نیم عمرم در پشیمانی گذشت:
از تمامِ بودن هایم پشیمانم ... که یا آنچنانی که نمی سِزَد بودم .. و یا آنچنانی که نمی باید بودم ..
از تمامِ نبودن هایم پشیمانم ... که یا آنچنانی که سزاوارِ نیستی ست، نبودم .. و یا آنچنانی که می باید نباشم، نبودم ..
.
.
نیم دیگر در پریشانی گذشت و می گذرد:
از تمامِ شدن هایم حیرانم ... که ز چه روی "اینگونه" شدم و "آنگونه" شدن را می توانم یافت؟!!
از تمامِ نشدن هایم حیرانم ... که در زرد کردن چه مستعد می نمایم و چگونه سبز کردن -این همیشه نشدن- را خواهم شد؟!!
.
پ.ن: این روزها هرچه این هستِ بین دو عدم را سفت تر و محکم تر می چسبم .. راحت تر از من سُر می خورد ... لابد این هم از وارونگیِ روزگار است که دیگر کلامِ حضرت امیر (علیه السلام) را بر نمی تابد .. نیست؟!
.