در وصف زیارت آن شب ؛ بدون هیچ کم و کاستی ...
اینبار هم مثل همیشه در بدو ورودم به صحن ، بغضی آشنا و سرسخت گلوم رو گرفت .
تقریبا ساعت هشت شب بود و حرم هم مثل همیشه شلوغ . البته اینبار کمی بیشتر از قبل . { خوشحالم از اینکه باز موقعیت پیش اومد و به قولی آقارضا مارو طلبید ، تا دل و روحی عوض کنیم ؛ از خود ما بیشتر به فکر ماست ! چقدر عزیزه برام ... }
خیلی جالبه ، آدم تا از در ورودی صحن به داخل صحن پا می ذاره ، مثل این می مونه که تمام گناها و کدریات روحیش رو همون پشتِ در میزاره یه گوشه ای و خالص و پاک ادامه راه رو میره .
از دور کمی از گنبد و گلدسته های حرم ، دیده میشه . رنگ طلاییش از هر طلای بیست و چهار عیاری بیشتر تو چشم میزنه ، انگار این درخشش از یه جای دیگه ست ، از منبعی دیگه داره تغذیه میشه ... حقا که همین ظواهر هم خیلی راحت آدم رو متحول میکنه ، این همه زیبایی ، این همه عظمت ، این همه روحانیت و این همه جمعیت ... { حتی شنیدم اینجا زائراش از خونه خدا هم بیشتره }
وارد صحن اصلی که میشم ، درست نقطه مقابلم ، حاج آقا تهرانی رو می شه به سختی دید که پشت تیریبون نشسته و سیل واقعا عظیمی از مردم رو هم که رو موکتها نشستن و دارن حرفهای حاج آقا رو که داره از امام حسین (ع) و کربلا و جریانات اون واقعه عظیم میگه ، گوش میکنن .
صدای گریه از همه جا شنیده میشه ... گرچه خیلی با اینطور سخنرانی های داستانی و صرفِ ظاهر که بارها و بارها شنیدیم و گفتن برامون موافق نیستم ، اما ارزشش همونقدر هست که آدم رو چند صباحی از اتصالات دنیایی قطع می کنه و اشکی ریخته میشه و احساس سبکی میکنی .
همینجوری دنبال یه جای خالی میگردم که برم نمازم رو بخونم ؛ با توجه به تجربیات قبلیم از شلوغی حرم ، تو خونه وضو گرفتم ، فقط مونده جامُهری رو پیدا کنم ... کنار جامُهری یه پسربچه ی کوچولو داره با مهرا بازی میکنه ، که خواهر کمی از خودش بزرگترش سر میرسه و یکی دوتا با دستش تو صورت داداش کوچیکش میزنه و دستش رو میکشه و با خودش میبره ، از صحبتاش هم فهمیدم که ایرانی نیست ، خداروشکر !. { تو دلم دلیل این خشونت رو از خودم می پرسم ؟ همونجا سریع جواب خودم رو میدم : "خب همش زیر سر تربیت بچه س ، وقتی مامان بابا به خاطر هر شیطنت بچه گانه که خیلی وقتا شیرین و دوست داشتنی می تونه انگار بشه ، میگیرن دردونه ی خودشون رو می زنن ، خب متقابلا بچه ها هم یاد میگیرن و رو کوچیک تر از خودشون انجام میدن ! }
در هر صورت یه مهر بر میدارم ، در به در روی موکت ها دنبال یه جای خالی برای نماز میگردم ، بالاخره رو لبه ی یکی از موکت ها جا برای یه نفر پیدا میکنم و سریع کفشامو در میارم و رو به قبله ، که بصورت اتفاقی رو به حاج آقا تهرانی هم هست ، شروع میکنم به خوندن نماز ... نسیم سرد و ملایمی هم می وزه و محیط رو کاملا محیا میکنه برای یک میتینگ تمام عیار !
به سجده که رفتم ، عینکم که یادم رفته بود از چشمام بردارم ، شل شد و خودم در همون حالت پایین مهرم گذاشتمش . تو حال و هوای واقعا لذت بخشی بودم، واقعا نماز تو مسجد و حرم یه چیز دیگه ست . نماز مغربم که تموم شد ، تو همون حالت نشسته ، چشمم افتاد به دو سه تا جوون که از ریختشون معلوم بود ، تو کجاها سیر میکنن ! با موبایل مشغول عکس گرفتن از آدما ، که نه ، شرمنده م از این حرف اما از ناموس اینو اون عکس میگرفتن . { با خودم میگم ، آخه اینا واقعا یه ذره از این حسای معنوی بهشون دست نمی ده ، میان اینجا ، اینم برا چه کاری !!!!!!! کاش می تونستم برم باهاشون صحبت کنم ، یه طوری که واقعا متوجه عواقب کارشون بشن ؛ حالا که اینکار عملی نیس ، حداقل یکی بیاد جمعشون کنه ! باز از این مسئله بیشتر متحیرم که چرا تو یه جای مقدسی مثل اینجا ، آخه مگه جا قحطیه ؟! والا من که منطقم دیگه قد نمی ده ... بیخیالشون می شم }
این فکرا و تسبیحاتم با هم قاطی پاتی شد و خلاصه ... نماز عشام رو شروع کردم . رکعت سوم بودم که یه پسر بچه بدو بدو از جلوم رد شد ، خدا خیرش بده ، همچی با پاش عینک من رو شوت کرد که بعد از اینکه عینکم رو برداشت ، نفهمید جاش کجا بوده ، همینطوری گذاشت جلو بغل دستیم ! منم که سر نماز بودم ... خدارو شکر نه عینک شکسته بود نه کسی برداشتش . بعد نماز یه چند دقیقه ای رو همونجا نشستم و به آدمای دوروبرم خیره شدم ، از همون بدو ورودم همش با خودم فک می کردم کاش الان یه چهره ی آشنا به چشمم بخوره ، انگار از همون اول دنبال یه چهره می گشتم ، یه چهره ی مهم ، یه حضور قشنگ و با معنی ، شاید یه نفر که حضور من رو تو اونجا می تونست درک کنه ... نمی دونم ! تا آخر کار هم به چهره ی آشنایی بر نخوردم ... . تو همون حالت نشسته ، چندبار از جلوم آدمای ویلچری رد می شدن و بعضیاشون اینقدر با ذوق و شوق داشتن به سمت ورودی مرقد می رفتن که انگار هیچ کسیو تو اطرافشون نمی بینن ، تنها یک هدف دارن و اونم لمس ِ ضریح ِ و احساس وجود بابرکت امام . { با خودم میگم ، کاش یکیشون میومد برام دقیق از حالتش و حسش تعریف میکرد ... شاید یه کم به من هم القا بشه ! }
کفشامو پوشیدم ، مشغول عکس گرفتن از جاهای قشنگ حرم شدم . { با خودم میگم ، خدا خیرش بده هر کیو که دوربین رو برای موبایل طراحی کرد ؛ دوربین رو که نمی زارن بیاری تو ؛ ولی به موبایل گیر نمی دن !!! }
عکسا هم با اینکه تو شب بود ، قشنگ شدن ...
کفشامو تو پلاستیک گذاشتم و به سمت ضریح راه افتادم ، محیط داخلی حرم خودش یه دنیای دیگه ایه ، آینه کاری ها و لوسترهاش ... انگار که وارد یه جایی مثل یه اتاق از بهشت شدی . از همه جا نور می تابه ، بوی عنبر هم که فضارو پر کرده و ... اونجا تنها کاری که نمیشه کرد ، اشک نریختنه . یادم افتاد که جیبامو دکمه هاشو ببندم تا یه وقت تو اون شلوغی کسی هوس فیض بردن ازش رو به سرش نزنه ! { با خودم میگم ، واقعا کم حرف نیس ها ، یعنی کم کار نیست ها ، توی اینجا به فکره دزدی باشی ، واقعا چطوری ممکنه !! نهایت پستی آدم یعنی این . یعنی واقعا امکان داره ؟ { با خودم میگم ، بزا امتحان کنم ، جیبم رو باز بزارم ، یه پولی هم از لبش بزارم بیرون ، ببینم اتفاقی میفته یا نه ؟ ... ولی خب اینا همش فکر و خیاله ، سر بی دردو چرا دسمال ببندم ! } }
چشمم به ردیف لوسترها و آینه ها که انعکاسشون تو هم افتاده و منظره قشنگی درست شده میفته ، یه نگاهی به اطراف میکنم ، یه وقت خادمی کسی نباشه ... گوشی رو در میارم ، یه عکس هول هلکی میگیرم ، که یه دفعه : " آقا عکس نگیر ممنوعه ... " . به خشکی شانس . گوشی رو میزارم تو جیبم ... { آخه این همه آدم دوروبرت رو ببین دارن همه عکس میگیرن ! از همه جا چرا من ... ولی خب ، عکسم رو گرفتم ، بیخیالش }
از همون اول قید دست رسوندن به ضریح رو زده بودم . البته ، به شخصه نمی دونم چرا آدم باید خودشو تو اون فشار جمعیت خفه کنه و لباساش تیکه پاره بشه تا بتونه دستشو برسونه به ضریح ! البته وقتی که خلوت باشه بحثی نیست ، این مسئله از نظر علمی اثبات شده که از نقاط معنوی و پاک و خالص انرژی ها و هاله های مثبت و مفید متصاعد میشه . نزدیک شدن به اون مناطق در سلامت روحی و جسمی موثره ... جدای اینکه ، اصلا یه حالت قشنگی بهت دست میده ، دوست داری تا آخر عمرت همونجا بچسبی به ضریح و صحبت کنی و اشک بریزی ...
مثل روال همیشگی یه کتاب دعای امام رضا (ع) رو برمی دارم ، وایستاده شروع میکنم به خوندنش ، دفعه قبل فقط ترجمه ش رو خوندم تا کلیاتش دستم بیاد . اینبار عربیش رو می خونم ... در حین خوندن دعا ، آدما ازکنارم رد میشن و هرز گاهی هم یه تنه ای هم میزنن ، البته بی هیچ توجهی به همدیگه از هم میگذریم ... { با خودم میگم ، اینجا تنه زدن معنیه بدی نداره ! همه همدیگه رو درک میکنن ... اینجا همه دنبال یه چیز دیگه ن ، منتظر این نیستن که به هر چیزی گیر بدن ... }
دعا که تموم میشه ، ساعتم رو نیگا میکنم ، تقریبا داره نه میشه ... بصورت کلی همه اطرافیان و دوستانم رو به خاطر میارم و براشون مثل همیشه از خدا و امامش طلب عاقبت بخیری میکنم . و بصورت اختصاصی هم اول برای خودم ، بعد هم برای خونوادم و چند نفر دیگه از جمله مامان بزرگ دعا میکنم ... { التماس دعا هم دارم البته ، آخه معمولا دعای آدم برا خودش کم اثره ... }
تو صحن حرم یه قسمت ، مردم جمع شدن و حسابی شلوغ شده ، میرم ببینم چه خبره ؟ ... یه صحنه قشنگ ، دوتا زوج جوون نشستن کنار هم ، قرآن هم جلوشونه ، آخوند هم داره خطبه عقد رو جاری میکنه ، ملت هم ریختن دارن عکس میگیرن از این صحنه ، به هر حال سوژه ی عکاسیه واقعا مناسبیه در نوع خودش . منم تا گوشی رو در آوردم تا یه عکس بگیرم ، دو سه نفر اومدن و " آقا جمع کنین ، عکس نگیرین ، برو آقا کنار ، عکس نگیر ، خصوصیه آقا ... " . نشد عکس بگیرم ! { ولی خب راستم می گفتن ، الان که فکر میکنم ، خودمو که جای دوماد میزارم ، اصلا راضی نیستم کسی ازمون عکس بگیره ! } اما یه قرار با خودم گذاشتم ، اگه عمری باقی بود و آستین دوستی آشنایی بابایی کسی برامون بالا زده شد ، { گرچه من گیر آستین کسی نیستم ، فوقش خودم برا خودم آستین می زنم بالا } اما حتما تا اینجا باید یه سر بیایم ، پیوند رو در این جای به این مقدسی بستن ، خودش خیال رو آرامشی ست و استحکام بخشه... { احساساتی شدم واقعا ، چه لحظه ی قشنگی می تونه باشه }
و در راه برگشت به خونه ، تک تک لحظه ها رو به یاد میارم و درانتظار فرصت بعدی و شاید روایتی دیگر ...
(86/05/15)
|
+| نوشته شده توسط همکلاسی در شنبه
1386/05/20 و ساعت 9:46 |