تبليغاتX
گذرگاه
خودمونی هام - اولیش
هربار اومدم بنویسم ، ییهووو خودمو در مقابل هجومی از حرفهای تو ذهنم دیدم ... طوری که تو تردید می افتادم که من اصلا از اول درباره چی می خواستم بنویسم !
اصلا چرا فک کردم که باید بنویسم ! حالا واقعا می خواستم این حرفا رو بزنم یا اینای دیگه رو ؟
واقعا احساس نیازم به نوشتن ؛ برای این مسئله بود ، یا این یکی ، یا نه ، اون یکی بود فک کنم ... ؟!؟
اصلا هدف چی بود !!!!!!؟ { خدایا ... می خوامت ، چون ازهمه چیز من فقط تو خبر داری و تو . الانم خوب می فهمی دارم از چی صحبت می کنم }
اینطور که تا الان دارم می بینم ، خیلی از حرفهایی که زدم ، دقیقا اون چیزی نبوده که در ابتدای شروع برای نوشتن ، خواستم بزنم .
نمی دونم ، چرا برعکس این حرف که " شروع سخت ترین مرحله ست" ، برا من شروع خیلی با اقتدارتر و راحت تر انجام میشه ؛ اما ادامه ش زیاد جالب در نمیاد !!
ایندفعه برای اولین بار بدون اینکه اصلا به هجوم حرفهای ذهنم توجهی کنم ، اینارو نوشتم . ( احساس خوبی دارم ؛ نوشتن بدون هیچ حساب و کتاب کردنی - خالص و خالص  ، آب معدنی دماوند ؛ ها !! امان از دست این ذهن ، الان چه وقته پیام بازرگانی بود ) .
{ گفتن همون چیزی که می خوای بگی ؛ نه اینکه گفتن چیزی که بهتره بگی - البته تا قبل از این یه جور دیگه نیگا می کردم به قضیه ... }
جالب داره میشه !
الان تازه دارم می فهمم ، خیلی از پیشامدا که دوست نداشتم اتفاق بیفتن ، و همیشه برای اینکه اتفاق نیفتن ، به خیال خودم پیشگیری قبل از درمان می کردم ! و اتفاقا همونا اتفاق می افتادن ! و دلیلشم همین بوده و بس .
{ فکرم یه لحظه رفت جای معادلات همگن مرتبه ی نمی دونم چی چی ... خدا رحم کنه ؛ این ترم هم همه ی امتحانام شد ، شب امتحانی ! }
حرفهای خاله از مکه و آدماشو و محیطش قشنگ بود برام . خیلی جالبه ، هر کی میره مکه برمی گرده ، قیافش عوض میشه یه جورایی ...
{ از جمله ما مردا که مودار میریم ، کچل برمی گردیم !! ، شوخی کردم بابا ؛ منظورم ظاهری نبود }
بگذرم ... دلم هوای حرم کرده . نمی دونم چرا امام رضا منو نمی طلبه ! دلم براش یه ذره شده ، برم اونجا فقط بشینم و به در و دیوارش نیگا کنم . { آخه تو شلوغی گریه م نمیاد ، مگه چقدر مسئله احساسی معنوی باشه ! }
{ برم اونجا بلکه شاید یه ذره ، این روح بیچاره ی اسیر من شده ، حال و هواش عوض بشه ! ، درست گفتم یا برعکسه !؟ نه اشتباه شد ، من روحم ، که اسیر این شدم . این !! این کیه ؟ ها ! بیخیال ... }
بدجور اونجایی شدم ، اصلا اگه تا فردا نطلبید ، تیریپ مهمون ناخونده ، میندازم میرم ...
خب ، کمی روحیم خوب شد . چه خوب شد ، کشف کردم مشکل از کجا بود !
تا الان N تا نوشته ، نوشتم ؛ اما در آخر اونطور که باید راضیم نمیکردن ...
{ راستی همیشه چه زود دیر میشه ... مثل الان که پس فردا امتحان دارم }
{ تو بعضی حالتا تو زندگی ، توی دو راهی هایی می مونی که هر کدوم رو بری ، توش ضرر می کنی ! حالا تکلیف چیه ؟ خب شایدم آخرش خوب باشه ، حالا من که این راه رو انتخاب کردم ... }
حالا شمایی که تا اینجا بامن بودی ، برام دعا کن این امتحانای هر روزه و هر ثانیه ای که به معادلات دیفرانسیل گفتن زکّی ، به خیر و سربلندی بگذره . پس تا بعد ...
|+| نوشته شده توسط همکلاسی در یکشنبه 1386/04/03 و ساعت 20:38 |