تبليغاتX
گذرگاه
من و خودم ...

به خونه رسیدیم .
آخر شب بود ؛ خسته و کوفته بودیم .
شام مختصری خوردیم .
یه دست و صورتی شستیم و مسواکی زدیم ...
امروز کلا به نظرم آروم و قرار نداشت !
حس می کردم یه چیزیش هست .
گفتم شاید با کمی صحبت آروم بگیره
البته امروز هم مثل هر روز خیلی با هم حرف زده بودیم
از اتفاقاتی که افتاده بود براش گفتم
از سوتی هایی که داده بودم
از سوء تفاهم ها
از دعواها و بحث ها ...
اونم مثل همیشه یا راه حل می داد
یا تاییدم می کرد
یا اینکه کلا به نتیجه نمی رسیدیم .
باز شروع کردم براش گفتن :
از داستان میوه فروشی
تصادف تو خیابون
ترافیک
سردی هوا ...
گفتم و گفتم و گفتم !
اما اصلا اون حس و حال همیشگی رو نداشت
منم از این حس اون یه جوری شده بودم
احساس کردم اون می خواد صحبت کنه
شروع کرد به حرف زدن ...
یه لحظه شکه شدم ... جا خوردم !
موضوع صحبتاش ...
نه راه حل بود
نه تایید ...
چشمامو بستم و سراپا گوش شدم
آره ... حرفش حرف دل بود ، دردشم درد دل .
یه دنیا حرف داشت و زد ...
زخم دیده بود ؛ از نامردی ها
فریب خورده بود ؛ از تظاهرها
رنج کشیده بود ؛ از منفعت طلبی ها
دیده بود و خورده بود و کشیده بود ...
اما یک بار هم دم نزده بود ؛ حتی به من .
خب ، حقم داشت ...
همیشه موضوع صحبتها حول مسائل من بوده .
مطرح کننده من بودم همیشه ...
هیچ وقت فرصتی بهش نداده بودم .
بله ؛ اون شب برای اولین بار
من با خودم واقعا حرف زدم  ؛
خودم هم با من حرف زد ، اونم از نوع درددل !

من خالی شدم ... خودم هم خالی شد .
از زخم ها و فریب ها و رنج هام گفتم .
اینبار بود که دم زدم ...
دم زدم ؛ برای گوشی که همیشه پذیرای حرفهای من بوده و خواهد بود ...
بله ، من عاشق خودم هم هستم .
                                                                      ادامه

|+| نوشته شده توسط همکلاسی در سه شنبه 1385/09/07 و ساعت 9:9 |