|
یه نگرانی ، یه خواهش ...
مدت درازیه که یه نگرانی تو وجودم اومده ... یه دلهره ... البته مطمئنا این حس ها مختص من نیست . ولی ترجیح می دم از ضمیر " َم" استفاده کنم . هر لحظه از عمرم که می گذره ... با آدمای بیشتری آشنا می شم ... دوست ، همکلاسی ، آشنا ... هر نفری که به این گروه اضافه می شه ؛ حداقل یه درجه به این حس نگرانی من هم اضافه می شه . بی مقدمه بگم ؛ نگرانم از اینکه پیش تک تک اینها یه روزی شرمنده بشم . منظورم از یه روزی ؛ اون وقتیه که هممون یه جا جمع هستیم ... دیگه چندلایه و چندشخصیتی نیستیم ... کلا نقابی هم در کار نیست . یه برگه هم دادن دستمون ... فکرشو که می کنم ... اصلا ، و به هیچ وجه جالب نیست . فقط خواهشی که همیشه داشتم و دارم از اجابت کننده ی خواهش ها : خدایا ... همیشه خواستم ازت که من رو به راه راست هدایت کنی من رو از شر هوس ها و وساوس شوم در امان بداری ؛ با این حال به خاطر ایمانی که دارم به مهربونیت و بخشندگیت ؛ و به ستارالعیوب بودنت ؛ اگه کوتاهی و قصوری داشتم و مطمئنا داشتم ؛ از من ببخش و از نامه اعمالم پاکشون کن ؛ من هم با تمامی وجود سعی می کنم با اراده ای استوارتر ؛ با اعتماد به نفسی نیرومندتر ؛ با ایمان و تقوایی خالص تر ؛ در رو بر هر بدی و گناه ، ببندم ... خدایا کمکم کن ؛ کمکم کن بشم همونیکه انسان لیاقتش رو داره ... . حرفی برای گفتن ندارید ، اشکالی نداره . ولی دعا یادتون نره . |+| نوشته شده توسط همکلاسی در شنبه 1385/09/18 و ساعت 12:12 | |
قسم :
نوشـــــته ها
یه شروع ... گذرگاه ... یه مناجات خودمونی ... به امید بهبودی ... من و خودم ... و من فیلسوف شدم ... یه نگرانی ، یه خواهش ... تداعی ... مرگ ... "دیگه به آخر رسیدم" ... گفتم ... الهی آن ده که آن به ... قسم... بت پرست شدگان ! ... هاله ای از سایه روشن ... خدایا چرا من ؟ حریمـ...ــهایی از جنس مِه خدا بازیچه ای شد ... درخشش کاذب ... و تنها چند عکس رنگی ! حرفهای بالفعل نشده فعلا فقط دنیای واقعی ! فرار از دست عزرائیل !! حساب و کتاب ... 1 = 1 ؟! و من گم شدم ؟! خواب ، با لالایی شیطان دلتنگی ( دکلمه ) . یک تلنگر کافیست ... چند سوال بدیهی ! فاطمه ، فاطمه است زمان در قید دلبستگی ... خدایا به تو پناه می برم ... بد اعتباری کلمات ... معجزه خودمونی هام - اولیش امشب و شیطان ! بابا ، بابا بود ... و شاید در همین لحظه ... نقطه ضعف و پیروزی ! دایی شکلاتی عزیز گاه نوشت - ثبت الوقایع زنگ هشداری دیگر ... پسر نوح و دختر هابیل ! فرشته ای خسته بال ... باید اینجا بهشت می بود !! چندمین حس غریبم ! اثر اشک ... بدون روایت . در وصف زیارت آن شب . من و زمان یه خیابون ، یه خزون توکل . "من" عهد بسته است ... صبر و امید ... پایانی زیبا ... کمی حرف ... زندگی ِ یاکریمی انگشتها هم حافظه دارند ! بخوان و بفکر شکستن فاصله ها سکوت را بهانه کردن ... جایگاه و رسالتی سنگین صدف و مروارید شکستن سکوت مرگ ... همبازیم ، "سختی" ! ... یه لقمه نون ... به کجا چنین شتابان ... در جای و زمانی دیگر ... گاهی آدمها چگونه که نمی شوند ! عظیم حسی غریب ... نگاهم را شنیداری ؟ بوی توت ... لحظات را اینگونه بودن ... همه او را می شناسیم ... رهـــگذران
وضـــــع گـــذرگـــاه
تا الان گذر کرده داره اینجا !
|
