکیِ مطلق و تنهاییِ مفرطِ گریز ناپذیر، فقط و فقط صراحتِ بیانِ فوق العاده زیبای یک دشنام، دستِ مؤانست به سویت می گشاید که : "خفه شو!" و وقتیکه جز خویشتن هیچ مجنونی را نمی شناسی که این "سزا" را از سَرِ صدق و صفای درون، بی هیچ تمنّا و منّتی نثارت کند ..

وقتیکه وجودت را در یک توازیِ مستمر با "بی ..." ها؛ می یابی ..

وقتیکه از مرزِ استیصال که نه ... تا ماورای آن هم خود را پیش رفته می یابی و از اینهمه "پیشرفت" می خواهی بالا بیاوری ..

... از دردِ ناتوانی شدید ترجیح می دهی -با همان انگشتان باریک و لرزانت- پتویت را بِکِشی روی سرت و همان زیر آرام آرام بغضت را باز کنی تا خستگیِ مفرطِ گلویت را التیام بخشی ..

.. البته که تو خوب می دانی تبِ دوری و لرزِ پریشان حالیِ دلت را به نزد کدام طبیب ارائه دهی؟! .. همو که ضامنِ همیشگیِ بهبودی و سلامتِ توست .. به شرطیکه بیمارِ او شوی .. و به راستی که هیچ مرضی، جز این، با شفا برابری نمی کند ..

... به ناگه تجربه ای از تسلیم شدن های به اختیار در مقابلم رژه می روند .. و این بار هم تمامِ وجودم را در عاشقانه ترین تصنیفِ یک ارتباطِ بی رقیب قرار می دهم تا دردِ ابتلایش را که هر از چند گاهی دچار تسکین می شود .. فزونی بخشد ... آن سان که چه جفا کند؛ چه وفا کند .. در واله گیِ این درد، ... مستانه صدایش زنم : بسم الله الرّحمن الرّحیم .. افوض امری الی الله .. انّ الله بصیر بالعباد ...

.

.

هستِ تو عدم نمی شود یا محبوب ..

.

+ پنجشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۱ 1:31 ; راهـ ی |