|
جایگاه و رسالتی سنگین
می خواهم از جایگاهی سخن بگویم ، که تو در انجام رسالت سنگین آن هنوز هم ، همان سنگ تمام هستی و من متاسفانه شده ام تکه سنگی گمشده در بیابان خدا که در جستجوی تمامیت خویش در به در آواره ی این سراب و آن سراب می شود . { دردِ "خود" قابل تحمل تر است از دیدن دردِ "دوست" و این درد قابل تحمل تر است از دردِ ایجاد شده در کسی که دردی را ناخواسته برای "دوست" ایجاد کرده است . این نهایت درد است ... } |+| نوشته شده توسط همکلاسی در دوشنبه 1386/08/21 و ساعت 20:23 | سکوت را بهانه کردن ...
در گیر و دار گوش ها و چشم هایی که هر دم از تو می پرسند و می خواهند ، اما جز نشنیدن و ندیدن مرامی در پیش ندارند ؛ چه سود که برایشان بنوازی و برقص آیی ! وقتی که هر لحظه بیم آن هم می رود که برچسبی جدید بر پیشانیت فرود آورند و با نوک انگشت تو را هدف گیرند ... پس همان بهتر سکوت را بهانه کردن . {من} -- { زیباترین پاسخ ها ، سکوت و تبسم ... } { بی تو من در همه شهر غریبم ... } { } |+| نوشته شده توسط همکلاسی در پنجشنبه 1386/08/17 و ساعت 22:45 | |
قسم :
نوشـــــته ها
یه شروع ... گذرگاه ... یه مناجات خودمونی ... به امید بهبودی ... من و خودم ... و من فیلسوف شدم ... یه نگرانی ، یه خواهش ... تداعی ... مرگ ... "دیگه به آخر رسیدم" ... گفتم ... الهی آن ده که آن به ... قسم... بت پرست شدگان ! ... هاله ای از سایه روشن ... خدایا چرا من ؟ حریمـ...ــهایی از جنس مِه خدا بازیچه ای شد ... درخشش کاذب ... و تنها چند عکس رنگی ! حرفهای بالفعل نشده فعلا فقط دنیای واقعی ! فرار از دست عزرائیل !! حساب و کتاب ... 1 = 1 ؟! و من گم شدم ؟! خواب ، با لالایی شیطان دلتنگی ( دکلمه ) . یک تلنگر کافیست ... چند سوال بدیهی ! فاطمه ، فاطمه است زمان در قید دلبستگی ... خدایا به تو پناه می برم ... بد اعتباری کلمات ... معجزه خودمونی هام - اولیش امشب و شیطان ! بابا ، بابا بود ... و شاید در همین لحظه ... نقطه ضعف و پیروزی ! دایی شکلاتی عزیز گاه نوشت - ثبت الوقایع زنگ هشداری دیگر ... پسر نوح و دختر هابیل ! فرشته ای خسته بال ... باید اینجا بهشت می بود !! چندمین حس غریبم ! اثر اشک ... بدون روایت . در وصف زیارت آن شب . من و زمان یه خیابون ، یه خزون توکل . "من" عهد بسته است ... صبر و امید ... پایانی زیبا ... کمی حرف ... زندگی ِ یاکریمی انگشتها هم حافظه دارند ! بخوان و بفکر شکستن فاصله ها سکوت را بهانه کردن ... جایگاه و رسالتی سنگین صدف و مروارید شکستن سکوت مرگ ... همبازیم ، "سختی" ! ... یه لقمه نون ... به کجا چنین شتابان ... در جای و زمانی دیگر ... گاهی آدمها چگونه که نمی شوند ! عظیم حسی غریب ... نگاهم را شنیداری ؟ بوی توت ... لحظات را اینگونه بودن ... همه او را می شناسیم ... رهـــگذران
وضـــــع گـــذرگـــاه
تا الان گذر کرده داره اینجا !
|
