<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>گذرگاه ...</title>
<link>http://gozargaah.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 05 Jun 2008 22:50:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>همه او را می شناسیم ، اما نه به چهره !</title>
<link>http://gozargaah.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#0099ff&gt;آخرین رکعتم بود . تشهد و سلام را دادم ، به سجده ی شکرانه ی همیشگی ام رفتم و لحظه ای کوتاه تمام حرفهای تکراریم را برایش در دلم بازگو کردم ... سرم را از روی مهر برداشتم و صورتم هنوز با مهر یک وجب بیشتر فاصله نداشت که نگاهم به مسجد حک شده بر روی مهر قفل شد ، در همان حالت ماندم ... فقط به مهر نگاه می کردم و به آن مسجد ... بوی مطبوعی به مشامم می خورد ، چیزی جز بوی خاک بود ... هنوز چشمانم قفل شده مانده بود ، احساس کردم باز دارم به آن حالت غریب می روم ؛ شروع شده بود ... یک جنب و جوش بسیار شدید در ذهنم ، دلم ، وجدانم ، خودم ، روحم ، هاله ام ، جسمم ، اوووووم ، نمی دانم شاید هیچکدام اینها ! شایدم یک فعل و انفعال شدید درونی !! سرشار از همه طور احساس بودم ؛ شرمندگی ، عذاب وجدان ، غرور ، امید ، خوب بودن ، سبک بودن ، ناراحت بودن ، دلتنگ بودن ، به دنبال آینده بودن ، به فکر گذشته بودن ، و هزار بودن و نبودن دیگر !! ... شایدم احساس دیوانگی !! چه بسا در آن لحظه دیوانه می شوم من !!!!&lt;BR&gt;نمی فهممش ... کاش یک خانه ی کوچک داشتم برای خودم و تنهایی هایم ؛ یک خانه با یک در چوبی و یک پنجره رو به باغ پر درخت ، با صدای پرنده ها و جویباری پر آب ؛ یا شایدم همان صدای خدا ، خانه ای که در آنجا تا می توانستم این حالتم را کنکاش می کردم و زیر و زبرش را در می آوردم ، که چیست این حالت ، این معنویت و خلوص خالص و کوتاه مدت چطور در یک لحظه پدیدار می شود ؟ و چرا بعد از چند لحظه ی بعد ناپدید ؟؟؟؟؟؟؟ چگونه می توان آنرا ماندگار و همیشگی کرد ؟؟؟؟؟؟ چرا زود فراموش می شود و فردایش باز همان آدم قبلی هستم با یک دنیا خطا و اشتباه !؟ چرا آن لحظه که حتی به جرات می توانم بگویم می شود پرواز کرد ، یک لحظه می آید و سریع هم می رود . چرا نمی ماند ؟؟؟ این سوال من است . من چگونه می توانم آنرا در خودم ازلی کنم ؟ آن حالت ، تنها راه رسیدن به نور است برای من و تو .&lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;در آن حالت غریب چندین هزار تصمیم به ذهنم خطور می کرد و سریعا محو می شد و نوبت تصمیم بعدی ...&lt;BR&gt;یک لحظه حاضر بودم تا آخر عمر شب و روز را همینطور پای مهر و سجاده و راز و نیاز بگذرانم ! تا شاید زمان ماندن در این حالت را بتوانم کمی طولانی تر کنم .&lt;BR&gt;لحظه ای دیگر قلبا حاضر بودم دست از این دین و ایمانی که نمی توانم به درستی از عهده اش بر آیم ، دست بردارم و رهایش کنم . شاید تحمل سنگینی مسئولیت های دین دیگری برایم قابل تحمل تر باشد ! آخر چرا دینی را انتخاب کنم که قوانینش را تکه پاره انجام می دهم !!؟&lt;BR&gt;یه لحظه بعد ، آرزوی مردن داشتم .&lt;BR&gt;لحظه ی دیگر ، فقط دوست داشتم وقف شوم ، وقف تمام انسان های واقعا انسان .&lt;BR&gt;و هزاران هزار تصمیم دیگر ...&lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;آن فعالیت شدید هنوز ادامه داشت . گرمم شده بود ، جز آن مسجد هیچ چیز دیگری را نمی دیدم ، واقعا نمی دیدم ؛ پاک دیوانه شده بودم . کم مانده بود سرم را به مهر بکوبم و داد بزنم که &quot; چرا چیزی نمی گویی ؟؟؟؟؟ &quot; اینقدر اذیتم نکن . نمی دانم مخاطبم چه کسی و یا چه چیزی بود ! اما گوشه ی چشمی که به دلم انداختم جز او کسی را ندیدم ! باز مثل دفعات قبلی به همینجا که رسیدم ، خنک شدم . آرام شدم . به جا آوردمش و شناختمش ، او همان مهربان ترین مهربان ترینم بود با چهره ای زیباتر و متفاوت تر از قبل .&lt;BR&gt;کمرم را راست کردم و دو زانو نشستم ؛ هنوز زنده بودم . هنوز فرصت داشتم . هنوز می توانستم پیش روم . هنوز می شناختمش . هنوز مهرش در دلم بود . هنوز مرا از یاد نبرده بود !!!&lt;BR&gt;عرق شرم از پیشانیم می چکید و اشک شوق از چشمانم . &lt;BR&gt;مهرم را بوسیدم و بر روی قرآنم گذاشتمش تا شاید در دیدار بعدی دقیقتر و عمیقتر ...&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;---&lt;BR&gt;- امروز فهمیدم که اون اتاق ِ رو به باغ رو خیلی وقته دارم و دقت نکرده بودم !!&lt;BR&gt;- اشک چشماش رو با دستام پاک کردم . فکر نمیکردم چشماش بباره ... اما بارید و دل من رو طراوت بخشید . &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Jun 2008 22:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gozargaah&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>gozargaah</dc:creator>
<guid>http://gozargaah.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لحظات را اینگونه بودن ...</title>
<link>http://gozargaah.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT color=#00ccff&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;لحظات شادی خدا را &lt;/FONT&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,204,0)&quot;&gt;ستایش &lt;/SPAN&gt;&lt;FONT color=#00ccff&gt;کن&lt;BR&gt;                                   &lt;BR&gt;لحظات سختی خدا را &lt;/FONT&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,204,0)&quot;&gt;جستجو &lt;/SPAN&gt;&lt;FONT color=#00ccff&gt;کن&lt;BR&gt;                                &lt;BR&gt;لحظات آرامش خدا را &lt;/FONT&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,204,0)&quot;&gt;مناجات &lt;/SPAN&gt;&lt;FONT color=#00ccff&gt;کن&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;لحظات درد آور به خدا &lt;/FONT&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,204,0)&quot;&gt;اعتماد &lt;/SPAN&gt;&lt;FONT color=#00ccff&gt;کن&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و در تمام لحظات خداوند را &lt;/FONT&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,204,0)&quot;&gt;شکر &lt;/SPAN&gt;&lt;FONT color=#00ccff&gt;کن&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;...&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 May 2008 09:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gozargaah&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>gozargaah</dc:creator>
<guid>http://gozargaah.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بوی توت ...</title>
<link>http://gozargaah.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description>
&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;left&quot; vspace=&quot;0&quot; src=&quot;http://i31.tinypic.com/16le03m.jpg&quot; /&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 204, 204);&quot;&gt;تو این فصل ، مخصوصا تو این ماه ، مشهد برام خیلی دوست داشتنی میشه . { آخه ، اکثر خیابوناش پر از درختای کهنسال و پر از شکوفه ست ! }&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(255, 204, 204);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 204, 204);&quot;&gt;دم به دقیقه هوای قدم زدن تو خیابونای قدیمی و پر از درختش میافته تو سرم ... مخصوصا خیابون آبکوه ش که پر از درختای توته . وای از بوی توت که فقط و فقط یاد باغ بزرگ بی بی جان می ندازه منو ، با اون درختای بزرگ توتش که هر بهار خدا خدامون بود &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 204, 204);&quot;&gt;یه طوری به هر طریقی که شده با بچه ها بریم اونجا و بیفتیم به جون درختای توتش و تا نوک هر شاخه رو غارت کنیم !! عجب توتایی بود و عجب مزه ای و عجب حالی و عجب روزهایی ...&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(255, 204, 204);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 204, 204);&quot;&gt;حیف که دیگه خیلی وقته به جای اون باغ باصفا و پر از خاطره ؛ یک آپارتمان چند طبقه کاشتن { نمی دونم چطور دلشون اومد ... } . بی بی جان هم که خدا صدوبیست سال دیگه عمرش بده ، هر وقت چهره ی نورانیشو میبینم و برا ما نبیره هاش با اون &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 204, 204);&quot;&gt;صدای دلنشینش حرف می زنه ، همیشه یادی از اون خونه و از اون باغ هم میکنه . چقدر دلم به حالش می سوزه ؛ خیلی اون باغ رو دوست داشت ... ولی باز هم امان از این گردونه ی زندگی که آروم و قرار نداره هیچوقت . بگذریم ... من که وحشتناک &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 204, 204);&quot;&gt;دوستش دارم !&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(255, 204, 204);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 204, 204);&quot;&gt;بچه که بودیم هر وقت صحبت رفتن به باغ میشد ، یاد سه چیز می افتادم : شکلات ، که همیشه بی بی جان تو اون جاشکلاتیه طلایی رنگش که رو طاقچه ی اتاق پذیرایی گذشته بود و واسه من مثل یه صندوق جادوئی بود که همیشه شکلات داشت ؛ &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 204, 204);&quot;&gt;یاد اون شکلاتا می افتادم که از دست خودش میگرفتیم و چقدر خوش میگذشت . بعد از اون یاد بچه گربه های باغ می افتادم که همیشه حداقل سه چهارتا بچه گربه ی ریز و بامزه تو اون باغ بود و همبازی ما بچه ها بودن ، چقدر شیطونی می کردن و می &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 204, 204);&quot;&gt;کردیم . و در آخر هم یاد درختای میوه اش و مخصوصا سه تا درخت سر به فلک کشیده ی توتش ، که یکیشون توت رسمی بود و معمولا دیرتر می رسید ، اما خیلی درشت و شیرین بود ...&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(255, 204, 204);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 204, 204);&quot;&gt;الان که یاد اون دوران ها می افتم  ،  واقعا بی نظیر ترین روزهام همون روزها بودن . کاش ... ولش کن ، کاش ماش رو بیخیال . بوی توت رو بچسب که داره فصلش می گذره و هنوز یه دونه هم نخوردم !&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(255, 204, 204);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 204, 204);&quot;&gt;امیدوارم امسال موقعیتش پیش بیاد و توت نخورده از این فصل نگذرم !! ...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot;&gt;                                       &lt;span style=&quot;color: rgb(0, 102, 51);&quot;&gt;++ برگی از درخت خاطراتم ++&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(255, 204, 204);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot;&gt;---&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot;&gt;{ بی بی جان نود و چند سالشه . اما الان مثل یک بچه ی شیرین زبون و معصوم و دوست داشتنی می مونه }&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot;&gt;{ بدجور دلم براش تنگ شد ... }&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot;&gt;{ همین الان یاد این شعر افتادم که به دوران مهد برمیگرده ، { واسه بی بی جان می خوندم } : &lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot;&gt;البته دقیق یادم نمیادش !! ... ولی نه داره یه چیزایی یادم میاد ...&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot;&gt;مادر بزرگ خوبم روی پتو نشسته&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot;&gt;...؟؟؟...&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot;&gt; من می دوم به سویش ، بوسه زنم به رویش .&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot;&gt; بگم سلام بی بی جان . &lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot;&gt;با قصه های خوبت مرا کمی بخندان . &lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot;&gt;برای من همیشه خوب و عزیز هستی . &lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot;&gt;چون گل سرخ قالی روی پتو نشستی . &lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot;&gt;درهای سرد غم را به روی من تو بستی .&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot;&gt;...؟؟؟...&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot;&gt;ای امان از این حافظه . یاری نمی کندم ...&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot;&gt;}&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot;&gt;{ راستی سلام و التماس دعا ... }&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Apr 2008 20:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gozargaah&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>gozargaah</dc:creator>
<guid>http://gozargaah.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نگاهم را شنیداری ؟</title>
<link>http://gozargaah.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i31.tinypic.com/70byth.jpg&quot; align=left border=0&gt;...&lt;BR&gt;نشسته بودم و در افکارم محو ِ محو ...&lt;BR&gt;یادم را به آن زمان بردم . &lt;BR&gt;درست به آنجا ...&lt;BR&gt;دقیق به یاد دارم آن مکانی را که هیچ سایه ای در آن وجود نداشت ، سرتاسر نور بود و نور ؛و آن لحظه هایی را که رها از اسارت زمان بودند و هیچ هراسی از تمام شدنشان احساس نمی کردند .&lt;BR&gt;... وای از آن مکان و دریغ از آن لحظه ها .&lt;BR&gt;لحظه هایی که اگر عمری هزار ساله کنی ، اما بدون سپری کردن لحظه ای از آن لحظه ها ، آن هزار سال برایت یک هزار هم نخواهد ارزید !&lt;BR&gt;هزار پله را پشت سر گذاشتی برای بالا رفتن از پرتگاه پوچی ... بگذریم ، همیشه از ارتفاع هراس داشته ام .&lt;BR&gt;درست یادم هست ، حتی تا آن آخرین لحظه های بودنمان ، کماکان احترام آن سکوت پرشور و باوقار را نگه داشته بودیم !&lt;BR&gt;اما اینبار طاقت نداشتم آن سکوت را . سکوتی که هزار سال با آن زندگی کرده بودم ! زندگی ام را در آن گذرانده بودم .&lt;BR&gt;اما ... اما اینبار یک جای کار لنگ می زد .&lt;BR&gt;نمی دانستم چرایش را ، اما &quot; اینرا می دانستم که سکوت نباید اینجا می بود &quot; ... به هر تقدیر حضورش تمام فضا را مملوء از خود کرده بود .&lt;BR&gt;درمانده به این سو و آن سو می دویدم !&lt;BR&gt;دنبال چیزی برای شکستن آن ... نه ؛ شکستن که نه ؛ بعد از این سالها نباید حرمت سکوت را می شکستم .&lt;BR&gt;سایه ات!؟ بلندتر و عظیم تر از خودت به چشمم خورد !&lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;وای ... چه کنم ؟ چرا اینگونه ایستاده ای و مرا نگاه نـمیکنی حتی ! مرا ببین که دیوانه وار می خواهم بشنوی مرا ، اما این سکوت با این عظمتش مرا نمی گذارد !&lt;BR&gt;آخر چه کنم ... اینجا فقط ماییم و این سکوت شکست ناپذیر .&lt;BR&gt;دلم داغ شده است . می ترسم آتش بگیرد . می ترسم دیگر لحظه ای برایم نماند . می ترسم رسالت این من را هیچگاه نیابی . می ترسم از فردایم که پاسخگوی هستم . می ترسم فردا تو مرا به گونه ای دیگر بشنوی ، می ترسم از همه آنهایی که تو هراسی ازشان نداری .&lt;BR&gt;آی از تو ای سکوت . تنها لحظه ای بگذار من هم آهنگی بنوازم . &lt;BR&gt;شرمنده ام ... &lt;BR&gt;توانم دیگر به عجز و لابه افتاده است !&lt;BR&gt;سخت است برایم تحمل سنگینی ِ عظیم ِ این سکوت که بر دوش می کشم ؛ این نگاه ِ بی نگاه ِ تو هم دیگر مازاد بر آن شده است ...&lt;BR&gt;دیگر قصد دارم سکوت را بشکنم ؛ دیگر کاری به حرمتش ندارم . گرچه شاید او هم مرا بشکند ... اما راه دیگری هم هست مگر ؟!&lt;BR&gt;سرم را بالاتر از چند لحظه قبل ترش گرفتم . نگاهم را به نگاهت انداختم که به هر جایی می توانست باشد جز به نگاه من ...&lt;BR&gt;دوست داشتم تا جایی که در توان دارم فریاد بزنم ؛ دوست داشتم همین لحظه مرا از خودم و به نوای خودم بشنوی ، نه فردا از نوای دیگری .&lt;BR&gt;حنجره ام را تر کردم ... هنوز دهان نگشوده بودم که برق نگاهت در نگاهم موج زد ... ... دیگر حرفی برای گفتن نداشتم و کاری جز شنیدن آهنگی که سکوت به زیبایی هر چه تمام تر آنرا می نواخت .&lt;BR&gt;تازه اینرا فهمیدم ...&lt;BR&gt;سرت را همانند چند لحظه قبل پایین انداختی و من هم . و با هم تا آخرین لحظه ای که هیچگاه سر نرسید گوش به آهنگ نهادیم ...&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;---&lt;BR&gt;- گاهی در مقابل بعضی ها که قرار می گیری ، قفل میکنی ؛ بانک اطلاعات کلماتت خالی می شود ؛ ذهنت پاک می شود ؛ تمام حرفهای گفتنی ات را گم شده می یابی ؛ در واقع ترجیح می دهی تمام روز را فقط شنونده باشی ؛ و همیشه یک چیز عذابت می دهد ، که آیا او هم این حس تو را می فهمد و می داند یا نه ؟ یا اینکه حمل بر بی اعتنایی و خشک بودنت می گذارد !!&lt;BR&gt;- پرستوی مهاجر همیشه در آرزوی پرواز در انتهای آسمان آبی بود . او هر شب خواب مرگ را میدید !!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Apr 2008 22:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gozargaah&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>gozargaah</dc:creator>
<guid>http://gozargaah.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عظیم حسی غریب ...</title>
<link>http://gozargaah.blogfa.com/post-94.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#00cccc&gt;در این روزها بیشتر سعی داشتم اطرافم را طور دیگری نظاره کنم ؛ به گونه ای که همه چیز برایم جدید و نو باشد .&lt;BR&gt;دیدن ها و شنیدن های تکراری به هر حال خسته کننده می شوند ، گرچه اجتناب ناپذیرند ...&lt;BR&gt;قصد داشتم عید امسال را طوری دیگر ، شاید به سبکی جدید و عجیب ، به روز طبیعتش برسانم !&lt;BR&gt;گرچه عید هم یکی از همین تکراری هاست ، البته به استثنای شیرنی ها و مبالغ عیدی هایش که بدبختانه دیگر مارا دامن گیر نمی شود ! اما باز هم با همه این تکراری بودنش ، خسته کننده نمی شود .&lt;BR&gt;مثل خواندن هزارباره ی یک شعر زیبا ، و دوباره خواندنش برای هزارویکمین بار !!&lt;BR&gt;... در هر حال این عید ، خوشبختانه و به لطف خدا ؛ بسیار به یاد ماندنی و زیبا شد برایم . شاید اولین عید از بیست و چندمین عیدهایم ، این عید بود که باید در گوشه ی سالنامه اش علامتی بزنم .&lt;BR&gt;در این دوازده روز سه چیز بیش از هر چیز دیگری برایم جذاب بود ،&lt;BR&gt;&quot;غروری&quot; را که کویر با سکوت عجیبش در دلم القا کرد .&lt;BR&gt;&quot;تنهایی&quot; ای را که دریا با تمامی آن وسعتش ، و با تمامی آن امواجش در گوشم فریاد می زد ، گویی درصدد بود لحظه های تنهایی اش را اینگونه پر کند .&lt;BR&gt;و یک &quot;حس غریب&quot; که در نیمه شب دریا حس کردم ، چشیدم ، اما نفهمیدم ... در واقع هیچ تجزیه تحلیلی برایش نداشتم .&lt;BR&gt;شاید حسی شبیه به لبه ی جایی ایستادن ، جایی که آنجا آخر دنیا باشد ؛ همه جا سیاه و تاریک . زیر پاهایت شن های نرمی که در ذهنت آنرا می بینی ، و سردی آب که زیر پایت را از شن خالی می کند . روبرویت تاریکی مطلق ، تنهای تنها ...&lt;BR&gt;گاهی بی هیچ بهانه ای چشمها ترنم باران را می طلبند ، گاهی دیدن بزرگی و عظمت آفریده های خداوند تبدیل به یک حس غریب می شوند که تنها آنرا در همان لحظه ای که چشمها می بارند می توان با تمام وجود درک کرد . شاید باارزش ترین احساسات که نیرویی عظیم به دل می دهند ، همین حس ها باشند . حس هایی که یک لحظه می آیند ، تمامی وجود آدم را می لرزانند و دگرگون میکنند و لحظه ای بعد می روند ... تو می مانی و نگاه قفل شده ات به آن نقطه و آن زیبایی ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;---&lt;BR&gt;- سلام ؟ ... بله سلام !&lt;BR&gt;- اما نه . عید ، عیدیش را همیشه می دهد . تنها مدلش فرق می کند !&lt;BR&gt;- کمی از نگاه دوربین در این چند روز ... ( &lt;A href=&quot;http://gozargaah.blogfa.com/page/novruz1387.aspx&quot;&gt;لینک&lt;/A&gt; )&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#00cccc&gt;       &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#00cc00&gt;    در پناه مهربان ترین ...&lt;/FONT&gt; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 31 Mar 2008 20:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gozargaah&amp;postid=94</comments>
<dc:creator>gozargaah</dc:creator>
<guid>http://gozargaah.blogfa.com/post-94.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گاهی آدمها چگونه که نمی شوند ...</title>
<link>http://gozargaah.blogfa.com/post-93.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#0099cc&gt;... گاهی آدم ها چگونه که نمی شوند ! ... بعضی هاشان !&lt;BR&gt;مغزشان را از کلمات و جملات و اشعار و حرفها و کتاب ها اشباع میکنند ؛ و هر لحظه بدنبال فرصتی که در هرگونه مجلس و محفل ، تا جایی که رهایش کنند ، محتویات مغزش را به رخ این و آن بکشاند ، که جمع حاضر در آنجا ، نماد واقعی یک روشنفکر را ، متجلی در این شخصیت ببینند !!&lt;BR&gt;همگان هم با فک های به زمین رسیده شان ، هاج و واج و مبهوت در این &quot;بشر&quot; ... که عجب انسان وارسته و عالی مرتبه ایست !! &quot; کاش می شد پایش را بوسید یا بویید !! &quot;&lt;BR&gt;در این میان هم ، معمولا کسی پیدا نمی شود که از این &quot;بشر&quot; در مورد روح حرفهایش سوالی بکند ؛ که عزیز دل اینهایی که میگویی &quot; یعنی چه &quot; ؟!&lt;BR&gt;آخر اگر کسی هم بخواهد این سوال را بپرسد ، اطرافیان محضور در آنجا ، تا سر حد &quot;سوپرپخمه&quot; بودن اورا پایین می آورند ؛ که اصلا دیگر حضورش در آن جمع بی معنی می شود !!!&lt;BR&gt;و البته این &quot;بشر&quot;ِ به ظاهر روشنفکر و وارسته ، که بسان کتابخانه ای بین المللی می ماند ؛ در واقع تنها کاری که میکند این است که غذا را در دهان می گذارد ، ( فرض میکنیم یک ران مرغ کباب شده با کیفیت بالا و تاییدیه ISO )؛ البته نه جویدنی در کار هست ، نه قورت دادنی !&lt;BR&gt;و هر لحظه هم که نیاز باشد ، غذای دست نخورده را از دهانش بیرون می آورد و مرقوبیتش را به رخ این و آن می کشاند و دوباره در دهانش می گذارد .&lt;BR&gt;گرچه خود هیچگاه از لذت و خواص آن غذا بهره ای نمی برد و دیگران را هم نمی تواند از طعم لذیذ آن غذا و خواص آن با خبر سازد ...&lt;BR&gt;در هر حال واقعا گاهی آدمها چگونه که نمی شوند !!! ... &lt;BR&gt;                                                                  &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#666666&gt; {من}&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;{ - قبلا ها تصمیماتم حداکثر در یک روز گرفته می شدند . اما اخیرا برای یک تصمیم گاهی یک ماه زمان لازم دارم ! }&lt;BR&gt;{ - از دیشب یکسری علائم آنفولانزای مرغی در من هویدا شده است . شاید این آخرین نوشته ام باشد &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt; !!! }&lt;BR&gt;{ - آن دنیا اگر نتوانم بنویسم و فکر کنم ، بی هیچ تردیدی رهایش میکنم و برمی گردم ... &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot; width=18&gt;}&lt;BR&gt;{ -  اینجا بوی بهار ، هم شنیده می شود ، هم دیده می شود ، هم چشیده می شود ، تنها استشمام نمی شود ! }&lt;BR&gt;{ - به امید دیدار ... &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;}&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 01 Mar 2008 08:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gozargaah&amp;postid=93</comments>
<dc:creator>gozargaah</dc:creator>
<guid>http://gozargaah.blogfa.com/post-93.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باشد در جای و زمانی دیگر ...</title>
<link>http://gozargaah.blogfa.com/post-92.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666699&gt;وقتی نه می توان نشنید ؛ نه می توان ندید .&lt;BR&gt;وقتی نه می توان گفت ؛ نه می توان امید بست .&lt;BR&gt;وقتی نه می توان نشست ؛ نه می توان فریاد زد .&lt;BR&gt;در حالی که زمان ، زمانِ گفتن و فریاد زدن باشد .&lt;BR&gt;و اما تو در جایی قرار داری که باید به تمامی آنها عمل کنی ؛ اما نمی شود . &lt;BR&gt;نه اینکه تو نمی توانی . نه . &lt;BR&gt;گویا آهنربایی در این بین برخلاف عنوانش عمل می کند !&lt;BR&gt;و نیرویش را صرف دور کردن می کند &lt;BR&gt;... &lt;BR&gt;اینطور می پندارم که نمی خواهند .&lt;BR&gt;شاید از شنیدنت هراس دارند .&lt;BR&gt;شاید نمی خواهند بپذیرند هر آنچه را که هست .&lt;BR&gt;شاید رویا را دوست داشتنی تر می بینند .&lt;BR&gt;شاید ... شایدی دیگر در میان باشد .&lt;BR&gt;شایدی از نوع همان رویاها !&lt;BR&gt;رویاهایی خواستنی و ... خواستنی هایی ، خود ، رویایی .&lt;BR&gt;اما !!! می دانم و خواهی دانست که روزی در جای و زمانی دیگر ، عمقی از نخواستن ها ، خواستنی خواهند شد و هر چه باقی خواهد ماند منزجر کننده ... .&lt;BR&gt;اینجاست که تقدیر را می شود دید ؛ و حیرت بشر از آن سر به فلک ... !!!&lt;BR&gt;آن لحظه را باید باشی که بتوانی بفهمی .&lt;BR&gt;آن لحظه که بگویند باید دست از *مادر بکشی ؛  اما چرا ؟!   و چرایی در کار نیست . &lt;BR&gt;و از این اتفاقات بی چرا زیاد خواهی داشت . که اگر توانستی با اینها بسازی ، حتما خودت را خوب ساخته ای .&lt;BR&gt;بگذریم ... باشد در جای و زمانی دیگر ؛   شاید آنجا دگربار نگذریم ! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt; &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;BR&gt;{&lt;BR&gt;جایی که با چشمها هم می توان گفت و شنید .&lt;BR&gt;می توان لبخند زد یا که گریست . &lt;BR&gt;در واقع&lt;BR&gt;چشمها کارشان هرگز دیدن نیست .  &lt;BR&gt;دیدنی ها را طور دیگر باید نگریست ...&lt;BR&gt;}&lt;BR&gt;{ *مادر : نمادی از مهربانی و دلسوزی و وابستگی }&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;                                            {من}&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 18 Feb 2008 10:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gozargaah&amp;postid=92</comments>
<dc:creator>gozargaah</dc:creator>
<guid>http://gozargaah.blogfa.com/post-92.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به کجا چنین شتابان ...</title>
<link>http://gozargaah.blogfa.com/post-91.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 375px; HEIGHT: 246px&quot; height=261 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i27.tinypic.com/2m429aa.jpg&quot; width=379 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 15 Feb 2008 20:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gozargaah&amp;postid=91</comments>
<dc:creator>gozargaah</dc:creator>
<guid>http://gozargaah.blogfa.com/post-91.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یه لقمه نون ...</title>
<link>http://gozargaah.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc6666&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 234px; HEIGHT: 282px&quot; alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i25.tinypic.com/2iqifee.jpg&quot; align=left border=0&gt;می دونستم که این لقمه ی نونِ داغ ِ تازه ی از تنور در اومده ، تو این هوای سرد و برفی چقدر می چسبه ... می چسبه !&lt;BR&gt;لقمه رو کندم ، گـُنده م کندم که تا خونه جواب بده  ، فرو کردم تو دهنم ...&lt;BR&gt;اون گوشه یه دختر بچه از رو زمین کنار برفا داشت نونای خشک رو جمع میکرد !&lt;BR&gt;لقمه از بالا ، بغض از پایین ... خفه شدم . خفه ی خفه . مُردم !! باز دوباره همون احساس &quot;هیچ بودن&quot; ...&lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;بگذریم ...اصلا بیخیال نشنیده بگیر حرفامو ... لقمه ی من که کوفت شد ! بپا لقمه ی تو کوفت نشه ...&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;BR&gt;{ دلم عجیب پره ... }&lt;BR&gt;{ پنج تا نونم رو میدم ، یه تیکه از همون نونای خشک تو دستت رو بده }&lt;BR&gt;{ نه ... هستیم رو می دم یه ذره از اون عشق تو اون دستای کوچیکتو بده }&lt;BR&gt;{ بازم نه ... ... ... هیچی اصلا . من مشتری خوبی نیستم }&lt;BR&gt;{ یه لقمه نون ... یه سفره عشق &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt; }&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Jan 2008 11:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gozargaah&amp;postid=90</comments>
<dc:creator>gozargaah</dc:creator>
<guid>http://gozargaah.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://gozargaah.blogfa.com/post-89.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;این روزها &lt;FONT color=#00cc00&gt;آرامش&lt;/FONT&gt; عجیبی پیدا کرده ام ...&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;سبک&lt;/FONT&gt; شده ام .&lt;BR&gt;دلم &lt;FONT color=#00ccff&gt;پرواز&lt;/FONT&gt; می خواهد ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Jan 2008 22:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gozargaah&amp;postid=89</comments>
<dc:creator>gozargaah</dc:creator>
<guid>http://gozargaah.blogfa.com/post-89.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
