صبح، زودتر از همیشه از خواب بیدار می شوم. کسی کنارم نیست. صدای خفه ی اذان خودش را چسبانده است به پنجره ی بسته ی اتاق. توی هال مادرم لای چادر سپید گلدار نشسته نماز می خواند، توی آن تاریکی انگار که مهتابی روشن سده است وسط هال.

می روم توی حیاط. اذان تمام شده است و ته مانده ی صدای مؤذن لای درزها و ترک های دیوار، روی برگ شمعدانی ها محو می شود. همه جا تاریک است. کنار باغچه ی پر از شمعدانی می نشینم، دست می برم لای شاخه های تردشان. بر پوست کشیده شان دست می کشم، چیزی درونشان جریان دارد. از روزنه های ریزشان انگار موجی، نیرویی بیرون می آید. گیاهان خلوت عجیبی دارند، ساکت و مبهوت و محجوب اند، نمی توانند احساسشان را نسبت به ما بیان کنند اما پر از آرامش اند، حتی در سخت ترین شرایط، حتی وقتی از آنها مراقبت نمی کنی یا به آنها آب نمی رسد. وقتی گلدانی توی خانه داری، احساس می کنی او همیشه – و مدام – به تو نگاه می کند بی آنکه نگاهش سنگینی کند یا از تو چیزی بخواهد. گیاهان متعلق به آن بخش از هستی اند که در سکوت به سر می برد، دور تا دور روزمرگی ما را دیواری کشیده اند و درست پشت آن دیوار، گیاهان آغاز می شوند. آنها از هیاهو و فریاد دورند، از نمایش و جلوه گری، از فریب و خودستایی فاصله ها دارند. آنها به طرز عجیبی ساده اند، آنفدر ساده که گاه فکر می کنم از جنس مادرم هستند. این فکر به اندازه ی کافی مرا اندوهناک می کند. چرا که مادرم را از من دور می کند و من از اینکه دستم به او نرسد دچار ترس می شوم. دچار پریشانی.

شمعدانی ها را آب می دهم و به اتاق برمی گردم. سرم را بر سرمای مطبوع بالش می گذارم. صدای زمزمه ی دعا، آرام آرام تکه های خالی اتاق را پر می کند. روی گچبری ها می نشیند، حتی لای لاله های روی رف هم می پیچد. وقتی فکر می کنم به دعاهای ساده مادرم، احساس می کنم خداوند، لحظه ای تمام کارهای آفرینش را رها می کند و می آید، می نشیند پای جانماز او و گوش می کند به نگرانی های ساده اش که مثلا "من در خیابان ها سرما نخورم" و "زود به خانه بازگردم" ، "دیر غذا نخورم" یا "وقتیکه خوابیده ام کوچک ترین صدایی در خانه نباشد،حتی یک پشه پرواز نکند".

|کیارنگ علایی|شفا در میان ما نفس می کشد|

 

+ جمعه ۱۰ شهریور ۱۳۹۱ 22:34 ; راهـ ی |