دیشب که در نهایت اشک با تو حرف های بی نوا ام را زمزمه میکردم ... همان زمانی که از اعماق دل فریادهای بی صدایم را بر گوش تو می خواندم و سر بر مُهر کربلای حسین ات گذاشته بودم و بی هیچ ملاحظه ای قطره های زلال اشکم را روانه ی آن خاک با برکت و تشنه می کردم ، و از این حس خلوص سرشار شده بودم ، و دل کندن از آن لحظات را بر خود حرام کرده بودم ، و با تمام وجودم حضور تو را لمس می کردم ، و از اعماق درونم دستان تو را می طلبیدم ، و گرمی دستانت را بر روی شانه هایم احساس می کردم ، و بندگیت را خواستار بودم ؛ غرق در خوابی فرو رفتم ، خوابی کوتاه ، اما عمیق . صبح که برای ملاقاتت بیدار شدم ، به سراغ همان مهر همیشگی ام رفتم ، مهری که تمام عمرش سنگینی پیشانی مرا تحمل می کرده ، و لحظه لحظه تنهایی های مرا و با خود نجواهایم را نظاره گر بوده و اینطور روزگار را می گذرانده ... اما امروز صبح من مهرم را طوری دیگر یافتم ، سفیده سفید ، مثل برف ، با بهایی بیشتر از گذشته ... تازه فهمیدم فلسفه این همه سکوت و تحمل سنگینی های همیشگی را ، بی هیچ دم زدن و اصطحلاکی ؛ او دیشب به آرزوی دیرینه ی خود رسیده بود ، از اثرات اشک که در وجودش متبلور شده بودند رنگی خالصانه به خود گرفته بود ، او هم زین پس می توانست عمیق تر از گذشته و در نهایت خلوص با معبود خود نجوا کند ...
|+| نوشته شده توسط همکلاسی در یکشنبه 1386/05/14 و ساعت 17:17 |