تبليغاتX
گذرگاه
گفتم ...
پنجاه روز گذشت ... واقعا گذشت !!
این نوشته اول قرار بود ، ادامه نوشته قبلی باشه ،
ولی خب ، اینطور نیست . چون الان هر چی فکر می کنم ؛ ادامش یادم نمیاد !!!
چیکارش میشه کرد ، حافظه ی دیگه ؛ هارد که نیست .
...
الان هم اصلا وقت ندارم برای نوشتن ؛
فقط یه دفعه ، دلتنگ این گذرگاهم شدم . گفتم حداقل یه مطلبی توش بذارم ؛
مگه چه گناهی کرده ، افتاده دست یه آدم که نه وقت داره برای نوشتن ،
تازه وقتی هم وقتشو داره ؛ حرفی نداره برای نوشته شدن .
ولی خب ، یه کم بگذره عادت می کنه ، ساخته می شه .
مجبوره دیگه ... دست خودش که نیست !
گفتم "مجبور" ،
ما که آدمیم خیلی وقتا مجبور میشیم ، حالا اینکه یه وبلاگ بیشتر نیست . طفلکی وبلاگا !
گفتم "آدم" ،
یاد یه سخنرانی از آقای پناهیان افتادم ؛ درجات ترقی بشر رو اینطوری مطرح میکرد :
- آدمیت
- انسانیت
- مومنیت
گفتم "درجات ترقی" ،
دوست داری تا چه حد پیشرف کنی ، به چه درجه ای از بودن برسی ؟
اصلا به اینجور چیزا فکر می کنی ؟! نه . که چی بشه ؟
اینقدر درگیر حواشی زندگی شدیم ؛ کیه دیگه به این جور حرفا فکر کنه !
گفتم "زندگی" ،
واقعا زندگی کردن یعنی چی ؟ چندنفر از ماها زندگی به معنای واقعی رو داریم تجربه می کنیم ؟!
ای بابا ...
گفتم "تجربه" ،
یاد "مرگ" افتادم ، چقدر علاقه داری مرگ رو تجربه کنی ؟ تجربه کردن که بد نیست ...
تازه تنها تجربه ایه که هیچ وقت قابل استفاده برای دیگرون نبوده !
خسته شدم دیگه ...
گفتم "تنها" ،
یاد خودم افتادم ، چون الان تنهای تنها نشستم پشت سیستم ،
دارم تراوشات ذهنیم رو با کمی اصلاح و ویرایش ، به واسطه صفحه کلید ،
تو این گذرگاه ثبت می کنم .
والا اگه همینطوری ادامه بدم این نوشته تموم بشو نیست ...
پس ایندفعه ، دیگه هیچی نگفتم !
می گم ، این همه آرزو و هدف برا خودت ، برای آیندت ، جمع کردی ،
خب یه دفعه زبونم لال ، صدکوه درمیون ! مثلا یه ماشین بزنه بهت و
به اون تجربه که چند خط بالا صحبتش رو کردم ، واقف بشی ؛ اونوقت چی ؟
همه آرزوهات و هدفات ، بی معنی بشن چی !
اصلا دیگه شاید یادتم نیاد که یه روزی همچی هدفایی داشتی !
بابا اینطوری که خیلی ضدحاله !! نیست ؟!
ع
... خیلی وقته دنبال آرزوها و هدفایی هستم که با یه تیر دو نشون بشه .
یعنی یه جورایی با اون دنیا هم جور دربیاد ، به درد اونجا هم بخوره !
خیلی توقعم زیاده آره ؟! ولی می گن جوینده یابنده ست . مطمئنم نتیجه می گیرم !
ولی زیادم سخت به نظر نمیاد ... شب بخیر   .
 

|+| نوشته شده توسط همکلاسی در جمعه 1385/11/20 و ساعت 0:49 |