|
...
این روزها آرامش عجیبی پیدا کرده ام ... |+| نوشته شده توسط همکلاسی در دوشنبه 1386/10/24 و ساعت 2:10 | همبازیم ، "سختی" !
همیشه همینطور بوده است ، تمام کارها و تمام رسیدن هایم با خود سختی به همراه داشته ! {من} |+| نوشته شده توسط همکلاسی در شنبه 1386/10/22 و ساعت 23:52 | مرگ ...
مرگ بر روی زمين، برای فرزند خاک پايان راه است ، جاودانه ها - جبران خلیل جبران . |+| نوشته شده توسط همکلاسی در دوشنبه 1386/10/17 و ساعت 19:3 | شکستن سکوت
گاهی به زبان آوردن تنها یک کلمه ، آن هم از نوع پرکاربرد ترین و متداول ترین آنها ، می تواند تا آنجایی سخت شود که نگفتنش را ترجیح داد ؛ خود و خیال را راحت کرد و خاموش ماند ، و دیگر شروع نکرد ! و شاید بارها و بارها در یک قدمی لحظه ی گفتن ِ آن کلمه پیش رفت ، اما باز خاموشی را ترجیح داد ... |+| نوشته شده توسط همکلاسی در جمعه 1386/10/07 و ساعت 21:3 | |
قسم :
نوشـــــته ها
یه شروع ... گذرگاه ... یه مناجات خودمونی ... به امید بهبودی ... من و خودم ... و من فیلسوف شدم ... یه نگرانی ، یه خواهش ... تداعی ... مرگ ... "دیگه به آخر رسیدم" ... گفتم ... الهی آن ده که آن به ... قسم... بت پرست شدگان ! ... هاله ای از سایه روشن ... خدایا چرا من ؟ حریمـ...ــهایی از جنس مِه خدا بازیچه ای شد ... درخشش کاذب ... و تنها چند عکس رنگی ! حرفهای بالفعل نشده فعلا فقط دنیای واقعی ! فرار از دست عزرائیل !! حساب و کتاب ... 1 = 1 ؟! و من گم شدم ؟! خواب ، با لالایی شیطان دلتنگی ( دکلمه ) . یک تلنگر کافیست ... چند سوال بدیهی ! فاطمه ، فاطمه است زمان در قید دلبستگی ... خدایا به تو پناه می برم ... بد اعتباری کلمات ... معجزه خودمونی هام - اولیش امشب و شیطان ! بابا ، بابا بود ... و شاید در همین لحظه ... نقطه ضعف و پیروزی ! دایی شکلاتی عزیز گاه نوشت - ثبت الوقایع زنگ هشداری دیگر ... پسر نوح و دختر هابیل ! فرشته ای خسته بال ... باید اینجا بهشت می بود !! چندمین حس غریبم ! اثر اشک ... بدون روایت . در وصف زیارت آن شب . من و زمان یه خیابون ، یه خزون توکل . "من" عهد بسته است ... صبر و امید ... پایانی زیبا ... کمی حرف ... زندگی ِ یاکریمی انگشتها هم حافظه دارند ! بخوان و بفکر شکستن فاصله ها سکوت را بهانه کردن ... جایگاه و رسالتی سنگین صدف و مروارید شکستن سکوت مرگ ... همبازیم ، "سختی" ! ... یه لقمه نون ... به کجا چنین شتابان ... در جای و زمانی دیگر ... گاهی آدمها چگونه که نمی شوند ! عظیم حسی غریب ... نگاهم را شنیداری ؟ بوی توت ... لحظات را اینگونه بودن ... همه او را می شناسیم ... رهـــگذران
وضـــــع گـــذرگـــاه
تا الان گذر کرده داره اینجا !
|
