دو عنصر هستند که هر بار تجربه شان میکنم، شدیدا "از دست رفتنِ عمرم" را برایم به طرز محسوس و معناداری پررنگ می کنند ..
.. یکی تماشای ریزشِ بی وقفه ی شن هاست در ساعت شنی و دومی هم رکاب زدن بر دوچرخه های ثابت ..
.. و اما ساعت شنی که مدتی ست جرئتِ تماشایش از من سلب شده است .. شدّتِ ضعفم به گونه ای شده که سرعتِ لاینقطعِ ریزشِ این شن ها که هرکدامشان از توقّفی نزدیک و ابدی خبر می دهند ... لرزشِ ابهامناکی ام را هر لحظه بیشتر و بیشتر می کنند به گونه ای که مسیرِ ثابتِ هرچیز در این لرزه های پیاپی عمیقا گم می شود .. چنانی که مبتلای بالا و پایین هایی مدام می کنندم ..
.. اینگونه است که هر بار به ساعت شنی نگاه می کنم و یا حتی به آن فکر می کنم؛ زلزله ای با ریشتری نامتعیّنِ میل گرای افزایشیِ آن به آن و با مرکالیِ ویرانگری، تمامم را کشتار می کند .. اما ناتمامی ام دیگر این کشتارها را بر نمی تابد ... از همین روست که این روزها ترجیحِ من بیشتر به سمتِ عنصرِ دوم میل دارد .. و من به شدت امیدوارم که گاه ی برسد که جرئتِ سابق -البته به نحوی عمیق تر و زیباتر- بر این ترسِ لاحق غالب آید ..
.. و اما رکاب زدن ... رکاب زدن ... که با هر بار بالا و پایین شدنِ پاهایم احساس می کنم تکه ای از وجودم را دارم له می کنم .. دفن می کنم ..تکه ای که می رود و دیگر هرگز بر نمی گردد ..
... این رکاب های پیاپی نوسانِ جنونم را در "تورّمی تصاعدی" یکنواخت می کنند .. زمین می زنندم .. رکاب هایی که بهترین معنایِ "رفتنِ بی بازگشت" را در جزء جزء هستی ام می چسبانند ..
.. رکاب می زنم و سناریوی "افولناکیِ خود" را تماشا می کنم .... رکاب می زنم .. کنده می شود .. رکاب می زنم .. زخم می خورم .. رکاب می زنم .. می سوزم .. رکاب می زنم .. می بارم .. رکاب می زنم .. فریادی در سکوت می کشم .. رکاب می زنم .. می افتم .. می افتم ..
.
پ.ن۱: این روزها رکاب هایم سرعت و شتابِ پیشین را ندارند ... و این یعنی؛ خیلی چیز ها ....
پ.ن۲: تا به اکنون شمارِ تبریک گویانِ تولّدِ من، به یک |صفر و یکِ| عاشقانه رسیده است .. و این یعنی؛ هیچی!
.