تبليغاتX
گذرگاه
پسر نوح و دختر هابیل !
پسر نوح به خواستگاري دختر هابيل رفت .
دختر هابيل جوابش كرد و گفت : نه ، هرگز ، همسري ام را سزاوار نيستي .
تو با بدان نشستي و خاندان نبوتت گم شد .
تو هماني كه بر كشتي سوار نشدي .
خدا را ناديده گرفتي و فرمانش را .
به پدرت پشت كردي ، به پيمان و پيامش نيز .
غرورت ، غرقت كرد .
ديدي كه نه شنا به كارت امد و نه بلندي كوهها !
پسر نوح گفت : اما انكه غرق مي شود خدا را خالصانه صدا مي زند ، تا ان كه بر كشتي سوار است .
من خدايم را لابلاي طوفان یافتم ، در دل مرگ و سهمگيني سيل .
دختر هابيل گفت : ايمان ، پيش از واقعه به كار مي ايد .
در ان هول و هراسي كه تو گرفتار شدي ، هركفري بدل به ايمان مي شود .
ان چه تو به ان رسيدي ، ايمان به اختيار نبود ، پس گردني خدا بود كه گردنت را شكست .
پسر نوح گفت : انها كه بر كشتي سوارند ، امنند و خدايي كجدار و مريض دارند كه به بادي ممكن است از دستشان برود .
من ان غريقم كه به چنان خدايي رسيدم كه با چشمان بسته نيز مي بينمش و با دستان بسته نيز لمسش مي کنم .
خداي من چنان بزرگ  است كه هيچ طوفاني انرا از كفم نمي برد .
دختر هابيل گفت باري تو سر كشي كردي و گناهكاري .
گناهت هرگزبخشيده نخواهد شد .
پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت : شايد انكه جسارت عصيان داد ، شجاعت توبه نيز داده باشد .
شايد ان خدا كه مجال سركشي داد ، فرصت بخشيده شدن هم داده باشد .
دختر هابيل سكوت كرد و سكوت كرد و انگاه گفت : شايد پرهيزگاري من به ترس و ترديد اغشته باشد ، اما نام عصيان تو دليري نبود .
دنيا كوتاه است و ادمي كوتاه تر .
مجال ازمون و خطا نيست .
پسر نوح گفت: به اين درخت نگاه كن .
به شاخه هايش .
پيش از انكه دستهاي درخت به نور برسد ، تاريكي پاهايش را تجربه كرده است .
گاهي براي رسيدن به نور بايد از تاريكي عبور كرد .
گاهي براي رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت ...

من اينگونه به خدا رسيدم راه من اما راه خوبي نيست .
راه تو زيباتر و مطمئن تراست ، دختر هابيل !
پسر نوح اين را گفت و رفت .
دختر هابيل تا دوردست ها تماشايش كرد و سال هاست كه منتظر است و با خود مي گويد : ايا همسريش را سزوار بودم !؟
|+| نوشته شده توسط همکلاسی در چهارشنبه 1386/04/20 و ساعت 17:44 |  
و باز هم زنگ هشداری دیگر ...

{ این روزها دم به دم صدای زنگی را می شنوم ، گویی نیتی در این صداها نهفته هست ... }
چند ماه پیش بود که شنیدم از بانک "..." یک دستگاه خودروی ریو برنده شده . جدای از اینکه خوشحال شدم ، از این شانس و بخت او هم در عجب ماندم ! { به قولی : خدا یه ذره هم شانس به ما میدادها !! }
...
و همین امروز به من خبر دادند که تصادف کرده ، و متاسفانه ... { تو یک لحظه تمام اون حرفهای چندماه پیش جلوی چشمام اومدن ؛ وای ... }
بعد از اون هم اون دو سال دوران دبیرستان که کموبیش با هم ارتباط داشتیم رو به خاطر آوردم .
چهره ش .
تیپش .
اخلاقش .
داداش کوچیکش .
مادرش .
و بدتر از همه پدری که نداشت . { اون هم تو تصادف از دست داده بود ... ای خدا این داستان زندگی چه داستان عجیبیه ! }
گرچه زیاد وابستگی نداشتم بهش ؛ اما باز هم ارتباط نزدیکی با هم داشتیم . خاطراتی رو با هم گذرونده بودیم ... تا اینکه من از اونجا منتقل شدم به همدان .
بعد از اون هم فقط دورادور و گاه گاه خبری ازش به دستم میر سید . از جمله همین بنرده شدن ماشین و ...
در هر صورت ؛ براش از خدا طلب مغفرت میکنم ؛ خدا رحمتش کنه . به مامانو و داداشش هم صبر بده . نمی دونم واقعا چی دارن می کشن ...
بابک اسماعیلی عزیز ؛ دوران قشنگی داشتیم . گرچه همیشه زود میگذره این دوران ها و همیشه هم باید در حسرتش باشیم ؛ و گرچه هنوز هم باورم نمیشه که این اتفاق صحت داره ؛ اما باید قبول کرد ، این یک قانون است . تنها کاری که از دستم بر میاد ، فقط و فقط دعاست ، باشد برای ما هم متقابلا این فعل انجام شود .
{ این روزا زیاد زنگ هشدار به گوشم طنین انداز میشه ، خدایا هوشیارم کن ، هوشیار ... }
{ یک ماشین برنده میشی ؛ خوشحال میشی ؛ احساس خوشبختی میکنی ؛ امیدوار میشی ؛ باهاش میری مسافرت ؛ خوش میگذرونی ؛ توجاده داری صفا میکنی ؛ یک دفعه ، تصادف میکنی ؛ ماشینت رو از دست میدی ؛ جونت رو هم از دست میدی ؛ دوباره به یه سفر دیگه میری ؛ امیدی در کار نیست دیگه ؛ خوشبختی هم شاید بی معنی باشه ؛ ناراحت هستی ؛ تو یک لحظه میبینی همه چیزتو از دست دادی ؛ دست خالی ؛ غافلگیر شدی ؛ جالبه نه ... خداییش از این اتفاقا فقط باید عبرت گرفت ، نه غصه خوردن زیاد فایده داره ، نه افسوس و نه ... نمی دونم کارای این مدلی }
کاش میشد برم نیشابور ... قسمت نشد . خدانگهدار !

|+| نوشته شده توسط همکلاسی در پنجشنبه 1386/04/14 و ساعت 0:7 |  
گاه نوشت - ثبت الوقایع الاتـفاقیه ، استیج وان !

دیروز خیابونای شهر رو خلوت تر دیدم ؛ مثل صبحهای زود !
امروز صبح رو هم مثل هیچ صبحی ندیدم . صبحه جدیدی بود ؛ خلوت تر و ساکت تر از همیشه !
جالبه ، تعداد دوچرخه ها هم زیاد شده ! حالا نمی دونم ، من حساس تر شدم نسبت به این قضیه یا نه واقعا زیاد شده !
به هر حال احساس چینی بودن بهت دست می ده ؛ البته نه اونقدر ، ولی حس جالبی بود . { من از این حسای جالب خوشم میاد }
الان که دقت میکنم ، چشم های مردم هم بادمی تر شدند !! واقعا عجیبا و قریبا یا همون غریبا ...
کرایه ها هم کمی افزایش داشته ... البته نه زیاد ! { یه مقداری بیشتر ...
این پیغام کوتاه هم همین الان برام اومد : "دوستت دارم قد يه بشكه بنزين، خاطرخواتم قد يه پمپ بنزين، روز تولد تو بهترينم، هديه بهت ميدم يه كارت بنزين" !! { ممّد ، تو که سیاسی نبودی  !! ... اها جمله عاشقانه بود ... شرمنده }
}
امتحان تاریخ ، با توجه به اینکه 45 نفر بیست داشتیم و 5،6 نفر زیر 15،16 ؛ استاد متوجه شدند که سوالهای امتحانش لو رفته بوده ! پس از همه یکی 5 نمره کم کرده، طبق معمول باز خشک و تر پای هم سوختیم ، و من بیشتر سوختم و تقریبا زغال شدم ؛ چون نه سوالا به دستم رسیده بود ، که دلم خوش باشه . و هم اینکه ازمن هم 5 نمره کم شد !!! { استاد هم شماره تلفن داده ، هرکی اعتراض داره زنگ بزنه ... }
و البته امتحان بعدی هم اندیشه دو ، با ایشون داریم ... { استاد واقعا خوبی بود ؛ بهترین کلاسام همین تاریخ و اندیشه بود . ولی این آخرش خراب کردن بچه ها هم خودشون رو و هم باز هم خودشون رو ! }
دکتر دلداری عزیز هم که امتحان اسمبلی رو به نحو احسن برگزار کردن ، تا حالا استاد به این افتادگی ندیده بودم ، اونم تو سن 55،60 سالگی !
{ درخت هرچه بارش بیشتر ، سرش پایین تر ؛ گرچه الان داره برعکس میشه ... }
از همین الان دلم لک زده برا صحبت کردن واقعا منحصر به فردشون ؛ از جمله ، اینکه " از وجنات شما پیداست که زبان اسمبلی را خوب فرا گرفته اید " و یا " کامپایلر اسمبلی ، واقعا مشقت میکشد ... " و " اسمبلی امین است " و ... واقعا یک اصالت خاصی رو تو این آدم حس میشه کرد . تازه وقتی فهمیدم که ایشون در زمان کامپیوترهای دو بیتی ، که ما هنوز بدنیا نیومده بودیم ، تو شرکت IBM آمریکا مشغول بوده و اونجا پردازنده طراحی میکرده ؛ اما حالا بنا به گفته خودش چون ایرانی بوده و هیچ جا وطن آدم نمیشه ، برگشته و پشت پا زده به تمامیه منافع و مزایایی که میتونسته با موندنش بدست بیاره ؛ اما برگشته . این کم حرفی نیست ، دل کندن از منافع مادی و بیخیال شدن از یک زندگی صددرصد تضمین شده ، و فقط و فقط برای رسیدن به اصالت خویشتن . درکش کمی سخته ... اما ارزش کار خیلی واضح و روشنه .. بگذریم ، ها ! من رو این منبر چی کار میکنم ؟! ... اصلا متوجه نشدم ! بزارید بیام پایین ...
ضمنا پیشاپیش روز میلاد مظهر و یگانه ی زنان عالم ، حضرت فاطمه زهرا (س) ، و همچنین روز مادر رو به تمامی زنان و مادران عزیز و گرامی تبریک و تهنیت میگم ... خوب و خوش باشی .

|+| نوشته شده توسط همکلاسی در دوشنبه 1386/04/11 و ساعت 21:45 |  
برای دومین سالگرد دایی شکلاتی عزیز - روحش شاد

در کمال ناباوری همگان ، و در زمانی که امیدها برای ماندنت به اوج خود رسیده بود ؛ تو رفتی ... شاید در این رفتنت هم نکته ای نهفته بود .
خوب یادم هست تهران آمدمان را ، و حالا می فهمم چرا آنروز من خیلی اصرار داشتم که این عکس را با خود ببرم ؛ و این عکس اولین و آخرین یادگاریم از تو بود ...
دایی جان

از آن روز نحس دوسال می گذرد ، و زمان چه زود میگذرد ، و یادها چه زود از خاطرها محو می شوند ، و تنها کسانی باقی می مانند که اثری بر روی قلبها به جا گذاشته باشند ...
با اینکه سالی دو سه بار بیشتر نمی دیدمت ، اما همیشه مهربانیت رو حس می کردم . خوب یادمه تو فامیل هرکسی رو با یه اسمی صداش میکردی ! همیشه لبخند به چهره داشتی و همیشه لبخند رو به چهره ها هدیه می کردی ... تا اینکه بالاخره بیدارخوابی های شبانه روز و صبح زود به دادگاه رفتن هایت برای رسیدگی به مشکلات مردم ، کار دست خودت داد و برای خودت مشکل ساز شد ... روزهای جالبی نبود ، اون روزها ! دلم برای "یاگـُسنه" گفتنهات به من خیلی تنگ شده . دلم برای بگوبخندهات تنگ شده . دلم برای تمام خوبی هات تنگ شده  ... .

{ دایی ، خودش رو فدای خانواده و اطرافیانش و مردمش کرد ؛ از این دنیا خیری ندید ، اما خب ، از آخرتش حتما خیر میبینه ... }
{ دایی شکلاتی اول دایی مامان و بابا بود ، بعد دایی ما .}
{ ابوالفضل جان ، مرد خونواده ، سالگرد فوت پدر رو از صمیم قلب تسلیت میگم ، به همه سلام برسون ، گرچه می دونم این نوشته رو نخواهی دید ، ولی به هر حال ... }
{ برای شادی روح تمامی عزیزانی که دیگه کنار ما نیستن صلوات ...}

|+| نوشته شده توسط همکلاسی در جمعه 1386/04/08 و ساعت 21:0 |  
نقطه ضعفی که باعث پیروزی شد

پسر بچه نه ساله ای تصمیم گرفت جودو یاد بگیرد . پسر دست چپش را دریک حادثه از دست داده بود ولی جودو را خیلی دوست داشت به همین دلیل پدرش او را نزد استاد جودوی ژاپنی معروفی برد و از او خواست تا به پسرش تعلیم دهد .
استاد قبول کرد . سه ماه گذشت اما پسر نمی دانست چرا استاد در این مدت فقط یک فن را به او یاد می دهد . یک روز نزد استاد رفت و با ادای احترام به او گفت: " استاد ، چرا به من فنون بیشتری یاد نمی دهید ؟"
استاد لبخندی زد و گفت : " همین یک حرکت برای تو کافی است ."
پسر جوابش را نگرفت ولی باز به تمرینش ادامه داد . چند ماه بعد استاد پسر را به اولین مسابقه برد . پسر در اولین مسابقه برنده شد . پدر و مادرش که از پیروزی بسیار شاد بودند ، بشدت تشویقش می کردند.
پسر در دور دوم و سوم هم برنده شد تا به مرحله نهایی رسید . حریف او یک پسر قوی هیکل بود که همه را با یک ضربه شکست داده بود . پسر می ترسید با او روبرو شود ولی استاد به او اطمینان داد که برنده خواهد شد . مسابقه آغاز شد و حریف یک ضربه محکم به پسر زد . پسر به زمین افتاد و از درد به خود پیچید . داور دستور قطع مسابقه را داد . ولی استاد مخالفت کرد و گفت :" نه ، مسابقه باید ادامه یابد ."
پس از این دو حریف باز رو در روی هم قرار گرفتند و مبارزه آغاز شد ، در یک لحظه حریف اشتباهی کرد و پسر با قدرت او را به زمین کوبید و برنده شد!
پس از مسابقه پسر نزد استاد رفت و با تعجب پرسید : " استاد من چگونه حریف قدرتمندم را شکست دادم ؟ "
استاد با خونسردی گفت : " ضعف تو باعث پیروزی ات شد ! وقتی تو آن فن همیشگی را با قدرت روی حریف انجام دادی تنها راه مقابله با تو این بود که دست چپ تو را بگیرد در حالی که تو دست چپ نداشتی . "

|+| نوشته شده توسط همکلاسی در چهارشنبه 1386/04/06 و ساعت 9:36 |  
و شاید در همین لحظه ...
انا لله وانّاالیه راجعون
و به درستی که بازگشت همه به سوی اوست .
مصیبت وارده را به ...  { نترس بابا ، هنوز من در قید حیات هستم ، و در حیاطش دارم به دور خودم می دوم پرانرژی و امیدوار به آینده }
البته خدارو چه دیدی ، شاید تو همین لحظه جمله شروعی مطلب ، برا منم معنا پیدا کنه ! { البته قبلش ، عزرائیل جان گوشات رو بگیر ! }
عکس خودت رو قبل از مردن دیدن ؛ همینجوریه دیگه ، یه نوار سیاه میاد روش .
اما به یه بار امتحانش میارزه ، یه حالتی بهت دست میده که جالبه .
یه متنی هم در کنارش در نظر بگیرین بهترم میشه .
البته باید اعتراف کنم که تو این لحظه به هیچ وجه تمایلی به مردن ندارم ؛ هنوز خیلی کارای ناتموم دارم ، خیلی راه های رفته که باید برگردمشون و راه های نرفته ای که باید برمشون .
خیلی امیدها که دارم به خودم ، به آینده ، به زندگی ، به ... .
اما همیشه هوشیار بودن برای اتفاقی که هر لحظه احتمال وقوعش هست ، بی ضرر نیست . حداقل زیاد غافلگیر نشی ؛ نظرت چیه ؟
{ راستی ، به احساست بعد از دیدن عکس توجه کردی ؟؟ ...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
... آخ یادم رفت آکولاد رو ببندم ؛ شرمنده }
شاد و سرزنده باشی مثل همیشه .
|+| نوشته شده توسط همکلاسی در دوشنبه 1386/04/04 و ساعت 23:11 |  
خودمونی هام - بابا ، بابا بود ...

بابا آب داد .
بابا نان داد .
بابا ...
بابا فکر داد .
بابا اندیشه داد .
بابا شخصیت داد .
بابا فکر بود .
بابا شخصیت بود .
بابا اندیشه بود .
بابا همه چیز بود .
بابا همه چیز داد .
بابا زندگی بود .
بابا امید بود .
بابا تمام بود .
بابا کمال بود .
بابا عشق بود .
بابا عاشق بود .
بابا مهر بود .
بابا صفا بود .
بابا اراده بود .
بابا مرد بود .
بابا خالص بود .
بابا صادق بود .
بابا دوستداشتنی بود .
بابا قاطع بود .
بابا ...
بابا ، بابا بود و هنوز هم هست ...
{ خدایا ؛ سایه هچ پدری رو از سر خونوادش کم نکنه . اله آمین }

|+| نوشته شده توسط همکلاسی در دوشنبه 1386/04/04 و ساعت 13:26 |  
امشب شیطان را دوست دارم !!

این شب ها مثل اینکه فقط باید بنویسم ، امشب شیطان مرا احاطه کرده که این نیاز به نوشتن در من چند برابر شده ، که شاید با این کار بتواند امتحانم را تحت شعاع قرار بدهد !
{ ببین ، خوب شناختمت ! ... خودتی }
اما اینبار احساس بدی ندارم از حضورش . شاید با این حرف من ، تازه فهمید که چه گولی به سرش مالیده شده است !!
اما فعلا باید با من باشد ، می خواهم تا جایی که می توانم از این فرصت استفاده کنم ؛ بفهمانم به او که این انسان ، آن چیزی نیست که او در سر می پروراند .
ای شیطان دلت خوش است به همین چندباری که می توانی چندنفر از انسان ها را به سمت اهدافت بکشانی ... و فقط دلت خوش است و خودت هم دیرزمانیست که این را فهمیده ای ؛ اما راه برگشتی وجود ندارد .
شاید از همان لحظه که سجده نکردی و از همان لحظه که قسم خوردی به گمراه کردن ما انسان ها ، فهمیدی که چه اشتباه بزرگی کرده ای ، مخصوصا بعد از رانده شدنت از بهشت خدا . شاید بزرگترین اشتباه عالم را تو مرتکب شده باشی .

{ خدایا ، عقیده ی مرا از عقده ام محفوظ نگهدار ... }
ای شیطان ، زجری که در توست ، و تو را آزار میدهد ، غیر قابل وصف است . { نمک رو زخم پاشیدن ! }
تنها یک لحظه که خود را جای تو می گذارم ، و به انتهای این راه فکر می کنم ؛ احساس نیست بودن را به وضوح می فهمم .
تو در انتهای کار نیست می شوی . نیست ! تنها عذاب و عذاب و عذاب ... این انتخاب خود تو بود و بس .
گرچه بودنت در همین زمان با نبودنت زیاد فرقی نمی کند ؛ بودنت ، بودنی یکنواخت شده است . یک بودن حلقه وار ، یک بودن تکراری . { این هم  شد زندگی ؛ یه فکری به حال خودت بکن ها ... }
تو واقعا به چه دل خوش کرده ای ؟! من از این در حیرتم ، با تمام این اوصاف هنوز هم اصرار بر اثبات آن عمل و قسم ِ خود داری !!
اما بزار حقیقتی را به تو بازگو کنم ، و آن اینکه : همان چیزی که در اولین لحظه خلقت در انسان دمیده شد و تو از آن ذره ای نفهمیدی ، هنوز هم در انسان وجود دارد و خواهد داشت ؛ و آن همان چیزی ست که هیچگاه نخواهد گذاشت تو بر انسان فایق آیی ؛ و تو تا ابد از آن چیزی نخواهی فهمید .
{ نمی گم اون چیه ، فعلا تا ابد اندر کف بمانی بهتر است ... }
کجایی ؟ هستی ؟؟
به فکر فرو رفتی ؟ الووووووووو ...

|+| نوشته شده توسط همکلاسی در یکشنبه 1386/04/03 و ساعت 22:7 |  
خودمونی هام - اولیش
هربار اومدم بنویسم ، ییهووو خودمو در مقابل هجومی از حرفهای تو ذهنم دیدم ... طوری که تو تردید می افتادم که من اصلا از اول درباره چی می خواستم بنویسم !
اصلا چرا فک کردم که باید بنویسم ! حالا واقعا می خواستم این حرفا رو بزنم یا اینای دیگه رو ؟
واقعا احساس نیازم به نوشتن ؛ برای این مسئله بود ، یا این یکی ، یا نه ، اون یکی بود فک کنم ... ؟!؟
اصلا هدف چی بود !!!!!!؟ { خدایا ... می خوامت ، چون ازهمه چیز من فقط تو خبر داری و تو . الانم خوب می فهمی دارم از چی صحبت می کنم }
اینطور که تا الان دارم می بینم ، خیلی از حرفهایی که زدم ، دقیقا اون چیزی نبوده که در ابتدای شروع برای نوشتن ، خواستم بزنم .
نمی دونم ، چرا برعکس این حرف که " شروع سخت ترین مرحله ست" ، برا من شروع خیلی با اقتدارتر و راحت تر انجام میشه ؛ اما ادامه ش زیاد جالب در نمیاد !!
ایندفعه برای اولین بار بدون اینکه اصلا به هجوم حرفهای ذهنم توجهی کنم ، اینارو نوشتم . ( احساس خوبی دارم ؛ نوشتن بدون هیچ حساب و کتاب کردنی - خالص و خالص  ، آب معدنی دماوند ؛ ها !! امان از دست این ذهن ، الان چه وقته پیام بازرگانی بود ) .
{ گفتن همون چیزی که می خوای بگی ؛ نه اینکه گفتن چیزی که بهتره بگی - البته تا قبل از این یه جور دیگه نیگا می کردم به قضیه ... }
جالب داره میشه !
الان تازه دارم می فهمم ، خیلی از پیشامدا که دوست نداشتم اتفاق بیفتن ، و همیشه برای اینکه اتفاق نیفتن ، به خیال خودم پیشگیری قبل از درمان می کردم ! و اتفاقا همونا اتفاق می افتادن ! و دلیلشم همین بوده و بس .
{ فکرم یه لحظه رفت جای معادلات همگن مرتبه ی نمی دونم چی چی ... خدا رحم کنه ؛ این ترم هم همه ی امتحانام شد ، شب امتحانی ! }
حرفهای خاله از مکه و آدماشو و محیطش قشنگ بود برام . خیلی جالبه ، هر کی میره مکه برمی گرده ، قیافش عوض میشه یه جورایی ...
{ از جمله ما مردا که مودار میریم ، کچل برمی گردیم !! ، شوخی کردم بابا ؛ منظورم ظاهری نبود }
بگذرم ... دلم هوای حرم کرده . نمی دونم چرا امام رضا منو نمی طلبه ! دلم براش یه ذره شده ، برم اونجا فقط بشینم و به در و دیوارش نیگا کنم . { آخه تو شلوغی گریه م نمیاد ، مگه چقدر مسئله احساسی معنوی باشه ! }
{ برم اونجا بلکه شاید یه ذره ، این روح بیچاره ی اسیر من شده ، حال و هواش عوض بشه ! ، درست گفتم یا برعکسه !؟ نه اشتباه شد ، من روحم ، که اسیر این شدم . این !! این کیه ؟ ها ! بیخیال ... }
بدجور اونجایی شدم ، اصلا اگه تا فردا نطلبید ، تیریپ مهمون ناخونده ، میندازم میرم ...
خب ، کمی روحیم خوب شد . چه خوب شد ، کشف کردم مشکل از کجا بود !
تا الان N تا نوشته ، نوشتم ؛ اما در آخر اونطور که باید راضیم نمیکردن ...
{ راستی همیشه چه زود دیر میشه ... مثل الان که پس فردا امتحان دارم }
{ تو بعضی حالتا تو زندگی ، توی دو راهی هایی می مونی که هر کدوم رو بری ، توش ضرر می کنی ! حالا تکلیف چیه ؟ خب شایدم آخرش خوب باشه ، حالا من که این راه رو انتخاب کردم ... }
حالا شمایی که تا اینجا بامن بودی ، برام دعا کن این امتحانای هر روزه و هر ثانیه ای که به معادلات دیفرانسیل گفتن زکّی ، به خیر و سربلندی بگذره . پس تا بعد ...
|+| نوشته شده توسط همکلاسی در یکشنبه 1386/04/03 و ساعت 20:38 |  
معجزه
سارا هشت ساله بود که از صحبت پدرمادرش فهميد برادر کوچکش سخت مريض است و پولي هم براي مداواي آن ندارند.
پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نميتوانست هزينهء جراحي پر خرج برادرش را بپردازد.
سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتي به اتاقش رفت و از زير تخت قلک کوچکش را درآورد.
قلک را شکست. سکه ها رو رو تخت ريخت و آنها رو شمرد .فقط پنج دلار.
بعد آهسته از در عقبي خارج شد و چند کوچه رفت بالاتر به داروخانه رفت.
جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش به مشتريان گرم بود بالاخره سارا حوصلش سر
رفت و سکه ها رو محکم رو شيشه پيشخوان ريخت.
داروساز جاخورد و گفت چه ميخواهي؟
دخترک جواب داد برادرم خيلي مريض ِ مي خوام معجزه بخرم قيمتش چقدراست؟
دارو ساز با تعجب پرسيد چي بخري عزيزم!!؟
دخترک توضيح داد برادر کوچکش چيزي در سرش رفته و بابام مي گويد فقط معجزه ميتواند او را نجات دهد من هم مي خواهم
معجزه بخرم قيمتش چقدر است.داروسازگفت:
متاسفم دختر جان ولي ما اينجا معجره نمي فروشيم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا برادرم خيلي مريض ِو بابام پول ندارد و اين همهء پول من است.
من از کـــــجــا مي توانم معجزه بخرم؟؟؟؟
مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت از دخترک پرسيد:چقدر پول داري؟
دخترک پولهارا کف دستش ريخت و به مرد نشان داد.مرد لبخندي زد وگفت:
آه چه جالب!!!فکر ميکنم اين پول براي خريد معجزه کافي باشه.بعد به آرامي دست اورا گرفت و گفت من ميخوام برادر و والدينت را ببينم فکر ميکنم معجزهء برادرت پيش من باشه ان مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.
فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت. پس از جراحي پدر نزد دکتر رفت و گفت از شما متشکرم نجات پسرم يک معجزه واقعي بود،مي خواهم بدانم بابت هزينهء عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟
دکتر لبخندي زد و گفت فقط 5 دلار.
|+| نوشته شده توسط همکلاسی در جمعه 1386/04/01 و ساعت 23:12 |  
خودم با خودم - بد اعتباری کلمات ...

یه زمونی ، اون وقت پیشا ، شایدم اون وقت بعدا !! ... یک کلمه ، واقعا کلمه بود .
یه کلمه برا خودش اعتباری داشت .
کلمه برا خودش ابهتی داشت .
استفاده از کلمه جسارت لازم داشت .
اما ...
چرا الان دیگه ، یک کلمه فقط گفته میشه ، خونده میشه .
همین !!
نه گفتنش جسارت می خواد ، نه خوندنش !
صدتا کلمه می گیم ، خیلی راحت ...
جاهلانه ، زیر سوال می بریم ؛ با همین کلمات ...
عجولانه ، تهمت می زنیم ؛ با همین کلمات ...
آگاهانه ، راست نمی گیم ؛ با همین کلمات ...
خائنانه ، غیبت می کنیم ؛ با همین کلمات ...
و تنها کاری که خیلی عاقلانه انجام می دیم استفاده از این کلماته !
با این کارمون ، کلمات رو نه تنها بی اعتبار ، حتی بداعتبار می کنیم .
حتی کلماتی رو به کار می بریم که صاحب خیلی از اونها نیستیم ...
بله ، کلمات هم صاحبانی دارند .
باید صاحب شد ، این تنها شرط بهره بردن است .
و تنها شرط صاحب شدن ، درک کردن و رسیدن ...

|+| نوشته شده توسط همکلاسی در جمعه 1386/04/01 و ساعت 22:7 |