تبليغاتX
گذرگاه
شکستن ِ فاصله ها

در مقابلش ایستاده ام و با چشمانم به چشمانش زل زده ام
به فاصله ام با او فکر میکنم ...
به عمق چشمانش فرو می روم ، به قهوه ای تیره می زند ، همانند چشمان خودم
کمی عمیق تر می شوم ، و خودم را در آینه ی چشمانش خیلی کوچک تر از آنی که هستم می یابم ؛ اما بی هیچ تغییر و تفاوتی . لبخندی همزمان بر لبانمان نقش می بندد ، و من از لبخندش لبخندم پررنگ تر می شود و گویی این احساس در من و او مشترک بوده است ... ناگهان از اعماق چشمانش بیرون می آیم ... و برای هزارمین بار از خودم می پرسم ، چرا این چشمها هیچ وقت پلکشان را بر هم نمیزنند و چرا تا به این لحظه حتی برای یک بار هم که شده پلک زدنشان را ندیده ام ! و احساس میکنم من با او در این مورد تفاوت دارم . غمگین می شوم . از اینکه با او حتی ذره ای تفاوت داشته باشم بیزارم ، همیشه از این تفاوت بیزار بوده ام ، از اینکه ببینم میان من و او فاصله ست زجر میکشم . حتی فاصله ای در حد یک پلک بر هم زدن .
حرف دلش را خوب می توانم بفهمم ، خوشحالست از اینکه من توانسته ام به او تا این حد نزدیک شوم ، تفاوتهایمان دیگر خیلی جزئی شده است .
دوباره لبخندی بر لبهایمان جاری می شود . چشمانش را میبینم که برق می زنند و از این شیطنت او خنده ام میگیرد ، او هم خنده اش میگیرد ، مثل اینکه انعکاس برق چشمانش را در چشمان من دیده است و به شیطنت خودش می خندد ... کف دستم را بر کف دستش می چسبانم ، سرد هست
و با احساس . نمی دانم دست من برایش چگونه است ، اما دوست دارم با گرمایش سردی دستان او را ملایمت بخشد ؛ دوباره به چشمانش نظاره گر می شوم ، نگاهم را کلی تر میکنم و چهره اش را در قاب ِ دیده ام جا می دهم . هنوز در اعماق وجودم اندکی نگرانی حس میکنم . چشمانم ناخودآگاه به دنبال تفاوت می گردند ، قدم به قدم چهره اش را کنکاش میکنم ، برای حتی ذره ای تفاوت . مثل اینکه او هم از این کنکاش بیش از حد چشمانم خسته شده است و همانطور چشمان مرا دنبال میکند ، او هم در دلش اندکی نگرانی دارد ... ناگهان در کمال ناباوری چیزی در چهره اش می بینم ، نگاهم میخکوب ، و تمام اعضا و جوارحم بی حرکت و ثابت می شوند ، کنار گونه اش کمی تیرگی و لکه میبینم ، مطمئنم که تا چند لحظه پیش این لکه و تیرگی نبود ، دلم داغ می شود که باز هم یک تفاوت دیگر ... دقیق می شوم و دقیق تر ، اما نه واقعیت دارند . ای وای باز هم تفاوت ، او هم از دیدن این حالِ من خشکش زده است ، نمی دانستم چکار کنم ، دیگر نایی نداشتم ، ناخودآگاه به سویش رفتم تا در آغوشش بگیرم و تا می توانم بر روی شانه اش بگریم و خالی شوم ، او هم به سمت من می آمد ... همانطور نزدیکتر می شدیم ، که ناگهان متوجه شدم آن لکه ، همراه با گونه ی او حرکتی ندارد و در جای خود ثابت است ! نفسی راحت از ته دل کشیدم ، و از اینکه لکه ای را که از آنِ آینه ی بین ما بوده است با لکه ی چهره ی او اشتباه گرفته بودم در دل به خودم می خندیدم ؛ به خودم که آمدم متوجه شدم او هم در دلش به من دارد می خندد !! از دستش ناراحت شدم ، دستم را با شتاب به سمتش بردم تا او را متوجه این کار نادرستش بکنم ...
صدای شکستن آینه در گوشم طنین انداخته بود ، و کف دستم را خون فرا گرفته بود ، گیج و منگ شده بودم ... تمامی سعیم را کردم که حواسم را جمع کنم .. دیگر از او خبری نبود ، از این نبودن او غمگین بودم ، نمی دانستم چه شده است و چه کار کرده ام !! اما ندایی در دلم می گفت که من به آنچه می خواستم رسیدم ، دیگر میان من و او فاصله ای نبود ، حتی به اندازه یک پلک بر هم زدن ...
                                                                         {من}

{ اول اینکه ، سلام }
{ دوم اینکه ، من می دونم چی می نویسم }
{ سوم اینکه ، ای دل چه اندیشیده ای در عذر آن تقصیرها ... }
{                                        }

|+| نوشته شده توسط همکلاسی در یکشنبه 1386/07/29 و ساعت 3:20 |  
بخوان و بفکر !
-  موفق کسي است که با آجرهائي که بطرفش پرتاب مي شود، يک بناي محکم بسازد.
- خدايا به داده هايت شکر . به نداده هايت شکر . به گرفته هايت شکر . چون داده هايت نعمت . نداده هايت حکمت . و گرفته هايت امتحان است.
- در گرفتاري بايد فکر را به جنب و جوش انداخت ، نه اعصاب را ...
-  در زندگي هميشه به دو چيز شک کن. يکي وقتي همه چيز خوبه و ديگري وقتي همه چيز بده.اولي به خوب بودنش و دومي به بد بودنش.
- تنها يک چيز مي تواند يک رويا را به ناممکن تبديل کند و آن : " ترس از شکست است . "
- مذهب ، علم ِ درون است و علم ، مذهبِ برون.
- ايستاده مردن بهتر از زانو زده زيستن است.
- غمناك نبايد بود از طعن حسود اي دل *** شايد كه چو وابيني خير تو در اين باشد .
- ز ميان کساني که براي دعاي باران به تپه ها ميروند....تنها آنان که با خود چتري مي برند, به کار خود ايمان دارند.
- دشمن امروز فردا نيش مي زند ...
- دروغ شکوفه مي آورد اما ميوه ندارد ...
- گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم *** چه بگويم که غم از دل برود چون تو بيايي
-  فقير کسي نيست که کم دارد, بلکه کسي که خواهش هايش زياد است!
-  يک کارشناس خوب کسيه که يک چيز راجع به همه چيز و همه چيز راجع به يک چيز بدونه .
-  فرزند ادب باش نه فرزند پدر *** فرزند ادب زنده كند نام پدر

{  }
{ دردِ بودن ؟ } ... 

|+| نوشته شده توسط همکلاسی در سه شنبه 1386/07/24 و ساعت 0:54 |  
انگشتها هم حافظه دارند !

بعد از مدتها ...
ناگهان دلم هوای نوایی کرد ...
نوایی به قشنگی دوران بزرگ کودکیَم ...
آهنگی به طلایی خواب های معصومانه ام ...
و صد البته خواب های طلایی ام ...
روبرویش ایستادم ...
نظاره گر به کلیدهایش ...
در ابهام ...
دستانم را سایه ای کردم بر آنها ...

در انتظار ...
حافظه ام یاری نمی کرد ...
از کدام یک شروع باید کرد ...
ملودی ای در کار نبود ...
هیچوقت هم نبود ...
از همان ابتدا دل بود و دل ...
اما ، در آن لحظه ...
احساس ...
... دلم سخت غمگین شد ...
سایه ی دستانم هر لحظه پررنگ تر میشدند ...
انتظار ... و انتظار ...
ناگهان ...
حرکتی حس کردم ...
انگشتانم بودند ... بی هیچ فرمانی از من ...
هر کدام کلید درست را می فشردند ...
نظاره گر ...
و من بدون آنکه بدانم برای چه ...
وهیچ اختیاری در آنها نداشتم ...
آنها کار خود را خوب انجام دادند ...
گیج و مبهوت ...
و من غرق در خوابی طلایی رنگ ...
                                                { من }
--
{ انگشتها هم حافظه دارند ؛ پس حواسمون جمع باشه ! }
{  } : حرف نگفتنی !

|+| نوشته شده توسط همکلاسی در شنبه 1386/07/21 و ساعت 20:10 |  
زندگی ِ یاکریمی

اگه از من بپرسن ساده ترین موجود دنیا چیه ؟ میگم یاکریم .
یه پرنده ای که نه از آدما می ترسه ، نه از زیر ماشین رفتن ، نه از له شدن ، نه از گربه ، نه از ارتفاع و روی سیم برق خونه درست کردن و ... فک کنم به جای ساده باید خنگ رو به کار می بردم !!
پرنده ی جالبیه واقعا . فک کنم خدا خلقش کرده برا شاد کردن دیگر پرنده ها !
چند سال پیش یکی از همینا اومده بود روی سیم برق بالای در خونه مون لونه درست کرده بود ، بگذریم از اینکه این خونه درست کردنش یه ماهی طول کشید ، چون هی سیخ میومد میزاشت رو سیم بعد اون سیخه میافتاد ؛ اونم نمیومد بره سیخ رو از روی زمین برداره ، میرفت دنبال یه سیخ دیگه می گشت و همینطور این داستان ادامه داشت ...
وقتی خونه ش ساخته شد ، اول خب تنها بود . یه مدت که گذشت و دیدم ، بله . مثل اینکه خودش واسه خودش آستین بالا زده و الان دیگه تنها نیست . خلاصه این دو تا با هم دنیایی داشتن . خیلی جالب بود . واقعا عاشق هم بودن ؛ با هم از خونه میرفتن بیرون ، با هم سیخ برا ترمیم خونه پیدا میکردن ، با هم می خوندن { همون آهنگ معروفشون : کوکوکوووووووکوکوکوکو ... } و با هم میرفتن زیر ماشین ! با هم تو گاراژ خونه مون گیر میافتادن و هی خودشون رو به پنجره میزدن ، تا بالاخره یکی پیدا می شد در رو باز میکرد تا برن بیرون . { معمولا من بودم اون یه نفر - قبل از باز کردن ِ در هم ، با بدبختی میگرفتمشون ، کلی نازشون میکردم و هی به چشماشون خیره میشدم و سادگی ِ درونش ، خیلی دوست داشتنی بودن }
چند وقتی گذشت به همین منوال و ...
دیدم دو تا تخم مرغ کوچولو تو لونه شون دیده میشه . البته ببخشید تخم مرغ که نه ، "تخم مرغ یاکریم" !!!!
دو تا یاکریم
به هر حال ، یه  روز اومدم تو کوچه دیدم جلو پله های در انگار تخم مرغ شکستن ! گرفتم چی شده . تخم همون یاکریما بود ، از اون بالا افتاده پایین . خیلی دلم براشون سوخت . یه تخم دیگه مونده بود ، ولی اونم خیلی جاش خطری بود ؛ معلوم بود عاقبتش مثل تخم قبلیه .
آره ، روز بعد اون یکی هم از اون بالا افتاد ! یه چند وقتی گذشت و من در عجب بودم که آخه چقدر این خانوم آقا بی احساس بودن . انگار نه انگار ، بچه هاشون مردن !!
تا اینکه صبح یک روز آفتابی ، رفتم یه سر بهشون بزنم ؛ در کمال تعجب به دو تا تخم خوشمل و سفید تو لونه شون برخوردم ! بله ، تازه فهمیدم دلیل اون بی احساسیشون رو !! { سنگ مفت ، گنجیشکم مفت لابد }
به هر حال همینطور افتادن این تخم ها و زرد شدن پله ی خونه ی ما ادامه داشت ، تا بالاخره ، دو تا از این تخما اقبالشون به جوجه شدن گرفت . دو تا جوجه ی واقعا جوجه ، بدون پر و مو ، تا جایی هم دلتون بخواد زشت ؛ ولی خداییش دوست داشتنی بودن . مامان باباهه هم که دیگه دست از پا نمی شناختن ، صبح تا شب دو تایی هی برو غذا پیدا کن هی بیا تو دهن این دو تا جوجه بده و این دو تا هم هی جیک جیک بکن ، جیک جیک که نه ، غار غارم که نه ، یه چیزی مابین این دوتا صدا ، دیگه خودتون ببینید چی میشه !
روال زندگیشون این بود :
صبح زود مامان بابا برن بیرون ، دنبال غذا و سیخ برا ترمیم خونه .
شب بیان کنار دو تا نانازشون بخوابن ، تا صبح .
باز صبح برن دنبال غذا و سیخ و ...
گذشت و گذشت ، تا اون دو تا جوجه های فسقلی ، بالاخره پر و بالی در آوردن و با هزار بدبختی و چندین بار سقوط آزاد بدون چترنجات ! تونستن پرواز رو یاد بگیرن . { یاد این جمله افتادم : پرواز را به خاطر بسپار ، پرنده مردنی ست }
یه چند وقتی تو همون خونه ی کلنگی ِ سیخساز ، زندگی کردن و خوشبخت و خوش و خرم بودن ؛ تا اینکه وقت جدایی و مستقل شدن رسید و بچه ها بدون خدافظی یییههوو گذاشتن رفتن ! { البته شایدم وداع داشتن و من ندیدم }
خلاصه یه مدتی لونه خالی بود ، کسی سکنی نداشت ؛ تا دوتا یاکریم دیگه ، پیداشون شد و باز فیلم زندگی خونواده قبلی در حال تکرار ...
---

- "موسی کو تقی" .
- زندگی "یاکریمی" چطوره به نظرت ؟
- ماه رمضون چه زود داره به آخر می رسه .
- حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی ؛ من از آن روز که در بند توام آزادم . آزادی یعنی همین ، در بند او بودن .
- آزاد باشی ...

|+| نوشته شده توسط همکلاسی در جمعه 1386/07/13 و ساعت 17:16 |  
کمی حرف ...

{ الان دارم آهنگ شبانگاهان رو گوش میدم با صدای روح نواز مختاباد }
{ کلی کارای دانشگام مونده ، تو فکر اونام هستم }
--
فصل گرمستون هم تموم شد . سه ماه مثل سه تا پلک زدن گذشت ...
این سه ماه شاید پربارترین سه ماه تعطیلات زندگیم بود .
سه ماهی که توش برام خیلی چیزا داشت ، هم اخروی هم دنیوی . { برام به یاد موندنی شد }
خدایا شکرت بابت این همه خوبیت . شرمنده تم که نمی تونم اونطور که باید جبران این خوبیهات رو بکنم ، گرچه می دونم همه این خوبیهات بی منته ... اما این دل منه که طاقت این همه مهربونی رو نداره ، کمکش کن تا یه جوری از شرمندگیت در بیاد ؛ یادم نمیاد چیزی از تو خواسته باشم و بهم نداده باشی ، اگرم چیزی بوده که بهم ندادی یا به صلاحم نبوده یا از بنده ی تو خواستم نه از خودت . چون می دونم و معتقدم که صلاح مارو از خودمون خیلی بهتر می دونی ، از این به بعد خواسته هام رو از تو تقاضا میکنم و بس ...
--
- بالاخره پروژه "وب سایت روزنه" هم با یاری خدا و زحمت گروه با موفقیت و به خیر و خوشی تموم شد ؛ کار واقعا بزرگ و پرزحمتی بود و هنوز هم ادامه داره ...
- می بالم به خودم ، به تو ، به دیارم .
- به بروبچس "روزنــه" هم خسته نباشید میگم . ایول ایول ... کارمون حرف نداشت !!!
- اگه آدما اعتقاد داشتن به اینکه بالاخره دروغاشون ، تظاهراشون ، بدکاری هاشون یه روزی برملا میشه ، هیچ وقت فاعل اون کارها نمی شدن .
- دانشگاه ها هم شروع شدن !!! تا اطلاع ثانوی بی حضور می شویـــــــــــــــــــــــــــــم .
- عبادات قبول . التماس دعا ...

|+| نوشته شده توسط همکلاسی در یکشنبه 1386/07/01 و ساعت 14:27 |