گاهی ؛ برای رسیدن ، واسطه ای نیاز هست و برای اوج گرفتن دستانی . و وقتی "من" آن دستان را یافت ، با خود عهدی بست . که آن دستان را ، در هیچ شرایطی رها نکند . خود را با تمام وجود وقف آن دستان کند . خود را با او بی نیاز از تمام این دنیا کند . حضورش را همیشه در کنار خود ماندنی کند . با او خود را زیباترین ببیند و با حضور او خوشبخترین باشد و با او خود را به او برساند . سردی هایش را با گرمای او ملایمت بخشد و خشکی هایش را با طراوت او شادابی دهد . و ماوایی برای بودنش باشد . تکه تکه از وجودش را صرف ستاندن مهربانیش کند . تنهامیهمانِ دل او باشد . معنایش را با او کامل کند و معنایی جدید به او هدیه کند . و "من" عهد کرد که همیشه پایبند بماند ... { گاهی ؛ نگرانی را نمی توان پنهان کرد . خوشحالی را نمی توان ابراز کرد . دوست داشتن را نمی توان به زبان جاری کرد . "خود" را نمی توان درست تعریف کرد و "من" درست در چنین وضعیتی قرار دارد }
|+| نوشته شده توسط همکلاسی در جمعه 1386/06/16 و ساعت 15:59 |