صبر و امید ...
از آن زمان هر لحظه بیم رفتنت بود
بیمی که تا این لحظه هم از سر نرفته
هر بار از رفتن سخن میگفتی و من
هر بار سرگشته از این قصد رفــتن ...
با رفتنت بیدار می کردی تنهاییم را
تبدیل می کردی لحظه هایم را به صد سال
من هم به درگاهش صبوری می نمودم ...
خود را بسان روح ، در تن می نهادم
گاهی از این صبر و زمان گر میگرفتم
گاهی به شوق دیدنت جان می گرفتم
...
نا گه حضور سایه ات حس می نمودم
خود را از این صبر و صبوری می ستودم
اما دگر بار این قضل! (غزل) تکرار می شد
صبر و امید من به هر بار بیش می شد
آن دم نوایی دردلم آواز میکرد
شوق رسیدن را کماکان ساز می کرد
{من}
|
+| نوشته شده توسط همکلاسی در شنبه
1386/06/24 و ساعت 12:20 |