تبليغاتX
گذرگاه
یه نگرانی ، یه خواهش ...
مدت درازیه که یه نگرانی تو وجودم اومده ...
یه دلهره ...
البته مطمئنا این حس ها مختص من نیست .
ولی ترجیح می دم از ضمیر " َم" استفاده کنم .
هر لحظه از عمرم که می گذره ...
با آدمای بیشتری آشنا می شم ...
دوست ، همکلاسی ، آشنا ...
هر نفری که به این گروه اضافه می شه ؛
حداقل یه درجه به این حس نگرانی من هم اضافه می شه .
بی مقدمه بگم ؛ نگرانم از اینکه پیش تک تک اینها یه روزی شرمنده بشم .
منظورم از یه روزی ؛ اون وقتیه که هممون یه جا جمع هستیم ...
دیگه چندلایه و چندشخصیتی نیستیم ... کلا نقابی هم در کار نیست .
یه برگه هم دادن دستمون ...
فکرشو که می کنم ... اصلا ، و به هیچ وجه جالب نیست .
فقط خواهشی که همیشه داشتم و دارم از اجابت کننده ی خواهش ها :
خدایا ... همیشه خواستم ازت که من رو به راه راست هدایت کنی
من رو از شر هوس ها و وساوس شوم در امان بداری ؛
با این حال به خاطر ایمانی که دارم به مهربونیت و بخشندگیت ؛
و به ستارالعیوب بودنت ؛
اگه کوتاهی و قصوری داشتم و مطمئنا داشتم ؛
از من ببخش و از نامه اعمالم پاکشون کن ؛
من هم با تمامی وجود سعی می کنم با اراده ای استوارتر ؛
با اعتماد به نفسی نیرومندتر ؛
با ایمان و تقوایی خالص تر ؛
در رو بر هر بدی و گناه ، ببندم ...
خدایا کمکم کن ؛ کمکم کن بشم همونیکه انسان لیاقتش رو داره ... .
حرفی برای گفتن ندارید ، اشکالی نداره .
ولی دعا یادتون نره .
 

|+| نوشته شده توسط همکلاسی در شنبه 1385/09/18 و ساعت 12:12 |