از زمان پرسیدم تو چرا در گذری ؟ اندکی وقفه به کارت انداز ، تا که شاید نفسی تازه کنی . تا که آسوده کنی ؛ این خیال پریشان مرا تا دگر این روزها صحبتی از بدیت ، کس نکند . لحظه ای وقفه نما . تا دو چشمم فرصتی یافت کنند از برای دل من ، لحظه ای هم که شده رو به خاموشی نهند ؛ که دگر بار نباشند شاهد این همه مرگ شاهد مرگ شرافت ، عدالت ، صداقت ... پاکی . شاهد کور و کر و لال شدن های به ظاهر چشم من خسته شده ، رمقی نیز ندارند . ای زمان لحظه ای وقفه نما . گوش هایم را بنگر ... همه ی این زخمها همه ی این آمال همه از صوت بلند طبل هاست طبل هایی که فقط گوش خراشی بلدند ؛ کار دیگر هرگز ... طبل هایی که فقط پوسته اند تو خالی بی مصرف پر ز صدا . فقط حسرت می کارند بر دلها . من از این در عجبم ، که چرا معمولا میوه ی این حسرت ، می شود طبلی نو ؟ ای زمان لحظه ای فرصت ده . حرف من بسیار است ... گرچه اینها همه خود تکرار است خواهشا یک لحظه ... و فقط یک لحظه ... یک لحظه ... آی ی ی ی ... ... ... .. . . { من }
|+| نوشته شده توسط همکلاسی در پنجشنبه 1386/06/01 و ساعت 12:33 |