تبليغاتX
گذرگاه
باشد در جای و زمانی دیگر ...

وقتی نه می توان نشنید ؛ نه می توان ندید .
وقتی نه می توان گفت ؛ نه می توان امید بست .
وقتی نه می توان نشست ؛ نه می توان فریاد زد .
در حالی که زمان ، زمانِ گفتن و فریاد زدن باشد .
و اما تو در جایی قرار داری که باید به تمامی آنها عمل کنی ؛ اما نمی شود .
نه اینکه تو نمی توانی . نه .
گویا آهنربایی در این بین برخلاف عنوانش عمل می کند !
و نیرویش را صرف دور کردن می کند
...
اینطور می پندارم که نمی خواهند .
شاید از شنیدنت هراس دارند .
شاید نمی خواهند بپذیرند هر آنچه را که هست .
شاید رویا را دوست داشتنی تر می بینند .
شاید ... شایدی دیگر در میان باشد .
شایدی از نوع همان رویاها !
رویاهایی خواستنی و ... خواستنی هایی ، خود ، رویایی .
اما !!! می دانم و خواهی دانست که روزی در جای و زمانی دیگر ، عمقی از نخواستن ها ، خواستنی خواهند شد و هر چه باقی خواهد ماند منزجر کننده ... .
اینجاست که تقدیر را می شود دید ؛ و حیرت بشر از آن سر به فلک ... !!!
آن لحظه را باید باشی که بتوانی بفهمی .
آن لحظه که بگویند باید دست از *مادر بکشی ؛  اما چرا ؟!   و چرایی در کار نیست .
و از این اتفاقات بی چرا زیاد خواهی داشت . که اگر توانستی با اینها بسازی ، حتما خودت را خوب ساخته ای .
بگذریم ... باشد در جای و زمانی دیگر ؛   شاید آنجا دگربار نگذریم !  

{
جایی که با چشمها هم می توان گفت و شنید .
می توان لبخند زد یا که گریست .
در واقع
چشمها کارشان هرگز دیدن نیست . 
دیدنی ها را طور دیگر باید نگریست ...
}
{ *مادر : نمادی از مهربانی و دلسوزی و وابستگی }

                                            {من}

|+| نوشته شده توسط همکلاسی در دوشنبه 1386/11/29 و ساعت 14:4 |