تو تابستون یه خیابون ، یه خزون ! قدم من روی هر برگ دل خشکش آه سردش ... چشم من چهره ی یک مرد خوابی سنگین دلی غمگین روی سنگ فرش خیابون کاسه ی پول خالی از پر ... یه خیابون ، یه خزون قدمای بعدی من دو تا دست ظریف کوچولو دستمالای کاغذی یه نگاه چشمای معصوم دوخته به چشمای مردم دل من بی طاقتی ... قدمای بعدی من دو تا چار چرخ یکی گاری دومی هم یه سواری تو خیابون با خزونش . اثری روی سواری قلم ش دسته گاری . دو تا دل یکی مغرور یکی ساده چشم تو چشم دل ساده ، که آخه حرفی نداره دل مغرور ، خب اونم غمی نداره ته قصه فهمیدم که اصلا فهمی نداره . . . دل ساده تیکه پاره دل مغرور به خیالش همه اینا افتخاره دل ساده تو هوا دود شدن آب شدن توی زمین نیست شدن آرزوش بود دل مغرور انگاری شکستن و کوفتن و مسخره کردن ، وظیفه ش بود ! ... یه خیابون تو تابستون ، ذره ای گرما نداره . دل من هم واسه موندن دیگه توجیهی نداره ...
و تو ای دل من تمام این لحظات را حتی اگر من از خاطر بردم ، تو به یاد داشته باش و به یاد من آر ؛ که در هیچ جا و هیچ زمانی ، اینقدر زشت نشوم که افتخارم ، شکستن دل باشد . غرورم ، خرد کننده ی شرافت و مقامم کور کننده ی چشمانم . {من}
|+| نوشته شده توسط همکلاسی در سه شنبه 1386/06/06 و ساعت 13:13 |