|
نیایش - پایانی زیبا ...
لایُکَلِفُ اللهُ نَفسًا اِلّا وُسعَها لَها ما کَسَبَت و عَلَیها مَااکتَسَبَت رَبَّنا لا تُؤاخِذنا اِن نَسینا اَو اَخطَأنا رَبَّنا وَلا تَحمِل عَلَینا اِصرًا کَما حَمَلتَهُو عَلَی الَّذینَ مِن قَبلِنا رَبَّنا وَلا تُحَمِّلنا مالا طاقَةَ لَنا بــِه وَعفُ عَنّا وَاغفِرلَنا وَارحَمنا اَنتَ مَولانا خدا هیچکس را تکلیف نکند مگر بقدر توانایی او ، نیکی های هرشخصی بسود خود اوست و بدیهایش نیز بزیان خود اوست ، بار پروردگارا مارا بر آنچه به فراموشی یا خطا کرده ایم مواخذه مکن ، بار پروردگارا بار تکلیفی فوق طاعت مارا بدوش منه و بیامرز و ببخش گناه مارا و بر ما رحمت فرما تنها سلطان ما و یار ما و یاور ما توئی مارا بر گروه کافران یاری فرما . بـــه انــــدازه طـــــــــاقـت هـر نــفر خـدا داده تکلــیف ، نه بیشـــتر |+| نوشته شده توسط همکلاسی در یکشنبه 1386/06/25 و ساعت 13:9 | صبر و امید ...
از آن زمان هر لحظه بیم رفتنت بود بیمی که تا این لحظه هم از سر نرفته هر بار از رفتن سخن میگفتی و من هر بار سرگشته از این قصد رفــتن ... با رفتنت بیدار می کردی تنهاییم را تبدیل می کردی لحظه هایم را به صد سال من هم به درگاهش صبوری می نمودم ... خود را بسان روح ، در تن می نهادم گاهی از این صبر و زمان گر میگرفتم گاهی به شوق دیدنت جان می گرفتم ... نا گه حضور سایه ات حس می نمودم خود را از این صبر و صبوری می ستودم اما دگر بار این قضل! (غزل) تکرار می شد صبر و امید من به هر بار بیش می شد آن دم نوایی دردلم آواز میکرد شوق رسیدن را کماکان ساز می کرد {من} |+| نوشته شده توسط همکلاسی در شنبه 1386/06/24 و ساعت 12:20 | "من" عهد بسته است ...
گاهی ؛ برای رسیدن ، واسطه ای نیاز هست و برای اوج گرفتن دستانی . |+| نوشته شده توسط همکلاسی در جمعه 1386/06/16 و ساعت 15:59 | توکل
داشتم به این روزهایی که میگذرن ، به آینده ، به نگرانی هایی که دارم ، به هدفایی که برای خودم انتخاب کردم ، به خودم ، به زندگیم ، به خونوادم ، به "دست نیافتنی" هام ، به فامیل با مشکلاتشون ، به پسر دایی که ییهووو داماد شد ، به پسرخاله که همین روزاست که اونم ترتیبش داده بشه ، یه کمم به گذشتم که یه دنیا تجربه شیرین و تلخ و بی مزه برام داشته فکر میکردم ، که دوباره اون حس نگرانی رو تو خودم حس کردم ... رفتم تو نخ حرف اونشب مامان که از مامان بزرگ میگفت . عینا اون روزها رو به خاطر آوردم ... |+| نوشته شده توسط همکلاسی در پنجشنبه 1386/06/15 و ساعت 21:28 | یه خیابون ، یه خزون
تو تابستون |+| نوشته شده توسط همکلاسی در سه شنبه 1386/06/06 و ساعت 13:13 | من و زمان
از زمان پرسیدم |+| نوشته شده توسط همکلاسی در پنجشنبه 1386/06/01 و ساعت 12:33 | |
قسم :
نوشـــــته ها
یه شروع ... گذرگاه ... یه مناجات خودمونی ... به امید بهبودی ... من و خودم ... و من فیلسوف شدم ... یه نگرانی ، یه خواهش ... تداعی ... مرگ ... "دیگه به آخر رسیدم" ... گفتم ... الهی آن ده که آن به ... قسم... بت پرست شدگان ! ... هاله ای از سایه روشن ... خدایا چرا من ؟ حریمـ...ــهایی از جنس مِه خدا بازیچه ای شد ... درخشش کاذب ... و تنها چند عکس رنگی ! حرفهای بالفعل نشده فعلا فقط دنیای واقعی ! فرار از دست عزرائیل !! حساب و کتاب ... 1 = 1 ؟! و من گم شدم ؟! خواب ، با لالایی شیطان دلتنگی ( دکلمه ) . یک تلنگر کافیست ... چند سوال بدیهی ! فاطمه ، فاطمه است زمان در قید دلبستگی ... خدایا به تو پناه می برم ... بد اعتباری کلمات ... معجزه خودمونی هام - اولیش امشب و شیطان ! بابا ، بابا بود ... و شاید در همین لحظه ... نقطه ضعف و پیروزی ! دایی شکلاتی عزیز گاه نوشت - ثبت الوقایع زنگ هشداری دیگر ... پسر نوح و دختر هابیل ! فرشته ای خسته بال ... باید اینجا بهشت می بود !! چندمین حس غریبم ! اثر اشک ... بدون روایت . در وصف زیارت آن شب . من و زمان یه خیابون ، یه خزون توکل . "من" عهد بسته است ... صبر و امید ... پایانی زیبا ... کمی حرف ... زندگی ِ یاکریمی انگشتها هم حافظه دارند ! بخوان و بفکر شکستن فاصله ها سکوت را بهانه کردن ... جایگاه و رسالتی سنگین صدف و مروارید شکستن سکوت مرگ ... همبازیم ، "سختی" ! ... یه لقمه نون ... به کجا چنین شتابان ... در جای و زمانی دیگر ... گاهی آدمها چگونه که نمی شوند ! عظیم حسی غریب ... نگاهم را شنیداری ؟ بوی توت ... لحظات را اینگونه بودن ... همه او را می شناسیم ... رهـــگذران
وضـــــع گـــذرگـــاه
تا الان گذر کرده داره اینجا !
|