تبليغاتX
گذرگاه
خدایا به تو پناه می برم ...
...
- خدایا به تو پناه می برم از پیروی هوی و سرپیچی از راه راست و خواب غفلت و کوششکردن بیش از حاجت و برگزیدن باطل بر حق و اصرار برگناه و خرد شمردن معصیت و بسیار شمردن طاعت .
- خدایا به تو پناه می برم از همسری نمودن با توانگران و خوار شمردن درویشان و بدرفتاری با زیردستان و ناسپاسی نیکویی کنندگان و یاری ستمگران و رها کردن ستمدیدگان و از اینکه آنچه حق ما نیست بخواهیم ، یا ندانسته در علم دین چیزی بگوییم .
- و پناه به تو می بریم که قصد فریب کسی در دل گیریم یا به کارهای خویش ببالیم و امیدهای خود را دراز کنیم .
- پناه به تو می بریم از سرشت بد و حقیر شمردن گناه کوچک و اینکه شیطان بر ما مستولی گرد یا زمانه مارا در سختی افکند یا سلطان برما ستم کند .
- پناه به تو می بریم از زیاده روی و از نیافتن اندازه حاجت از معشیت .
...
- پناه به تو می بریم از دریغ و افسوس بزرگ و کاری که پشیمانی آرد و از اندوه عظیم و بدترین بدبختی ها و سوء عاقبت و نومیدی از ثواب و فرود آمدن عقاب .
- خدایا درورد بر محمد و آل محمد فرست و مرا و همه مردان و زنان مومن را از اینها در پناه خود حفظ کن ، برحمتک یا ارحم الراحمین .
" گریزی از صحیفه سجادیه "
|+| نوشته شده توسط همکلاسی در پنجشنبه 1386/03/17 و ساعت 13:36 |  
زمان در قید دلبستگی ...
و شب ها قبل از خواب از کنار پنجره ، به آسمان خیره می شد .
آسمانی با هزاران هزار الماس نورانی ...
خورشیدِشب هم که برگهای درختان باغ را سبز ِمهتابی کرده بود ...
و این زیبایی حد و وصفی نداشت . مبهوت قدرت و زیبایی ِ خالق ِ این همه زیبایی بود ...
چشمانش سرشار شده بود از نور ستارگانی که در دورترین فاصله ها با او بودند ...
نیمه های شب شده بود و او هنوز غرق در احساسات و افکارش بود ...
ناگهان یک ستاره نگاهش را گرفت ، ستاره ای درخشان و زیبا ...
نورانی و رنگارنگ ...
احساس سبکی می کرد ... حتی خواب هم از سراغش رفت ، تا در این احساس بماند .
انگار شب هم ، هوس غروب نداشت ...
کماکان به آن ستاره ی درخشان و زیبا خیره بود ...
... ثانیه ها زودتر از دیگری درگذر بودند . اما او زمان را حس نمی کرد .
گویی دیگر در قید زمان نبود !
در این شگرف بود که ناگهان ستاره محو شد !!! تنها هاله ای از آن نور در چشمانش مانده بود ، که آن هم پس از لحظه ای پاک شد .
شکه شده بود . نمی دانست چه اتفاقی افتاده است !!
برایش باور نکردنی بود ... ستاره کجا رفت ؟ ناگهان چه شد ؟
چشمانش دیگر حوصله نگاه کردن به چیزهای دیگر را نداشت .
ناچار پلک هایش را دیواری کرد بر چشمانش و سخت در فکر فرو رفت .
دلتنگ آن نور و آن زیبایی بود ... کمی گذشت و در همان حال ، کنار پنجره به خواب رفت .
صبح با دلی گرفته ، بی هیچ توجهی به اطراف ؛ کوچه ها و خیابان ها را قدم می زد و آدم ها پشت سرهم رد می کرد ؛ حتی سایه ها هم نمی توانستند او را جلب کنند !
وارد کلاس درس شد ... معلم نگاهی عمیق به او انداخت و بی هیچ حرفی به ادامه درس پرداخت !
روی صندلی نشست ؛ هنوز هم دلگیر و سردرگم حادثه دیشب بود .
...
در همین افکار غوطه ور بود ... که ناگهان صحبت های معلم توجهش را جلب کرد !
 "و اما ، تعداد زیادی از ستاره ها که شما در آسمان میبینید ، چندین هزار سال هست که دیگر وجود ندارند ، و آن چیزی که شما میبینید ، تنها نور آنهاست که هنوز به زمین نرسیده است و چشمان شما آنها را میبیند "
!!!
احساس غریبی به او دست داد ... مسئله حل شده بود ؛ دلیل حادثه دیشب هم واضح بود ...
اما بعداز آن او هر شب امیدوارانه و دلتنگ ، درکنار پنجره و با چشمان بسته به آسمان ِ آن شب نگاه می کرد ، و از خود می پرسید دلیل این دلبستگی را ...
|+| نوشته شده توسط همکلاسی در چهارشنبه 1386/03/16 و ساعت 12:12 |  
و همیشه فاطمه ، فاطمه خواهد ماند ...

...و اما اینبار حتی برای شروع هم عاجزم
واقعا حرفهای درونم برای گفتن نیست . چه بسا ارزششون در همینه
... و شاید تنها حرفم برای گفتن :
شاکرم به خاطر اینکه ایرانیم
خرسندم از برای مسلمان بودنم
مغرورم از داشتن این چنین دینی
و می بالم به این چنین مذهبی که الگوها و مظاهری بی نظیر همچون پیامبر(ص) و علی (ع) و فاطمه(س) دارد
اسوه هایی که دیگر تکرار نخواهند شد .
منشأای برای هرآنچه که انسانیت به آن نیاز دارد .
و اما افسوس و صدافسوس که همیشه حق ، مظلوم و مترود بوده
آی آدما خیلی خیلی غافلیم
همه مون گم شدیم تو هیچ و پوچ زندگی
امروز سر جلسه "اندیشه دو" ، تو اون یک ساعت و نیم خیلی احساس خوبی داشتم
حاضر بودم ده ساعت دیگه هم بمونم سرکلاس
بهترین کلاس این ترم ، همین درس بود
قشنگترین و بامعنی ترین نماهنگ ها
سخنرانی های پرمحتوا
مسائل سیاسی واقعا جدید و جالب ...
اما این جلسه یه جور دیگه بود
چند دقیقه واقعا همه تحت تاثیر بودیم .
قسمتهایی از سخنرانی واقعا زیبای "فاطمه ، فاطمه است" از دکتر رو برای بار چندم شنیدم ؛ واقعا که مطالب دکتر هنوز که هنوزه تازه و جدیدن !!
و اما ؛ سالروز خشکیدن خوشبوترین یاس عالم بشریت ، حضرت فاطمه زهرا (س) رو به همه عاشقان و عارفان این مظهر بی نظیر تسلیت می گم .
این هم قسمت پایانی و شناخته شده از متن سخنرانی دکتر ، که هر چی بگم کم گفتم ؛ همون هیچی نگم بهتره ...
"
خواستم بگويم:
فاطمه دختر خديجه بزرگ است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه دختر محمد(ص) است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه همسر على است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر حسنين است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم كه فاطمه نيست.
نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه، فاطمه است.
"
---
- التماس دعا دارم .
- از پست قبلی اون نتیجه ای که دنبالش بودم رو نگرفتم ! ادامه ندارد .
- ممنون از همه دوستانی که نظر دادن تا به الان .
- پی در پی اشک ریختن در یک مجلس عزاداری شهادت حضرت فاطمه (س) ؛ یا ریختن تنها یه قطره اشک از روی عرفان برای فاطمه (س) - کدامیک ؟
- چی بگم ... دلم گرفته . همین !

|+| نوشته شده توسط همکلاسی در پنجشنبه 1386/03/10 و ساعت 0:17 |