تبليغاتX
گذرگاه
نگاهم را شنیداری ؟

...
نشسته بودم و در افکارم محو ِ محو ...
یادم را به آن زمان بردم .
درست به آنجا ...
دقیق به یاد دارم آن مکانی را که هیچ سایه ای در آن وجود نداشت ، سرتاسر نور بود و نور ؛و آن لحظه هایی را که رها از اسارت زمان بودند و هیچ هراسی از تمام شدنشان احساس نمی کردند .
... وای از آن مکان و دریغ از آن لحظه ها .
لحظه هایی که اگر عمری هزار ساله کنی ، اما بدون سپری کردن لحظه ای از آن لحظه ها ، آن هزار سال برایت یک هزار هم نخواهد ارزید !
هزار پله را پشت سر گذاشتی برای بالا رفتن از پرتگاه پوچی ... بگذریم ، همیشه از ارتفاع هراس داشته ام .
درست یادم هست ، حتی تا آن آخرین لحظه های بودنمان ، کماکان احترام آن سکوت پرشور و باوقار را نگه داشته بودیم !
اما اینبار طاقت نداشتم آن سکوت را . سکوتی که هزار سال با آن زندگی کرده بودم ! زندگی ام را در آن گذرانده بودم .
اما ... اما اینبار یک جای کار لنگ می زد .
نمی دانستم چرایش را ، اما " اینرا می دانستم که سکوت نباید اینجا می بود " ... به هر تقدیر حضورش تمام فضا را مملوء از خود کرده بود .
درمانده به این سو و آن سو می دویدم !
دنبال چیزی برای شکستن آن ... نه ؛ شکستن که نه ؛ بعد از این سالها نباید حرمت سکوت را می شکستم .
سایه ات!؟ بلندتر و عظیم تر از خودت به چشمم خورد !
...
وای ... چه کنم ؟ چرا اینگونه ایستاده ای و مرا نگاه نـمیکنی حتی ! مرا ببین که دیوانه وار می خواهم بشنوی مرا ، اما این سکوت با این عظمتش مرا نمی گذارد !
آخر چه کنم ... اینجا فقط ماییم و این سکوت شکست ناپذیر .
دلم داغ شده است . می ترسم آتش بگیرد . می ترسم دیگر لحظه ای برایم نماند . می ترسم رسالت این من را هیچگاه نیابی . می ترسم از فردایم که پاسخگوی هستم . می ترسم فردا تو مرا به گونه ای دیگر بشنوی ، می ترسم از همه آنهایی که تو هراسی ازشان نداری .
آی از تو ای سکوت . تنها لحظه ای بگذار من هم آهنگی بنوازم .
شرمنده ام ...
توانم دیگر به عجز و لابه افتاده است !
سخت است برایم تحمل سنگینی ِ عظیم ِ این سکوت که بر دوش می کشم ؛ این نگاه ِ بی نگاه ِ تو هم دیگر مازاد بر آن شده است ...
دیگر قصد دارم سکوت را بشکنم ؛ دیگر کاری به حرمتش ندارم . گرچه شاید او هم مرا بشکند ... اما راه دیگری هم هست مگر ؟!
سرم را بالاتر از چند لحظه قبل ترش گرفتم . نگاهم را به نگاهت انداختم که به هر جایی می توانست باشد جز به نگاه من ...
دوست داشتم تا جایی که در توان دارم فریاد بزنم ؛ دوست داشتم همین لحظه مرا از خودم و به نوای خودم بشنوی ، نه فردا از نوای دیگری .
حنجره ام را تر کردم ... هنوز دهان نگشوده بودم که برق نگاهت در نگاهم موج زد ... ... دیگر حرفی برای گفتن نداشتم و کاری جز شنیدن آهنگی که سکوت به زیبایی هر چه تمام تر آنرا می نواخت .
تازه اینرا فهمیدم ...
سرت را همانند چند لحظه قبل پایین انداختی و من هم . و با هم تا آخرین لحظه ای که هیچگاه سر نرسید گوش به آهنگ نهادیم ...
---
- گاهی در مقابل بعضی ها که قرار می گیری ، قفل میکنی ؛ بانک اطلاعات کلماتت خالی می شود ؛ ذهنت پاک می شود ؛ تمام حرفهای گفتنی ات را گم شده می یابی ؛ در واقع ترجیح می دهی تمام روز را فقط شنونده باشی ؛ و همیشه یک چیز عذابت می دهد ، که آیا او هم این حس تو را می فهمد و می داند یا نه ؟ یا اینکه حمل بر بی اعتنایی و خشک بودنت می گذارد !!
- پرستوی مهاجر همیشه در آرزوی پرواز در انتهای آسمان آبی بود . او هر شب خواب مرگ را میدید !!

|+| نوشته شده توسط همکلاسی در جمعه 1387/01/30 و ساعت 2:6 |