تبليغاتX
گذرگاه
و تنها چند عکس رنگی !

صحبت از گذشته بود و خاطرات چندین سال قبل .عکس
اواخر جنگ ، سالهای 68 ، 69 ؛ هنوز تو مناطق مرزی ناامنی وجود داشت ...
همون سال 69 به دلیل موقعیت شغلی بابام ، منتقل شدیم به کامیاران ، یک شهر کوهستانی و کُردنشین .
من خیلی از اون دوران چیزی یادم نمیاد ؛ تنها چندتا عکس رنگی تو ذهنم دارم ، که یادآور روزهای قشنگیه برام .
مثلا تو یکی از عکسا خودم هستم ، دایی و پسر داییم ، یه نی زار خیلی وسیع ، یه جویبار کم آب ، یه لاک پشت که مشغول بازی باهاش بودیم ، آسمون آبی ؛ همین .
یا مثلا ، یه حیاط ، گلای آفتابگردون ، دیوارای آجری ، لونه ی زنبور زرد ، من و پسر داییم ، تو دستامون کله ی گل آفتابگردون که هنوز دونه هاش کامل نرسیده ، داریم می خوریم همونطوری !
این یکی برا خودمم خیلی جالبه ؛ یادمه نزدیک خونمون یه کانتینر بزرگ بود که توش نونوایی سیار زده بودن ؛ اون وقتا هم بابام صبح زود می رفت ، نصف شب بر می گشت ؛ من مرد خونه بودم مثلا ، فرض کنید من رو که چهار سالمه ، تو صف نونوایی واستادم برای خرید نون . تازه برای داییم اینا هم بعضی وقتا نون می گرفتم . البته اوایلش باید تو صف وای میستادم ، ولی یه
کم که گذشت ، شاطر نونوایی خوشش اومده ازم ( بس که شیرین زبون و خوردنی بودم !! ) ، همینجوری بدون صف بهم نون می داد .
از اون دوران یه عکس جالب دیگه تو ذهنم هست ، عمرا همچی صحنه ای دیده باشین ؛ دو تا هواپیمای جنگی عراقی که سقوط کرده بودن ، واقعا بزرگ بودن ( البته من هم کوچولو بودم ) ،
سرنشیناش مثل اینکه مرده بودن همه شون ، رنگ هواپیماهاش سبز بود با طرح پلنگی ، جلو هر دوتاشون داغون شده بود ، کلا رفته بود تو زمین ، صحنه واقعا جالبی بود .
خلاصه این عکسا واقعا برام خاطره انگیزه ؛ دلم برای اون دوران تنگ شده .؛ گرچه حرفها و خاطراتی که از مامان و بابام می شنوم ؛ دوران واقعا سختی رو گذروندیم ... دورانی رو که الان من
هر طور فکر میکنم نمی تونم تصورش رو بکنم که واقعا من یه چنین روزایی رو سپری کردم !! و اینکه چطوری اون شرایط رو تحمل کردیم ؟!
معمولا تو همه خونه های اونجا یه باغچه می شد پیدا کرد که توش توت فرنگی کاشته باشن . تو خونه ی ماهم یه باغچه بود پر از توت فرنگی ، تو اون یکی دو سال من به اندازه همه عمرم توت
فرنگی خوردم !
- نمی دونم چرا من از اون دوران اونطور که باید خاطره بدی یادم نمیاد !
- شاید دلیلش بچه بودنم و دید پاک و قشنگی که همه بچه ها به زندگی دارن بوده .
- کاش می شد این عکسارو یه جوری چاپ کرد ! اونم با پرینتر لیزری با کیفیت بالا ؛ خداییش عکسای تو ذهنم کیفیتشون خیلی بالاست ؛ خیلی دوست دارم بقیه هم می شد ببینن .
- زندگی واقعا پره از فراز و نشیب ها ، بعضی وقتا تو یه موقعیت هایی قرار می گیری که عمرا تو خواب شبت هم دیده باشی !
- خدا تو دیگه کی هستی ؟!!
- راستی اونجا یه همسایه داشتیم ، با دوتا پسرای بزرگترش که یکی دو سال از من بزرگتر بودن کلی بازی می کردیم . دوران راهنمایی هم همکلاس بودیم ؛ همین چند سال پیش داداش
بزرگه تو تصادف فوت کرد . خدا بیامرزتش ، بعضی وقتا یه چیزایی باور کردنش سخته ، اتفاق افتاده ولی قابل قبول نیست برات .
- این آخرش یه کم غمگولانه شد .
- بگذریم حالا ... خوب ، خوش ، سلامت باشید .

|+| نوشته شده توسط همکلاسی در یکشنبه 1386/01/26 و ساعت 14:7 |