تبليغاتX
گذرگاه
جایگاه و رسالتی سنگین

می خواهم از جایگاهی سخن بگویم ، که تو در انجام رسالت سنگین آن هنوز هم ، همان سنگ تمام هستی و من متاسفانه شده ام تکه سنگی گمشده در بیابان خدا که در جستجوی تمامیت خویش در به در آواره ی این سراب و آن سراب می شود .
...

و آن زمان که بین من و تو آن عهد بسته شد .
آن زمان که من و تو از جایگاه بیگانگی خود نسبت به هم به جایگاهی بالاتر ارتقاء یافتیم .
جایگاهی بس ... نمیدانم ! نمی دانم چطور این توصیف را به زبان جاری کنم ... شاید زبانم در خور این توصیف نیست که اینطور عاجزانه به دست و پا افتاده است ، اما نمی توانم ، این درد را باید بازگو کنم ، که اگر غیر از این کنم ، هم بر خودم جفا کرده ام و هم بر تو باز هم کوتاهی ؛ پس با تمام وجودم به این جسارت شیرین ادامه می دهم ...
بله ؛ از جایگاهی می گفتم بس ... وای که باز هم نمی دانم ، نمی دانم این جایگاه را صاحب چه صفتی بکنم ! ادامه می دهم ، شاید در ادامه به نتیجه ای برسم ...
جایگاهی که
عنوانش ؛ شگرف و بزرگ
روحش ؛ ملکوتی
ظاهرش ؛ عاری از هر گونه ابتذال
عمقش ؛ به عمق دو روح
طنینش ؛ نوازنده ی دو دل
شروعش ؛ بی پایان
رسالتش ؛ به سنگینی عمقش
و جایگاهی عاری از
خودخواهی و حساب و کتاب های بازاری و منافع شخصی و سود و زیان های زمینی و نگاه های غریزی و رفتارهای حیوانی و حرفهای گندیده و شنیدن های تونلی !!
جایگاهی خالی از
دروغ و نفاق و بازی و فیلم و تئاتر و هنرپیشه ، خالی از تنفر و زجر و درد و نگرانی و هراس و پریشانی و عصبانیت و جنگ و دعوا و هر از اینگونه ها ...
و در یک کلام جایگاهی که در آن هیچ چیزی وجود نخواهد داشت مگر آنچه شایسته ی دو روح باشد ؛ نه کم نه زیاد .
.
.
.
و در به دری من از آن زمانی آغاز شد که احساس کردم در جایگاهم مهمانی ناخوانده وارد شده است ، مهمانی که خودبخود پذیرفته شده بود ! مهمانی که نه می شناختمش ، نه دیده بودمش ، نه احساسش کرده بودم پیش از این ، میهمانی که در همان بدو ورودش برای من عزیز شد ، بزرگ شد ، زیبا شد ، و در انتها جایگاهی شد در درون جایگاه اول و برای من رسالتی ایجاد کرد در دل رسالت اول . اما دریغ از من که خیلی دیر فهمیدم و دیر شنیدم صدای تو را که این جایگاه و رسالتِ ایجاد شده شایسته گی بودن در اینجا را ندارند ندارند ندارند ، جایشان جای دیگری است ، رسالتش چیز دیگری ست و جایگاهش جایگاه مستقلی ست .
آنجا بود که من جایگاهم مخلوطی از دو جایگاه نامتناسب شد ، و رسالتم چیزی شبیه به آش شله قلمکار !
اما خوشبختانه تو همان جایگاه و رسالت خود را حفظ کردی . نمی دانم ، اما هنوز هم در گیر و در به در این مهمان ناخوانده هستم ، یا آنرا به جای اصلیش خواهم برد ، یا از این خانه بیرونش میکنم ... .
حتم دارم این تداوم رسالت تو و گذر زمان کمک بزرگی برایم خواهند بود ...
                                                                  { من }

{ دردِ "خود" قابل تحمل تر است از دیدن دردِ "دوست" و این درد قابل تحمل تر است از دردِ ایجاد شده در کسی که دردی را ناخواسته برای "دوست" ایجاد کرده است . این نهایت درد است ... }

|+| نوشته شده توسط همکلاسی در دوشنبه 1386/08/21 و ساعت 20:23 |  
سکوت را بهانه کردن ...
در گیر و دار گوش ها و چشم هایی که هر دم از تو می پرسند و می خواهند ، اما جز نشنیدن و ندیدن مرامی در پیش ندارند ؛ چه سود که برایشان بنوازی و برقص آیی ! وقتی که هر لحظه بیم آن هم می رود که برچسبی جدید بر پیشانیت فرود آورند و با نوک انگشت تو را هدف گیرند ... پس همان بهتر سکوت را بهانه کردن .
                                                                   {من}

--
{ زیباترین پاسخ ها ، سکوت و تبسم ... }
{ بی تو من در همه شهر غریبم ... }
{            }

|+| نوشته شده توسط همکلاسی در پنجشنبه 1386/08/17 و ساعت 22:45 |