|
شکستن ِ فاصله ها
در مقابلش ایستاده ام و با چشمانم به چشمانش زل زده ام { اول اینکه ، سلام } |+| نوشته شده توسط همکلاسی در یکشنبه 1386/07/29 و ساعت 3:20 | بخوان و بفکر !
- موفق کسي است که با آجرهائي که بطرفش پرتاب مي شود، يک بناي محکم بسازد. - خدايا به داده هايت شکر . به نداده هايت شکر . به گرفته هايت شکر . چون داده هايت نعمت . نداده هايت حکمت . و گرفته هايت امتحان است. - در گرفتاري بايد فکر را به جنب و جوش انداخت ، نه اعصاب را ... - در زندگي هميشه به دو چيز شک کن. يکي وقتي همه چيز خوبه و ديگري وقتي همه چيز بده.اولي به خوب بودنش و دومي به بد بودنش. - تنها يک چيز مي تواند يک رويا را به ناممکن تبديل کند و آن : " ترس از شکست است . " - مذهب ، علم ِ درون است و علم ، مذهبِ برون. - ايستاده مردن بهتر از زانو زده زيستن است. - غمناك نبايد بود از طعن حسود اي دل *** شايد كه چو وابيني خير تو در اين باشد . - ز ميان کساني که براي دعاي باران به تپه ها ميروند....تنها آنان که با خود چتري مي برند, به کار خود ايمان دارند. - دشمن امروز فردا نيش مي زند ... - دروغ شکوفه مي آورد اما ميوه ندارد ... - گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم *** چه بگويم که غم از دل برود چون تو بيايي - فقير کسي نيست که کم دارد, بلکه کسي که خواهش هايش زياد است! - يک کارشناس خوب کسيه که يک چيز راجع به همه چيز و همه چيز راجع به يک چيز بدونه . - فرزند ادب باش نه فرزند پدر *** فرزند ادب زنده كند نام پدر { } { دردِ بودن ؟ } ... |+| نوشته شده توسط همکلاسی در سه شنبه 1386/07/24 و ساعت 0:54 | انگشتها هم حافظه دارند !
بعد از مدتها ... |+| نوشته شده توسط همکلاسی در شنبه 1386/07/21 و ساعت 20:10 | زندگی ِ یاکریمی
اگه از من بپرسن ساده ترین موجود دنیا چیه ؟ میگم یاکریم . |+| نوشته شده توسط همکلاسی در جمعه 1386/07/13 و ساعت 17:16 | کمی حرف ...
{ الان دارم آهنگ شبانگاهان رو گوش میدم با صدای روح نواز مختاباد } |+| نوشته شده توسط همکلاسی در یکشنبه 1386/07/01 و ساعت 14:27 | |
قسم :
نوشـــــته ها
یه شروع ... گذرگاه ... یه مناجات خودمونی ... به امید بهبودی ... من و خودم ... و من فیلسوف شدم ... یه نگرانی ، یه خواهش ... تداعی ... مرگ ... "دیگه به آخر رسیدم" ... گفتم ... الهی آن ده که آن به ... قسم... بت پرست شدگان ! ... هاله ای از سایه روشن ... خدایا چرا من ؟ حریمـ...ــهایی از جنس مِه خدا بازیچه ای شد ... درخشش کاذب ... و تنها چند عکس رنگی ! حرفهای بالفعل نشده فعلا فقط دنیای واقعی ! فرار از دست عزرائیل !! حساب و کتاب ... 1 = 1 ؟! و من گم شدم ؟! خواب ، با لالایی شیطان دلتنگی ( دکلمه ) . یک تلنگر کافیست ... چند سوال بدیهی ! فاطمه ، فاطمه است زمان در قید دلبستگی ... خدایا به تو پناه می برم ... بد اعتباری کلمات ... معجزه خودمونی هام - اولیش امشب و شیطان ! بابا ، بابا بود ... و شاید در همین لحظه ... نقطه ضعف و پیروزی ! دایی شکلاتی عزیز گاه نوشت - ثبت الوقایع زنگ هشداری دیگر ... پسر نوح و دختر هابیل ! فرشته ای خسته بال ... باید اینجا بهشت می بود !! چندمین حس غریبم ! اثر اشک ... بدون روایت . در وصف زیارت آن شب . من و زمان یه خیابون ، یه خزون توکل . "من" عهد بسته است ... صبر و امید ... پایانی زیبا ... کمی حرف ... زندگی ِ یاکریمی انگشتها هم حافظه دارند ! بخوان و بفکر شکستن فاصله ها سکوت را بهانه کردن ... جایگاه و رسالتی سنگین صدف و مروارید شکستن سکوت مرگ ... همبازیم ، "سختی" ! ... یه لقمه نون ... به کجا چنین شتابان ... در جای و زمانی دیگر ... گاهی آدمها چگونه که نمی شوند ! عظیم حسی غریب ... نگاهم را شنیداری ؟ بوی توت ... لحظات را اینگونه بودن ... همه او را می شناسیم ... رهـــگذران
وضـــــع گـــذرگـــاه
تا الان گذر کرده داره اینجا !
|

