تبليغاتX
گذرگاه
زمان در قید دلبستگی ...
و شب ها قبل از خواب از کنار پنجره ، به آسمان خیره می شد .
آسمانی با هزاران هزار الماس نورانی ...
خورشیدِشب هم که برگهای درختان باغ را سبز ِمهتابی کرده بود ...
و این زیبایی حد و وصفی نداشت . مبهوت قدرت و زیبایی ِ خالق ِ این همه زیبایی بود ...
چشمانش سرشار شده بود از نور ستارگانی که در دورترین فاصله ها با او بودند ...
نیمه های شب شده بود و او هنوز غرق در احساسات و افکارش بود ...
ناگهان یک ستاره نگاهش را گرفت ، ستاره ای درخشان و زیبا ...
نورانی و رنگارنگ ...
احساس سبکی می کرد ... حتی خواب هم از سراغش رفت ، تا در این احساس بماند .
انگار شب هم ، هوس غروب نداشت ...
کماکان به آن ستاره ی درخشان و زیبا خیره بود ...
... ثانیه ها زودتر از دیگری درگذر بودند . اما او زمان را حس نمی کرد .
گویی دیگر در قید زمان نبود !
در این شگرف بود که ناگهان ستاره محو شد !!! تنها هاله ای از آن نور در چشمانش مانده بود ، که آن هم پس از لحظه ای پاک شد .
شکه شده بود . نمی دانست چه اتفاقی افتاده است !!
برایش باور نکردنی بود ... ستاره کجا رفت ؟ ناگهان چه شد ؟
چشمانش دیگر حوصله نگاه کردن به چیزهای دیگر را نداشت .
ناچار پلک هایش را دیواری کرد بر چشمانش و سخت در فکر فرو رفت .
دلتنگ آن نور و آن زیبایی بود ... کمی گذشت و در همان حال ، کنار پنجره به خواب رفت .
صبح با دلی گرفته ، بی هیچ توجهی به اطراف ؛ کوچه ها و خیابان ها را قدم می زد و آدم ها پشت سرهم رد می کرد ؛ حتی سایه ها هم نمی توانستند او را جلب کنند !
وارد کلاس درس شد ... معلم نگاهی عمیق به او انداخت و بی هیچ حرفی به ادامه درس پرداخت !
روی صندلی نشست ؛ هنوز هم دلگیر و سردرگم حادثه دیشب بود .
...
در همین افکار غوطه ور بود ... که ناگهان صحبت های معلم توجهش را جلب کرد !
 "و اما ، تعداد زیادی از ستاره ها که شما در آسمان میبینید ، چندین هزار سال هست که دیگر وجود ندارند ، و آن چیزی که شما میبینید ، تنها نور آنهاست که هنوز به زمین نرسیده است و چشمان شما آنها را میبیند "
!!!
احساس غریبی به او دست داد ... مسئله حل شده بود ؛ دلیل حادثه دیشب هم واضح بود ...
اما بعداز آن او هر شب امیدوارانه و دلتنگ ، درکنار پنجره و با چشمان بسته به آسمان ِ آن شب نگاه می کرد ، و از خود می پرسید دلیل این دلبستگی را ...
|+| نوشته شده توسط همکلاسی در چهارشنبه 1386/03/16 و ساعت 12:12 |