تبليغاتX
گذرگاه
1 = 1 ؟!

معلم پاي تخته داد مي زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان
ولي آخر کلاسيها,لواشک بين خود تقسيم ميکردند
وآن يکي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق ميزد
براي اينکه بيخود هاي و هوي ميکرد
و با آن شور بي پايان تساويهاي جبري را نشان ميداد
با خطي خوانا بروي تخته اي کز ظلمتي تاريک غمگين بود
تساوي را چنين نوشت : يک با يک برابر است.
از ميان جمع شاگردان يکي برخاست.
هميشه يک نفر بايد برخيزد ...
به آرامي سخن سر داد:
تساوي اشتباهي فاحش و محض است.
نگاه بچه ها ناگه به يک سو خيره گشت
معلم مات بر جا ماند و او پرسيد:
اگر يک فرد انسان واحد يک بود ، آيا باز يک با يک برابر بود؟
سکوت مدهشي بود و سوالي سخت.
معلم خشمگين فرياد زد , آري برابر بود
و او با پوزخندي گفت:
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود آنکه قلبي پاک و دستي فاقد زر داشت پايين بود
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آنکه صورت نقره گون چون قرص مه ميداشت بالا بود وان سيه چرده که ميناليد پايين بود
اگر يک فرد انسان واحد يک بود اين تساوي زير و رو ميشد
حال مي پرسم اگر يک با يک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده مي گرديد؟
يا چه کس ديوار چين ها را بنا مي کرد؟
يک اگر با يک برابر بود
پس که پشتش زير بار فقر خم ميشد؟
يا که زير ضربت شلاق له مي گشت؟
يک اگر با يک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس مي کرد؟
...
معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد:
يک با يک برابر نيست...

|+| نوشته شده توسط همکلاسی در سه شنبه 1386/02/04 و ساعت 11:43 |