|
بوی توت ...
تو این فصل ، مخصوصا تو این ماه ، مشهد برام خیلی دوست داشتنی میشه . { آخه ، اکثر خیابوناش پر از درختای کهنسال و پر از شکوفه ست ! } دم به دقیقه هوای قدم زدن تو خیابونای قدیمی و پر از درختش میافته تو سرم ... مخصوصا خیابون آبکوه ش که پر از درختای توته . وای از بوی توت که فقط و فقط یاد باغ بزرگ بی بی جان می ندازه منو ، با اون درختای بزرگ توتش که هر بهار خدا خدامون بود یه طوری به هر طریقی که شده با بچه ها بریم اونجا و بیفتیم به جون درختای توتش و تا نوک هر شاخه رو غارت کنیم !! عجب توتایی بود و عجب مزه ای و عجب حالی و عجب روزهایی ... حیف که دیگه خیلی وقته به جای اون باغ باصفا و پر از خاطره ؛ یک آپارتمان چند طبقه کاشتن { نمی دونم چطور دلشون اومد ... } . بی بی جان هم که خدا صدوبیست سال دیگه عمرش بده ، هر وقت چهره ی نورانیشو میبینم و برا ما نبیره هاش با اون صدای دلنشینش حرف می زنه ، همیشه یادی از اون خونه و از اون باغ هم میکنه . چقدر دلم به حالش می سوزه ؛ خیلی اون باغ رو دوست داشت ... ولی باز هم امان از این گردونه ی زندگی که آروم و قرار نداره هیچوقت . بگذریم ... من که وحشتناک دوستش دارم ! بچه که بودیم هر وقت صحبت رفتن به باغ میشد ، یاد سه چیز می افتادم : شکلات ، که همیشه بی بی جان تو اون جاشکلاتیه طلایی رنگش که رو طاقچه ی اتاق پذیرایی گذشته بود و واسه من مثل یه صندوق جادوئی بود که همیشه شکلات داشت ؛ یاد اون شکلاتا می افتادم که از دست خودش میگرفتیم و چقدر خوش میگذشت . بعد از اون یاد بچه گربه های باغ می افتادم که همیشه حداقل سه چهارتا بچه گربه ی ریز و بامزه تو اون باغ بود و همبازی ما بچه ها بودن ، چقدر شیطونی می کردن و می کردیم . و در آخر هم یاد درختای میوه اش و مخصوصا سه تا درخت سر به فلک کشیده ی توتش ، که یکیشون توت رسمی بود و معمولا دیرتر می رسید ، اما خیلی درشت و شیرین بود ... الان که یاد اون دوران ها می افتم ، واقعا بی نظیر ترین روزهام همون روزها بودن . کاش ... ولش کن ، کاش ماش رو بیخیال . بوی توت رو بچسب که داره فصلش می گذره و هنوز یه دونه هم نخوردم ! امیدوارم امسال موقعیتش پیش بیاد و توت نخورده از این فصل نگذرم !! ... ++ برگی از درخت خاطراتم ++ --- { بی بی جان نود و چند سالشه . اما الان مثل یک بچه ی شیرین زبون و معصوم و دوست داشتنی می مونه } { بدجور دلم براش تنگ شد ... } { همین الان یاد این شعر افتادم که به دوران مهد برمیگرده ، { واسه بی بی جان می خوندم } : البته دقیق یادم نمیادش !! ... ولی نه داره یه چیزایی یادم میاد ... مادر بزرگ خوبم روی پتو نشسته ...؟؟؟... من می دوم به سویش ، بوسه زنم به رویش . بگم سلام بی بی جان . با قصه های خوبت مرا کمی بخندان . برای من همیشه خوب و عزیز هستی . چون گل سرخ قالی روی پتو نشستی . درهای سرد غم را به روی من تو بستی . ...؟؟؟... ای امان از این حافظه . یاری نمی کندم ... } { راستی سلام و التماس دعا ... } |+| نوشته شده توسط همکلاسی در چهارشنبه 1387/02/04 و ساعت 23:52 | |
قسم :
نوشـــــته ها
یه شروع ... گذرگاه ... یه مناجات خودمونی ... به امید بهبودی ... من و خودم ... و من فیلسوف شدم ... یه نگرانی ، یه خواهش ... تداعی ... مرگ ... "دیگه به آخر رسیدم" ... گفتم ... الهی آن ده که آن به ... قسم... بت پرست شدگان ! ... هاله ای از سایه روشن ... خدایا چرا من ؟ حریمـ...ــهایی از جنس مِه خدا بازیچه ای شد ... درخشش کاذب ... و تنها چند عکس رنگی ! حرفهای بالفعل نشده فعلا فقط دنیای واقعی ! فرار از دست عزرائیل !! حساب و کتاب ... 1 = 1 ؟! و من گم شدم ؟! خواب ، با لالایی شیطان دلتنگی ( دکلمه ) . یک تلنگر کافیست ... چند سوال بدیهی ! فاطمه ، فاطمه است زمان در قید دلبستگی ... خدایا به تو پناه می برم ... بد اعتباری کلمات ... معجزه خودمونی هام - اولیش امشب و شیطان ! بابا ، بابا بود ... و شاید در همین لحظه ... نقطه ضعف و پیروزی ! دایی شکلاتی عزیز گاه نوشت - ثبت الوقایع زنگ هشداری دیگر ... پسر نوح و دختر هابیل ! فرشته ای خسته بال ... باید اینجا بهشت می بود !! چندمین حس غریبم ! اثر اشک ... بدون روایت . در وصف زیارت آن شب . من و زمان یه خیابون ، یه خزون توکل . "من" عهد بسته است ... صبر و امید ... پایانی زیبا ... کمی حرف ... زندگی ِ یاکریمی انگشتها هم حافظه دارند ! بخوان و بفکر شکستن فاصله ها سکوت را بهانه کردن ... جایگاه و رسالتی سنگین صدف و مروارید شکستن سکوت مرگ ... همبازیم ، "سختی" ! ... یه لقمه نون ... به کجا چنین شتابان ... در جای و زمانی دیگر ... گاهی آدمها چگونه که نمی شوند ! عظیم حسی غریب ... نگاهم را شنیداری ؟ بوی توت ... لحظات را اینگونه بودن ... همه او را می شناسیم ... رهـــگذران
وضـــــع گـــذرگـــاه
تا الان گذر کرده داره اینجا !
|
