|
فعلا فقط دنیای واقعی !
ســلام . سرت سلامت باشه جانم ! |+| نوشته شده توسط همکلاسی در پنجشنبه 1386/01/30 و ساعت 0:44 | برای خودم های من - حرفهایی که هیچ وقت بالفعل نمی شوند
دلم گرفته ... |+| نوشته شده توسط همکلاسی در سه شنبه 1386/01/28 و ساعت 22:21 | و تنها چند عکس رنگی !
صحبت از گذشته بود و خاطرات چندین سال قبل . |+| نوشته شده توسط همکلاسی در یکشنبه 1386/01/26 و ساعت 14:7 | درخشش کاذب ...
يک روز صبح، همراه با يک دوست آرژانتيني در صحرا موجاوه قدم مي زديم، که چيزي را ديدم که در افق مي درخشيد; هر چند قصد داشتيم به دره برويم، مسيرمان را عوض کرديم تا ببينيم آن درخشش از چيست. تقريبا يک ساعت در زير آفتابي مداوم گرم تر مي شد، راه رفتيم، و تنها هنگامي که به آن رسيديم فهميديم چيست. يک بطري آب جو بود، خالي. شايد چند سال پيش در آن جا افتاده بود. غبار صحرايي در درونش متبور شده بود.از آن جا که هوا بسيار گرم تر از يک ساعت قبل شده بود، تصميم گرفتيم ديگر به سمت دره نرويم. به هنگام بازگشت فکر کردم : چند بار به خاطر درخشش کاذب راهي ديگر ، از پيمودن راه خود باز مانديم ؟ اما باز فکر مي کنم : اگر به سمت آن بطري نمي رفتيم ، چه طور مي فهميديم فقط درخششي کاذب است ؟ ( پائولو کوئلیو ) |+| نوشته شده توسط همکلاسی در چهارشنبه 1386/01/22 و ساعت 0:23 | خدا بازیچه ای شد ؛ که با آن کسب ننگ و نام کردن
سلام ... راستش دلم گرفته بود ، گفتم بیام یه کم خودمو تو این گذرگاه خالی کنم .
|+| نوشته شده توسط همکلاسی در شنبه 1386/01/18 و ساعت 2:46 | و حریمـ...ــهایی از جنس مِه
+ سلام ؛ خسته نباشید . - حاضرید برای داشتن حریم بهایی پرداخت کنید ؟ |+| نوشته شده توسط همکلاسی در جمعه 1386/01/17 و ساعت 18:47 | خدایا چرا من ؟
|+| نوشته شده توسط همکلاسی در دوشنبه 1386/01/13 و ساعت 10:0 | هاله ای از سایه روشن ...
سرورقی ------------- |+| نوشته شده توسط همکلاسی در یکشنبه 1386/01/12 و ساعت 16:48 | |
قسم :
نوشـــــته ها
یه شروع ... گذرگاه ... یه مناجات خودمونی ... به امید بهبودی ... من و خودم ... و من فیلسوف شدم ... یه نگرانی ، یه خواهش ... تداعی ... مرگ ... "دیگه به آخر رسیدم" ... گفتم ... الهی آن ده که آن به ... قسم... بت پرست شدگان ! ... هاله ای از سایه روشن ... خدایا چرا من ؟ حریمـ...ــهایی از جنس مِه خدا بازیچه ای شد ... درخشش کاذب ... و تنها چند عکس رنگی ! حرفهای بالفعل نشده فعلا فقط دنیای واقعی ! فرار از دست عزرائیل !! حساب و کتاب ... 1 = 1 ؟! و من گم شدم ؟! خواب ، با لالایی شیطان دلتنگی ( دکلمه ) . یک تلنگر کافیست ... چند سوال بدیهی ! فاطمه ، فاطمه است زمان در قید دلبستگی ... خدایا به تو پناه می برم ... بد اعتباری کلمات ... معجزه خودمونی هام - اولیش امشب و شیطان ! بابا ، بابا بود ... و شاید در همین لحظه ... نقطه ضعف و پیروزی ! دایی شکلاتی عزیز گاه نوشت - ثبت الوقایع زنگ هشداری دیگر ... پسر نوح و دختر هابیل ! فرشته ای خسته بال ... باید اینجا بهشت می بود !! چندمین حس غریبم ! اثر اشک ... بدون روایت . در وصف زیارت آن شب . من و زمان یه خیابون ، یه خزون توکل . "من" عهد بسته است ... صبر و امید ... پایانی زیبا ... کمی حرف ... زندگی ِ یاکریمی انگشتها هم حافظه دارند ! بخوان و بفکر شکستن فاصله ها سکوت را بهانه کردن ... جایگاه و رسالتی سنگین صدف و مروارید شکستن سکوت مرگ ... همبازیم ، "سختی" ! ... یه لقمه نون ... به کجا چنین شتابان ... در جای و زمانی دیگر ... گاهی آدمها چگونه که نمی شوند ! عظیم حسی غریب ... نگاهم را شنیداری ؟ بوی توت ... لحظات را اینگونه بودن ... همه او را می شناسیم ... رهـــگذران
وضـــــع گـــذرگـــاه
تا الان گذر کرده داره اینجا !
|



آرتور اَش (Arthur Ashe) ستاره سياه پوست تنيس جهان که قهرمانى در مسابقات بزرگ و يمبلدون را در کارنامه درخشان ورزشیاش دارد، در سال ١٩٨٣ به دليل خونآلودهاى که در هنگام عمل جراحى قلب به او تزريق کرده بودند، به مرض ايدز درگذشت.