می گفت شعر را که خوانده، احساس کرده است کسی با تمام نیرو به او سیلی زده است.می گفت وقتی شعر را می خوانده، احساس کرده است صورتش دارد از حرارت نامعلومی می سوزد.می گفت انگار کسی همه ی ذرات دوست داشتن را فشره کرده بود و ریخته بود توی مشتی کلمه و بعد کلمات را مثل اسید پاشیده بود توی صورتش. بعد شروع کرد به فحش دادن به هادی چوبی. کتاب فقط بیست و سه شعر کوتاه داشت؛ نه از شعرهایی که مثل قارچ می روییدند و به لعنت ابلیس هم نمی ارزیدند. هر شعر انگار دو دستی یقه ات را محکم می گرفت و زل می زد توی چشم هایت و می گفت: "زندگی همینه، عوضی.دنبال چی میگردی؟"
مصطفی مستور . سه گزارش کوتاه درباره ی نوید و نگار
.
.
.
پ.ن: درون حنجره ات انفجار تاول هاست ..
.