|
چند سوال به ظاهر بدیهی !
1.زیبایی دیدن و بعد عاشق شدن 3.اول انتخاب عنوان ، بعد نوشتن محتوا 5.دیگران را با حق سنجیدن 7.خواهی نشوی رسوا ، همرنگ جماعت باش 8.چراغی که برخانه رواست ، در مسجد حرام است 9.امروز را درست زندگی کن ، فردا خودبخود درست می شود 10.هر چی قسمت باشه ، همون میشه *** - گاهی برای خلاص شدن از یک دغدغه ، باید سریع قضاوت و بالافاصله عمل کرد !! |+| نوشته شده توسط همکلاسی در چهارشنبه 1386/02/26 و ساعت 22:51 | برای خودم های من - گاهی وقتا حتی ، یک تلنگر کافیست !
- چند روز پیش یکی یه تلنگر اساسی بهم زد ! - بعضی وقتا باید بهت بربخوره ، تا چشمات باز بشه ! - روز معلم رو به معلم ها و اساتید محترم و دلسوز تبریک می گم . البته خیلی از ماها کمی از معلم ها نداریم !! - یاسر از هواپیما بدش میاد ، ولی سرش میاد ! ( مشهد - تهران ) . خداییش ایندفعه دعا یادتون نره . خدایارتون ... |+| نوشته شده توسط همکلاسی در چهارشنبه 1386/02/12 و ساعت 23:35 | دلتنگی ( دکلمه ) .
برای تنوع . |+| نوشته شده توسط همکلاسی در جمعه 1386/02/07 و ساعت 15:32 | خواب ، با لالایی شیطان ...
خیلی ها از اینکه جنگ بشه خیلی نگران هستن و می ترسن ... هجوم نظامی با سر و صدا و سرعت است آن ترسناک و نفرت آفرین است آن افراد را به دفاع و مقاومت وا میدارد کشته آن «شهید» است شهادت، دوست داشتنی است در هجوم نظامی، دشمن اعلام جنگ و دشمنی میکند در حمله نظامی، صفیر اولین گلوله، همه را متوجه خطر میسازد، آن پیداست در آنجا زمین از دست میرود آنجا درگیری با دشمن، در مرزهاست آنجا، بمبهای خوشهای میریزند در میدان حمله نظامی، پادگانها، مقرها و خطوط و خاکریزها بمبارانمیشود اسیران آن میدان، «آزاده»اند آنجا، شهادت، خانوادهای را سربلند میسازد پدر یک شهید، عزیز است در میدان نظامی، مجروح را به عقب بر میگردانند تا مداوا شود در هجوم نظامی، دشمن از مرز آبی و خاکی وارد میشود آسیب خورده آن، انگیزه مبارزه و خصومت پیدا میکند تشییع جنازه یک شهید، شهری را روح حماسه میبخشد هجوم نظامی، یک ملت را مقاومتر میکند گذرگاههای آن جبهه، سربالایی است آنجا از خود میگذرند تا به خدا برسند |+| نوشته شده توسط همکلاسی در جمعه 1386/02/07 و ساعت 11:33 | برای خودم های من - و من گم شدم ؟!
فکر کنم گم شدم |+| نوشته شده توسط همکلاسی در پنجشنبه 1386/02/06 و ساعت 0:5 | 1 = 1 ؟!
معلم پاي تخته داد مي زد |+| نوشته شده توسط همکلاسی در سه شنبه 1386/02/04 و ساعت 11:43 | بد نیست بعضی وقتا یه حساب و کتابی با خودت بکنی ...
چندوقت پیش همینطوری تو اینترنت برخوردم به آثار نقاشی بچه های زیر ۱۲،۱۳ سال !!! بگذریم از اینکه شاید خالص ترین نقاشی ها ماله همین بچه ها باشه ... |+| نوشته شده توسط همکلاسی در دوشنبه 1386/02/03 و ساعت 12:13 | فرار از دست جناب عزرائیل !!!
فرض کنید یه موجود رو که تو یه دنیای یک بعدی زندگی میکنه ؛ فرض کردید ؟ خب ، یعنی خیلی کار کنه فقط می تونه مثلا رو بردار ایکس بره و بیاد ! گرفتید چی شد ؟ |+| نوشته شده توسط همکلاسی در شنبه 1386/02/01 و ساعت 21:35 | |
قسم :
نوشـــــته ها
یه شروع ... گذرگاه ... یه مناجات خودمونی ... به امید بهبودی ... من و خودم ... و من فیلسوف شدم ... یه نگرانی ، یه خواهش ... تداعی ... مرگ ... "دیگه به آخر رسیدم" ... گفتم ... الهی آن ده که آن به ... قسم... بت پرست شدگان ! ... هاله ای از سایه روشن ... خدایا چرا من ؟ حریمـ...ــهایی از جنس مِه خدا بازیچه ای شد ... درخشش کاذب ... و تنها چند عکس رنگی ! حرفهای بالفعل نشده فعلا فقط دنیای واقعی ! فرار از دست عزرائیل !! حساب و کتاب ... 1 = 1 ؟! و من گم شدم ؟! خواب ، با لالایی شیطان دلتنگی ( دکلمه ) . یک تلنگر کافیست ... چند سوال بدیهی ! فاطمه ، فاطمه است زمان در قید دلبستگی ... خدایا به تو پناه می برم ... بد اعتباری کلمات ... معجزه خودمونی هام - اولیش امشب و شیطان ! بابا ، بابا بود ... و شاید در همین لحظه ... نقطه ضعف و پیروزی ! دایی شکلاتی عزیز گاه نوشت - ثبت الوقایع زنگ هشداری دیگر ... پسر نوح و دختر هابیل ! فرشته ای خسته بال ... باید اینجا بهشت می بود !! چندمین حس غریبم ! اثر اشک ... بدون روایت . در وصف زیارت آن شب . من و زمان یه خیابون ، یه خزون توکل . "من" عهد بسته است ... صبر و امید ... پایانی زیبا ... کمی حرف ... زندگی ِ یاکریمی انگشتها هم حافظه دارند ! بخوان و بفکر شکستن فاصله ها سکوت را بهانه کردن ... جایگاه و رسالتی سنگین صدف و مروارید شکستن سکوت مرگ ... همبازیم ، "سختی" ! ... یه لقمه نون ... به کجا چنین شتابان ... در جای و زمانی دیگر ... گاهی آدمها چگونه که نمی شوند ! عظیم حسی غریب ... نگاهم را شنیداری ؟ بوی توت ... لحظات را اینگونه بودن ... همه او را می شناسیم ... رهـــگذران
وضـــــع گـــذرگـــاه
تا الان گذر کرده داره اینجا !
|