تبليغاتX
گذرگاه
...

این روزها آرامش عجیبی پیدا کرده ام ...
سبک شده ام .
دلم پرواز می خواهد ...

|+| نوشته شده توسط همکلاسی در دوشنبه 1386/10/24 و ساعت 2:10 |  
همبازیم ، "سختی" !

همیشه همینطور بوده است ، تمام کارها و تمام رسیدن هایم با خود سختی به همراه داشته !
کار را انجام می دهم با سختی ؛ اما انجام می دهم . تنها دستان من نیست که آن کار را انجام می دهند ، دستان دیگری هم در کار است ... می دانم و مطمئنم ؛ خودش اینرا گفت به من !
به رسیدن های لایقم می رسم ، اما با سختی ، همیشه همینطور بوده . اما می رسم ، این تنها قدم های من نیست که مرا می رسانند ، پاهایی نیز همیشه مرا در این رسیدن ها یاری کرده اند ... شک ندارم ، هر لحظه آنها را در تمام ذره ذره ی لحظاتم می بینم !
دلخوش کرده ام به همین روال ، و به همین منوال ادامه می دهم ، تا ابد ... حتی بیش از ابد هم ادامه خواهم داد !
می دانم که هر جا سختی در کنارم بود دیر یا زود به نتیجه ای مناسب و خوشایند خواهم رسید .
سختی را تحمل میکنم ، با لذت بسیار آنرا می چشم ، می خورم ، به صورتم می پاشم ، تمام وجودم را غرقش میکنم ، تسخیرش میکنم ... لذتش را می برم .
سختی را لیاقت لذت بردن از من نیست . من از او باید لذت ببرم ، و می برم !
امیدش را می گیرم و یأسم را در وجودش تزریق میکنم ...
زمانی که دیگر امیدی در او باقی نماند ؛ جایش را به آرامش می دهد . این اتفاق را بارها تجربه کرده ام ، دیگر لِمَش را خوب می دانم .
این روزها شده است اسباب تفریحم ؛ حرف ندارد ، همبازی خوبیست برای من ...

                                                                 {من}

|+| نوشته شده توسط همکلاسی در شنبه 1386/10/22 و ساعت 23:52 |  
مرگ ...

مرگ بر روی زمين، برای فرزند خاک پايان راه است ،
اما کسی که آسمانی است ،
مرگ برايش آغاز کاميابی است ؛
بی ترديد کاميابی از آن اوست .
اگر کسی در خيال خود سپيده دمان را در آغوش بگيرد ،
جاودانه می شود .
کسی که شب درازش را به خواب می رود ،
به يقين در دريای خوابی ژرف محو می شود .
کسی که در بيداری اش زمين را تنگ در آغوش می گيرد ،
تا به آخر بر روی زمين خواهد خزيد .
و کسی که سبکبار و آسوده با مرگ مواجه شود ،
از مرگی که به دريا می ماند ، با اطمينان عبور خواهد کرد ؛ گران جانان فرو
می روند .

جاودانه ها - جبران خلیل جبران .

|+| نوشته شده توسط همکلاسی در دوشنبه 1386/10/17 و ساعت 19:3 |  
شکستن سکوت

گاهی به زبان آوردن تنها یک کلمه ، آن هم از نوع پرکاربرد ترین و متداول ترین آنها ، می تواند تا آنجایی سخت شود که نگفتنش را ترجیح داد ؛ خود و خیال را راحت کرد و خاموش ماند ، و دیگر شروع نکرد ! و شاید بارها و بارها در یک قدمی لحظه ی گفتن ِ آن کلمه پیش رفت ، اما باز خاموشی را ترجیح داد ...
اما مدتی که می گذرد ، میبینم که از این نگفتن و خاموشی ، تغییری حاصل نشده است که هیچ ، مشغول تر و پرتشویش تر شده ام ، وجودم و روحم را آزرده تر از قبل میبینم . و ... اینجاست که با حالتی طنزوار با خود می گویم " گفتن یا نگفتن ؟ مسئله اینست ! " ؛ می خندم . اما وقتی بوی اشک به مشامم می خورد ، می فهمم که در واقع طنزی در کار نبود و لحن ِ گفتنم اینطور می نمود . قطره ی اشک را میبینم که هوای سر سره بازیش گرفته است و چند لحظه بعد ، خود ، او را در یک پلک و با یک پلک به هم زدن به پایین سر می دهم ، خوشحال از اینکه باعث ذوق ِ قطره شده ام ؛ گونه ام قلقلکش می آید و باز دوباره لبخندی بر لبانم جاری می شود ؛ اما زمانی که می بینم آن قطره در مسیر رفتنش ، کمتر و کمتر شد و خورده شد و کاسته شد و در نهایت نیست شد و تنها از او ردی از مسیرش روی گونه ام به جا ماند و آن رد هم بعد از چند لحظه محو و بخار شد ، باز می فهمم که اینبار هم خنده ام بی مورد بوده ، این تنها ظاهر قضیه بود که اینطور می نمود ؛ با خود عهدی می بندم .
سرنخ افکارم را جستجو میکنم و یادم می آید که اینرا هم نمی دانم که با گفتن و با شروع کردنم ، چه پیش خواهد آمد ، پیشگویی و پیش بینی کردن هم بیشتر و پیشتر برایم فریب بوده تا یک چیز به درد بخور ... تنها با امید و توکلی که عظیم تر از قبل آنرا در خود حس میکنم ، تصمیمم را می گیرم ...

|+| نوشته شده توسط همکلاسی در جمعه 1386/10/07 و ساعت 21:3 |