تبليغاتX
گذرگاه
امشب شیطان را دوست دارم !!

این شب ها مثل اینکه فقط باید بنویسم ، امشب شیطان مرا احاطه کرده که این نیاز به نوشتن در من چند برابر شده ، که شاید با این کار بتواند امتحانم را تحت شعاع قرار بدهد !
{ ببین ، خوب شناختمت ! ... خودتی }
اما اینبار احساس بدی ندارم از حضورش . شاید با این حرف من ، تازه فهمید که چه گولی به سرش مالیده شده است !!
اما فعلا باید با من باشد ، می خواهم تا جایی که می توانم از این فرصت استفاده کنم ؛ بفهمانم به او که این انسان ، آن چیزی نیست که او در سر می پروراند .
ای شیطان دلت خوش است به همین چندباری که می توانی چندنفر از انسان ها را به سمت اهدافت بکشانی ... و فقط دلت خوش است و خودت هم دیرزمانیست که این را فهمیده ای ؛ اما راه برگشتی وجود ندارد .
شاید از همان لحظه که سجده نکردی و از همان لحظه که قسم خوردی به گمراه کردن ما انسان ها ، فهمیدی که چه اشتباه بزرگی کرده ای ، مخصوصا بعد از رانده شدنت از بهشت خدا . شاید بزرگترین اشتباه عالم را تو مرتکب شده باشی .

{ خدایا ، عقیده ی مرا از عقده ام محفوظ نگهدار ... }
ای شیطان ، زجری که در توست ، و تو را آزار میدهد ، غیر قابل وصف است . { نمک رو زخم پاشیدن ! }
تنها یک لحظه که خود را جای تو می گذارم ، و به انتهای این راه فکر می کنم ؛ احساس نیست بودن را به وضوح می فهمم .
تو در انتهای کار نیست می شوی . نیست ! تنها عذاب و عذاب و عذاب ... این انتخاب خود تو بود و بس .
گرچه بودنت در همین زمان با نبودنت زیاد فرقی نمی کند ؛ بودنت ، بودنی یکنواخت شده است . یک بودن حلقه وار ، یک بودن تکراری . { این هم  شد زندگی ؛ یه فکری به حال خودت بکن ها ... }
تو واقعا به چه دل خوش کرده ای ؟! من از این در حیرتم ، با تمام این اوصاف هنوز هم اصرار بر اثبات آن عمل و قسم ِ خود داری !!
اما بزار حقیقتی را به تو بازگو کنم ، و آن اینکه : همان چیزی که در اولین لحظه خلقت در انسان دمیده شد و تو از آن ذره ای نفهمیدی ، هنوز هم در انسان وجود دارد و خواهد داشت ؛ و آن همان چیزی ست که هیچگاه نخواهد گذاشت تو بر انسان فایق آیی ؛ و تو تا ابد از آن چیزی نخواهی فهمید .
{ نمی گم اون چیه ، فعلا تا ابد اندر کف بمانی بهتر است ... }
کجایی ؟ هستی ؟؟
به فکر فرو رفتی ؟ الووووووووو ...

|+| نوشته شده توسط همکلاسی در یکشنبه 1386/04/03 و ساعت 22:7 |