تبليغاتX
گذرگاه
شکستن سکوت

گاهی به زبان آوردن تنها یک کلمه ، آن هم از نوع پرکاربرد ترین و متداول ترین آنها ، می تواند تا آنجایی سخت شود که نگفتنش را ترجیح داد ؛ خود و خیال را راحت کرد و خاموش ماند ، و دیگر شروع نکرد ! و شاید بارها و بارها در یک قدمی لحظه ی گفتن ِ آن کلمه پیش رفت ، اما باز خاموشی را ترجیح داد ...
اما مدتی که می گذرد ، میبینم که از این نگفتن و خاموشی ، تغییری حاصل نشده است که هیچ ، مشغول تر و پرتشویش تر شده ام ، وجودم و روحم را آزرده تر از قبل میبینم . و ... اینجاست که با حالتی طنزوار با خود می گویم " گفتن یا نگفتن ؟ مسئله اینست ! " ؛ می خندم . اما وقتی بوی اشک به مشامم می خورد ، می فهمم که در واقع طنزی در کار نبود و لحن ِ گفتنم اینطور می نمود . قطره ی اشک را میبینم که هوای سر سره بازیش گرفته است و چند لحظه بعد ، خود ، او را در یک پلک و با یک پلک به هم زدن به پایین سر می دهم ، خوشحال از اینکه باعث ذوق ِ قطره شده ام ؛ گونه ام قلقلکش می آید و باز دوباره لبخندی بر لبانم جاری می شود ؛ اما زمانی که می بینم آن قطره در مسیر رفتنش ، کمتر و کمتر شد و خورده شد و کاسته شد و در نهایت نیست شد و تنها از او ردی از مسیرش روی گونه ام به جا ماند و آن رد هم بعد از چند لحظه محو و بخار شد ، باز می فهمم که اینبار هم خنده ام بی مورد بوده ، این تنها ظاهر قضیه بود که اینطور می نمود ؛ با خود عهدی می بندم .
سرنخ افکارم را جستجو میکنم و یادم می آید که اینرا هم نمی دانم که با گفتن و با شروع کردنم ، چه پیش خواهد آمد ، پیشگویی و پیش بینی کردن هم بیشتر و پیشتر برایم فریب بوده تا یک چیز به درد بخور ... تنها با امید و توکلی که عظیم تر از قبل آنرا در خود حس میکنم ، تصمیمم را می گیرم ...

|+| نوشته شده توسط همکلاسی در جمعه 1386/10/07 و ساعت 21:3 |