هر توقّع ی؛
حتی توقّع آرامش؛
بی قراری می آورد ...
.
حالا تو به من بگو ... بی قراری از برای توقّع ی که همزادِ من شده است؛ چگونه می نماید؟!
غیر از این است که این بی قراری مقدمه ی آرامش است و آن آرامش، خودِ نابِ این بی قراری ... ؟!!
بی گمان این وحدت و یگانگی فقط برای هم زاد ها معنا می شود ..
از مکالمات گاه و بی گاه نیمه شبی .. از hamzad is typing ... از روحی نه این زمینی که بر صفحه ی مانیتور پاشیده می شود .. از عطشی که در دکمه دکمه های کیبورد فریاد می کند ...... آسمانی شدن را .. کنده شدن از این حیات بود آلودِ ناسلامت را ... سلامانه های رهایی را ... حیرتِ بی خود شده گی را ... غمِ نازنین و خواستنیِ عاشقانه های صاحبدلان بی درمانِ دردافزا را ... مستانگیِ لاوصفِ رهروانِ کمال دیده ی هم آغوش حق را ... بالا زدنِ جنونِ بی پروای من و تو را ... شرحِ دردِ محجوبیِ دل و مستور نمایی دلبر را ... از هستی در نیستی خزیدن ما را ... باران لاینقطعِ لاجرم بی خبری هایمان را .. پریشانیِ بی امانِ فصل و حرمانِ فغان ناکِ وصل را ... جان به لب رسیدن از من من من من هایمان را .....
.
تو که بی قراروارانه فرا می گرفتی ام: "گیسو به هم بریز و جهانی به هم بپاش ... معشوقه است و بریز و بپاش ها .." من بی هیچ بهانه ای احیای شبهای تا سحر |به سکوت و نگاه| را تازه می شدم که: "خوشا آن نازنین شبها .. و آن شبگردی و شب زنده داری های دور از خستگی تا صبح ..."
{... و من باور ندارم که ساعتها "صحبت نگاه ها" و فقط نگاه ها ... بدون مجوّز ورود هرگونه لفظ وارگی بی تپشی؛ غیر از تلاقی چشمان من و تو در جای دگری هویت روشن ومعناداری بیابد ...}
.
ز هر روی "مرا که مست تو ام این خمار خواهد کُشت ..." وصف الحالی ست شدیدا دو سویه چرا که .. "تو را در دلبری دستی تمام است .." فقط در تکست های نیمه شبیِ ماست که مدام بازگشت می کند به سوی خودش ....
.
و من می بالم .... به عمق زیبای معنای یک ارتباط بی توقف و در مسیر ...
.
پ.ن: باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا ..
.
.