تبليغاتX
گذرگاه
من و زمان

از زمان پرسیدم
تو چرا در گذری ؟
اندکی وقفه به کارت انداز ،
تا که شاید نفسی تازه کنی .
تا که آسوده کنی ؛ این خیال پریشان مرا
تا دگر این روزها
صحبتی از بدیت ، کس نکند .
لحظه ای وقفه نما .
تا دو چشمم فرصتی یافت کنند
از برای دل من ، لحظه ای هم که شده
رو به خاموشی نهند ؛ که دگر بار نباشند شاهد این همه مرگ
شاهد مرگ شرافت ، عدالت ، صداقت ... پاکی .
شاهد کور و کر و لال شدن های به ظاهر
چشم من خسته شده ، رمقی نیز ندارند .
ای زمان لحظه ای وقفه نما .
گوش هایم را بنگر ...
همه ی این زخمها
همه ی این آمال
همه از صوت بلند طبل هاست
طبل هایی که فقط گوش خراشی بلدند ؛ کار دیگر هرگز ...
طبل هایی که فقط پوسته اند
تو خالی
بی مصرف
پر ز صدا .
فقط حسرت می کارند بر دلها .
من از این در عجبم ، که چرا معمولا
میوه ی این حسرت ، می شود طبلی نو ؟
ای زمان لحظه ای فرصت ده .
حرف من بسیار است ...
گرچه اینها همه خود تکرار است
خواهشا یک لحظه ... و فقط یک لحظه ... یک لحظه ... آی ی ی ی ...
...
...
..
.
.
     
{ من }

|+| نوشته شده توسط همکلاسی در پنجشنبه 1386/06/01 و ساعت 12:33 |