|
" دیگه به آخر رسیدم "
اولین حرفی که پسر به من گفت : " دیگه به آخر رسیدم " . چند وقت پیش شنیدم که بالاخره از هم جدا شدن ... اونم بعد از حداقل بیست سال زندگی مشترک و ده سال زندگی غیرمشترک ! آره ده سالی بود مرد تو یه شهر زندگی می کرد و زن با دو تا از بچه هاش تو یه شهر دیگه . تو این مدت هم ماهیانه مرد یه مقداری خرجی براشون می فرستاد . ولی بعد از اینکه متوجه شدن که مرد یه زندگی مشترک دیگه ای رو شروع کرده تصمیم خودشون رو گرفتند و پدر رو برای همیشه به دست فراموشی سپردن . پسر خونواده مدتی بود تو یه کارخونه قالب زنی کار می کرد و کمک خرجی بود برای خونه . ولی با این اتفاق مسئولیت کامل اداره زندگی به دوش پسر افتاد . بیست و سه چهار ساله بود . باید برای ادامه زندگی تلاش خودش رو می کرد . تقریبا تو همون کارخونه جا افتاده بود ... گرچه سنگینی کار واقعا طاقت فرسا بود . روزها و ماه ها می گذشت و زندگی به سختی اداره می شد ... تا اینکه اثرات کار سنگین ، خودش رو نشون داد ... پسر تو ناحیه کمر ، درد خفیفی رو حس کرد ... بعد از مدتی بی اعتنایی و افزایش درد ، به دکتر مراجعه کرد ... نتیجه ، دیسک کمر بود . به خاطر این مریضی از کارخونه اخراج شد . وقتی هم دنبال بیمه رفت ، چون نتونسته بود اثبات کنه که این بیماری بر اثر کار تو کارخونه بوده ... بیمه هم بهش تعلق نگرفت . دکتر هم گفته بود یا باید عمل کنی ؛ که خرج عمل بالا و احتمال بهبودی کامل هم پایین . یا اینکه به هیچ عنوان نباید رو کمرت فشار بیاری ... حتی راه رفتن طولانی هم ضرر داره . برعکس ، تمام تخصصی که پسر داشت رو کار فنی ( دشمن درجه یک کمرش ) بود ... شرایط ، واقعا سخت و غیرقابل اجتناب بود ... منم فقط گوش می دادم ... تو یه قسمت صحبتاش گفت : با این وضعی که درست شده برای خیلی از ماها من مطمئنم تا چند سال دیگه ایران میشه مثل کوبا . جوونایی که به آخر خط رسیدن و هیچ چیزی ندارن برای از دست دادن گروه گروه می شن ... دست به هر کاری می زنن تا به پول برسن ... می گفت این حرف فقط حرف من نیست ... حرف خیلی از جوونای مثل منه ... تعدادشون هم خیلی زیاده ... داره بیشتر هم میشه ... البته شاید راست هم می گفت ؛ اگه یه نگاهی به اخبار حوادث روزنامه ها و سایت های خبری بندازید به عین متوجه این مسئله می شید. من که واقعا سخت بود که شرایط اون پسر رو درک کنم ... ولی وقتی خودم رو نگاه می کنم که با اینکه مشغول تحصیلم و تخصصی دارم و آیندم تا حدی روشنه ... اما باز هم یک سری نگرانی ها برای آینده و زندگی و پیش آمدها دارم ... حالا چه برسه به این قشر از جوون ها . در آخر هم فقط و فقط و خواهشا ، قدر زندگی های آروم خودمون رو بدونیم قدر دور هم بودن ها و تو آغوش گرم خونواده بودن رو بدونیم قدر سلامتی و توانایی هایی که خدا بهمون داده رو بدونیم و بیشترین استفاده رو ازشون ببریم ... در غیر اینصورت کاری جز ناشکری نکردیم ... ادامه دارد ... |+| نوشته شده توسط همکلاسی در شنبه 1385/10/02 و ساعت 15:35 | |
قسم :
نوشـــــته ها
یه شروع ... گذرگاه ... یه مناجات خودمونی ... به امید بهبودی ... من و خودم ... و من فیلسوف شدم ... یه نگرانی ، یه خواهش ... تداعی ... مرگ ... "دیگه به آخر رسیدم" ... گفتم ... الهی آن ده که آن به ... قسم... بت پرست شدگان ! ... هاله ای از سایه روشن ... خدایا چرا من ؟ حریمـ...ــهایی از جنس مِه خدا بازیچه ای شد ... درخشش کاذب ... و تنها چند عکس رنگی ! حرفهای بالفعل نشده فعلا فقط دنیای واقعی ! فرار از دست عزرائیل !! حساب و کتاب ... 1 = 1 ؟! و من گم شدم ؟! خواب ، با لالایی شیطان دلتنگی ( دکلمه ) . یک تلنگر کافیست ... چند سوال بدیهی ! فاطمه ، فاطمه است زمان در قید دلبستگی ... خدایا به تو پناه می برم ... بد اعتباری کلمات ... معجزه خودمونی هام - اولیش امشب و شیطان ! بابا ، بابا بود ... و شاید در همین لحظه ... نقطه ضعف و پیروزی ! دایی شکلاتی عزیز گاه نوشت - ثبت الوقایع زنگ هشداری دیگر ... پسر نوح و دختر هابیل ! فرشته ای خسته بال ... باید اینجا بهشت می بود !! چندمین حس غریبم ! اثر اشک ... بدون روایت . در وصف زیارت آن شب . من و زمان یه خیابون ، یه خزون توکل . "من" عهد بسته است ... صبر و امید ... پایانی زیبا ... کمی حرف ... زندگی ِ یاکریمی انگشتها هم حافظه دارند ! بخوان و بفکر شکستن فاصله ها سکوت را بهانه کردن ... جایگاه و رسالتی سنگین صدف و مروارید شکستن سکوت مرگ ... همبازیم ، "سختی" ! ... یه لقمه نون ... به کجا چنین شتابان ... در جای و زمانی دیگر ... گاهی آدمها چگونه که نمی شوند ! عظیم حسی غریب ... نگاهم را شنیداری ؟ بوی توت ... لحظات را اینگونه بودن ... همه او را می شناسیم ... رهـــگذران
وضـــــع گـــذرگـــاه
تا الان گذر کرده داره اینجا !
|
