تبليغاتX
گذرگاه
نیایش - پایانی زیبا ...

لایُکَلِفُ اللهُ نَفسًا اِلّا وُسعَها لَها ما کَسَبَت و عَلَیها مَااکتَسَبَت رَبَّنا لا تُؤاخِذنا اِن نَسینا اَو اَخطَأنا رَبَّنا وَلا تَحمِل عَلَینا اِصرًا کَما حَمَلتَهُو عَلَی الَّذینَ مِن قَبلِنا رَبَّنا وَلا تُحَمِّلنا مالا طاقَةَ لَنا بــِه وَعفُ عَنّا وَاغفِرلَنا وَارحَمنا اَنتَ مَولانا
فَانصُرنا عَلَی القَومِ الکافِرین ( ۲۸۶ بقرة )

خدا هیچکس را تکلیف نکند مگر بقدر توانایی او ، نیکی های هرشخصی بسود خود اوست و بدیهایش نیز بزیان خود اوست ، بار پروردگارا مارا بر آنچه به فراموشی یا خطا کرده ایم مواخذه مکن ، بار پروردگارا بار تکلیفی فوق طاعت مارا بدوش منه و بیامرز و ببخش گناه مارا و بر ما رحمت فرما تنها سلطان ما و یار ما و یاور ما توئی مارا بر گروه کافران یاری فرما .
( به ترجمه دکتر الهی قمشه ای )

بـــه انــــدازه طـــــــــاقـت هـر نــفر   خـدا داده تکلــیف ، نه بیشـــتر
نکویی هر شخص بهرش نکوست   بدیــهای او نیـــز بر ضـــد اوست
خـــدایا تو بر ما عقــــــوبــت مگیــر   بر آنچه فراموش شــد از ضمیــر
عقــوبت نــرانـی به ما ای خــــــدا    اگـــرچـــــه نمــــودیم کـار خــطا
تــــو بــر دوش ما ای خـدای جهان    منـــه بار تکلــیـف بیش از توان
چنـانـــــچه بـه پیـشــــــینیان بلاد    چنین بار سنــــگین نهادی زیاد
بـبــخـشــــــای پروردگـــار را گنــاه    به رحــمت به ما کن نظر ای اله
تویی یـــاور و یـــار ســلـــطان مــا    به نابـــــــودی کفـــــــر یاری نما
( قرآن منظوم به ترجمه امید مجد )
                                                           الهی آمین

|+| نوشته شده توسط همکلاسی در یکشنبه 1386/06/25 و ساعت 13:9 |  
صبر و امید ...
از آن زمان هر لحظه بیم رفتنت بود
بیمی که تا این لحظه هم از سر نرفته
هر بار از رفتن سخن میگفتی و من
هر بار سرگشته از این قصد رفــتن ...
با رفتنت بیدار می کردی تنهاییم را
تبدیل می کردی لحظه هایم را به صد سال
من هم به درگاهش صبوری می نمودم ...
خود را بسان روح ، در تن می نهادم
گاهی از این صبر و زمان گر میگرفتم
گاهی به شوق دیدنت جان می گرفتم
...
نا گه حضور سایه ات حس می نمودم
خود را از این صبر و صبوری می ستودم
اما دگر بار این قضل! (غزل) تکرار می شد
صبر و امید من به هر بار بیش می شد
آن دم نوایی دردلم آواز میکرد
شوق رسیدن را کماکان ساز می کرد

                                                 {من}
|+| نوشته شده توسط همکلاسی در شنبه 1386/06/24 و ساعت 12:20 |  
"من" عهد بسته است ...

گاهی ؛ برای رسیدن ، واسطه ای نیاز هست و برای اوج گرفتن دستانی .
و وقتی "من" آن دستان را یافت ، با خود عهدی بست .
که آن دستان را ، در هیچ شرایطی رها نکند .
خود را با تمام وجود وقف آن دستان کند .
خود را با او بی نیاز از تمام این دنیا کند .
حضورش را همیشه در کنار خود ماندنی کند .
با او خود را زیباترین ببیند و با حضور او خوشبخترین باشد و با او خود را به او برساند .
سردی هایش را با گرمای او ملایمت بخشد و خشکی هایش را با طراوت او شادابی دهد .
و ماوایی برای بودنش باشد .
تکه تکه از وجودش را صرف ستاندن مهربانیش کند .
تنهامیهمانِ دل او باشد .
معنایش را با او کامل کند و معنایی جدید به او هدیه کند .
و "من" عهد کرد که همیشه پایبند بماند ...
{ گاهی ؛ نگرانی را نمی توان پنهان کرد . خوشحالی را نمی توان ابراز کرد . دوست داشتن را نمی توان به زبان جاری کرد . "خود" را نمی توان درست تعریف کرد و "من" درست در چنین وضعیتی قرار دارد }

|+| نوشته شده توسط همکلاسی در جمعه 1386/06/16 و ساعت 15:59 |  
توکل

داشتم به این روزهایی که میگذرن ، به آینده ، به نگرانی هایی که دارم ، به هدفایی که برای خودم انتخاب کردم ، به خودم ، به زندگیم ، به خونوادم ، به "دست نیافتنی" هام ، به فامیل با مشکلاتشون ، به پسر دایی که ییهووو داماد شد ، به پسرخاله که همین روزاست که اونم ترتیبش داده بشه ، یه کمم به گذشتم که یه دنیا تجربه شیرین و تلخ و بی مزه برام داشته فکر میکردم ، که دوباره اون حس نگرانی رو تو خودم حس کردم ... رفتم تو نخ حرف اونشب مامان که از مامان بزرگ میگفت . عینا اون روزها رو به خاطر آوردم ...
یادمه وقتی عموم سرطان گرفته بود ، خیلی وقتا می دیدم مادربزرگم تو اون شرایط واقعا ناجور ، با اون حال عموم ؛ یک دفعه غیبش می زد . دنبالش که میگشتم میدیدم رفته تو یه اتاق یا دراز کشیده ، یا پای قرآن شه ، یا داره دعا میکنه و انگار نه انگار بچه ش یه گوشه داره از مریضی تلف میشه ، با خودم می گفتم ، چرا مامان بزرگ اینجوری میشه بعضی وقتا ، یهو بیخیال میشه ، مثلا بچه شه ها ، مثلا باید وارسیش کنه ، عجب !!! البته این مسئله برمیگرده به خیلی سال پیش ...
اما الان دقیقا درک میکنم دلیل اون رفتار مامان بزرگ رو .
تو مسیر زندگیت بعضی وقتا اولین و آخرین راه برای آروم شدنت ، توکل کردنه . اینکه همیشه یه نفر هست که تو بدترین شرایط ، خیلی راحت همه اون مشکلات رو ، همه اون سختی هات رو به گردن بگیره . بهت بگه دیگه از این به بعدش با من ، تو امیدت به من باشه و بس ، فقط "در ارتباط باش با من" تا بالاخره خبرت کنم ، اینکه مطمئن باشی این تکیه گاه چیزی جز صلاح تو رو نمی خواد و یقین داشته باشی به اینکه تو این تکیه کردن هیچ ضرری نمیکنی حس واقعا لذت بخشیه . از این بهتر دیگه تکیه گاه چی می خوای !
عموم هم بعد از چند ماه در کمال ناباوری همه ، از دکترا و متخصصا گرفته تا من که اونجا دوازده سیزده سال بیشتر نداشتم ، خوب شد . بعد از این قضیه خیلی ها میگفتن دکترا شلوغش کرده بودن ، بعضیا می گفتن معجزه بوده ، یه سریم می گفتن دعاها و نذرا و اینا ، کار خودش رو کرده .
با این همه ، مامان بزرگ دوای پسرش رو خوب تشخیص داده بود !
{ این روزا همه کارشون شده بود دعا کردن و راز نیاز ... چه روزایی بود واقعا }
{ قبلا صبر کردن خیلی برام سخت بود ؛ اما الان برام شده یه پل برای رسیدن }
{ چه برام دعا کنی چه نکنی ، من برات دعا میکنم }
{ سر نماز این آیه توجهم رو جلب کرد : "... لیکن چه بسیار شود که چیزی را شما ناگوار بشمارید ولی به حقیقت خیر و صلاح شما در آن بوده و چه بسیار شود دوستدار چیزی هستید و در واقع شر و فساد شما در آن است و خداوند به مصالح امور داناست و شما نادانید . - بقرة ۲۱۶ " }

|+| نوشته شده توسط همکلاسی در پنجشنبه 1386/06/15 و ساعت 21:28 |  
یه خیابون ، یه خزون

تو تابستون
یه خیابون ، یه خزون !
قدم من
روی هر برگ
دل خشکش
آه سردش
...
چشم من
چهره ی یک مرد
خوابی سنگین
دلی غمگین
روی سنگ فرش خیابون
کاسه ی پول
خالی از پر
...
یه خیابون ، یه خزون
قدمای بعدی من
دو تا دست
ظریف
کوچولو
دستمالای کاغذی
یه نگاه
چشمای معصوم
دوخته به چشمای مردم
دل من
بی طاقتی
...
قدمای بعدی من
دو تا چار چرخ
یکی گاری
دومی هم یه سواری
تو خیابون با خزونش .
اثری روی سواری
قلم ش دسته گاری .
دو تا دل
یکی مغرور
یکی ساده
چشم تو چشم
دل ساده ، که آخه حرفی نداره
دل مغرور ، خب اونم غمی نداره
ته قصه فهمیدم که اصلا فهمی نداره
.
.
.
دل ساده تیکه پاره
دل مغرور به خیالش
همه اینا افتخاره
دل ساده
تو هوا دود شدن
آب شدن توی زمین
نیست شدن
آرزوش بود
دل مغرور
انگاری
شکستن و
کوفتن و
مسخره کردن ، وظیفه ش بود !
...
یه خیابون
تو تابستون ، ذره ای گرما نداره .
دل من هم واسه موندن دیگه توجیهی نداره ...

و تو ای دل من
تمام این لحظات را حتی اگر من از خاطر بردم ، تو به یاد داشته باش و به یاد من آر ؛ که در هیچ جا و هیچ زمانی ، اینقدر زشت نشوم که افتخارم ، شکستن دل باشد . غرورم ، خرد کننده ی شرافت و مقامم کور کننده ی چشمانم .
                                                   
     {من}

|+| نوشته شده توسط همکلاسی در سه شنبه 1386/06/06 و ساعت 13:13 |  
من و زمان

از زمان پرسیدم
تو چرا در گذری ؟
اندکی وقفه به کارت انداز ،
تا که شاید نفسی تازه کنی .
تا که آسوده کنی ؛ این خیال پریشان مرا
تا دگر این روزها
صحبتی از بدیت ، کس نکند .
لحظه ای وقفه نما .
تا دو چشمم فرصتی یافت کنند
از برای دل من ، لحظه ای هم که شده
رو به خاموشی نهند ؛ که دگر بار نباشند شاهد این همه مرگ
شاهد مرگ شرافت ، عدالت ، صداقت ... پاکی .
شاهد کور و کر و لال شدن های به ظاهر
چشم من خسته شده ، رمقی نیز ندارند .
ای زمان لحظه ای وقفه نما .
گوش هایم را بنگر ...
همه ی این زخمها
همه ی این آمال
همه از صوت بلند طبل هاست
طبل هایی که فقط گوش خراشی بلدند ؛ کار دیگر هرگز ...
طبل هایی که فقط پوسته اند
تو خالی
بی مصرف
پر ز صدا .
فقط حسرت می کارند بر دلها .
من از این در عجبم ، که چرا معمولا
میوه ی این حسرت ، می شود طبلی نو ؟
ای زمان لحظه ای فرصت ده .
حرف من بسیار است ...
گرچه اینها همه خود تکرار است
خواهشا یک لحظه ... و فقط یک لحظه ... یک لحظه ... آی ی ی ی ...
...
...
..
.
.
     
{ من }

|+| نوشته شده توسط همکلاسی در پنجشنبه 1386/06/01 و ساعت 12:33 |