بعد از مدتها ... ناگهان دلم هوای نوایی کرد ... نوایی به قشنگی دوران بزرگ کودکیَم ... آهنگی به طلایی خواب های معصومانه ام ... و صد البته خواب های طلایی ام ... روبرویش ایستادم ... نظاره گر به کلیدهایش ... در ابهام ... دستانم را سایه ای کردم بر آنها ... در انتظار ... حافظه ام یاری نمی کرد ... از کدام یک شروع باید کرد ... ملودی ای در کار نبود ... هیچوقت هم نبود ... از همان ابتدا دل بود و دل ... اما ، در آن لحظه ... احساس ... ... دلم سخت غمگین شد ... سایه ی دستانم هر لحظه پررنگ تر میشدند ... انتظار ... و انتظار ... ناگهان ... حرکتی حس کردم ... انگشتانم بودند ... بی هیچ فرمانی از من ... هر کدام کلید درست را می فشردند ... نظاره گر ... و من بدون آنکه بدانم برای چه ... وهیچ اختیاری در آنها نداشتم ... آنها کار خود را خوب انجام دادند ... گیج و مبهوت ... و من غرق در خوابی طلایی رنگ ... { من } -- { انگشتها هم حافظه دارند ؛ پس حواسمون جمع باشه ! } { } : حرف نگفتنی !
|+| نوشته شده توسط همکلاسی در شنبه 1386/07/21 و ساعت 20:10 |