تبليغاتX
گذرگاه
فعلا فقط دنیای واقعی !

ســلام . سرت سلامت باشه جانم !
تا باشه از این کدورتا باشه ، تا یه کم تعداد نظرات وبلاگ ما هم بره بالا ...  پست قبلی نه ، قبلیش رکورد نظرات رو شکست !!!  حالا زیاد شلوغش نکنید ، چهارتا بیشتر نبود . آخریش هم که اصلا نمی شد نظر حساب کرد ، نمی دونم چرا بعضیا فرهنگ نظر دادن ندارن   گرچه ما به همینش هم راضی هستیم !
اما قانع نیستیم !!
نه آقا ؛ والا من ، بیشتر با همون اختلاف نظر موافقم تا کدورت . البته اگه کسی کاری کرده که باید کدر می شدم ، به من خبر بده تا به طرز عجیبی کدر بشم ، حالا بماند به چه طرزی !!
در رابطه با این کم پیدا بودنم هم اینطور بگم : چند وقتی بود غافل از این بودم که خیلی وقته از اهدافم غافل شدم ! دو سه روز پیش متوجه این مسئله شدم . چطوریش ؛ اینم بمونه ! حالا هم اگه خدا بخواد تغییر جهت دادم ، تا یه کم هم به مسائل دیگه بپردازم . حالا چه مسائلی ؛ اینم بمونه ! و در کل اینم بمونه ...  و اینکه فعلا  اگه اثری از من می خواید تو این دنیای سایبر پیدا کنید همین جا بهترین جای ممکنه هست .  پس میبینمتون ...

- این روزا بیشترین چیزی که فکرمو مشغول کرده ، آینده ســــت .
- نگرانم ، از بار مسئولیت هایی که برای خودم تعیین کردم اونطور که باید بر نیام .
- دقت کردین ، بعضیا تو یه سری تصمیمات زندگیشون وایمیستن میگن : " ما که فعلا هستیم تا ببینیم قسمت چی میشه ؟! " ، ولی غافل از این هستن که همین "ما که فعلا هستیم " و این انتظار ، خودش یه تصمیم هست و تعیین عمده ای از قسمت خودشون .
اینم یه دعا ، دقیقش یادم نیست :
خدایا ، شرمنده ام از دیدن روی تو
خداوندا ، شرمنده ام از دیدن آسمان و زمین
شرمنده ام از تمامی انس و از تمامی جن
خداوندا ، حتی از دیدن روی شیطان هم شرمنده ام ...
که همه اینها استوار و پایدار در کار خود مشغولند و من همچنان متزلزل و ضعیف مانده ام ...
خدایا جز به دستان پر مهرت ، امیدی دگر ندارم ؛ و بدون یاریت امیدی به زندگی .
در پناه حق باشید

|+| نوشته شده توسط همکلاسی در پنجشنبه 1386/01/30 و ساعت 0:44 |  
برای خودم های من - حرفهایی که هیچ وقت بالفعل نمی شوند

دلم گرفته ...
یه سری حرفا رو می خوای بزنی ، ولی نمی زنی ، اما بعدش پشیمون می شی ، ولی بازم می دونی که اگه دوباره تو اون موقعیت قرار بگیری بازم اون حرفارو نمی زنی ، ولی ته دلت می گی کاش دوباره تو اون موقعیت قرار بگیری و حرفاتو بزنی ، اما مطمئنی که نمی زنی ، آخه این چه وضعیه ... حالا نمی دونم این پشیمونی کذایی برا چیه!!؟
ای خدا دلم گرفته ؛ یه کاری بکن ...

|+| نوشته شده توسط همکلاسی در سه شنبه 1386/01/28 و ساعت 22:21 |
و تنها چند عکس رنگی !

صحبت از گذشته بود و خاطرات چندین سال قبل .عکس
اواخر جنگ ، سالهای 68 ، 69 ؛ هنوز تو مناطق مرزی ناامنی وجود داشت ...
همون سال 69 به دلیل موقعیت شغلی بابام ، منتقل شدیم به کامیاران ، یک شهر کوهستانی و کُردنشین .
من خیلی از اون دوران چیزی یادم نمیاد ؛ تنها چندتا عکس رنگی تو ذهنم دارم ، که یادآور روزهای قشنگیه برام .
مثلا تو یکی از عکسا خودم هستم ، دایی و پسر داییم ، یه نی زار خیلی وسیع ، یه جویبار کم آب ، یه لاک پشت که مشغول بازی باهاش بودیم ، آسمون آبی ؛ همین .
یا مثلا ، یه حیاط ، گلای آفتابگردون ، دیوارای آجری ، لونه ی زنبور زرد ، من و پسر داییم ، تو دستامون کله ی گل آفتابگردون که هنوز دونه هاش کامل نرسیده ، داریم می خوریم همونطوری !
این یکی برا خودمم خیلی جالبه ؛ یادمه نزدیک خونمون یه کانتینر بزرگ بود که توش نونوایی سیار زده بودن ؛ اون وقتا هم بابام صبح زود می رفت ، نصف شب بر می گشت ؛ من مرد خونه بودم مثلا ، فرض کنید من رو که چهار سالمه ، تو صف نونوایی واستادم برای خرید نون . تازه برای داییم اینا هم بعضی وقتا نون می گرفتم . البته اوایلش باید تو صف وای میستادم ، ولی یه
کم که گذشت ، شاطر نونوایی خوشش اومده ازم ( بس که شیرین زبون و خوردنی بودم !! ) ، همینجوری بدون صف بهم نون می داد .
از اون دوران یه عکس جالب دیگه تو ذهنم هست ، عمرا همچی صحنه ای دیده باشین ؛ دو تا هواپیمای جنگی عراقی که سقوط کرده بودن ، واقعا بزرگ بودن ( البته من هم کوچولو بودم ) ،
سرنشیناش مثل اینکه مرده بودن همه شون ، رنگ هواپیماهاش سبز بود با طرح پلنگی ، جلو هر دوتاشون داغون شده بود ، کلا رفته بود تو زمین ، صحنه واقعا جالبی بود .
خلاصه این عکسا واقعا برام خاطره انگیزه ؛ دلم برای اون دوران تنگ شده .؛ گرچه حرفها و خاطراتی که از مامان و بابام می شنوم ؛ دوران واقعا سختی رو گذروندیم ... دورانی رو که الان من
هر طور فکر میکنم نمی تونم تصورش رو بکنم که واقعا من یه چنین روزایی رو سپری کردم !! و اینکه چطوری اون شرایط رو تحمل کردیم ؟!
معمولا تو همه خونه های اونجا یه باغچه می شد پیدا کرد که توش توت فرنگی کاشته باشن . تو خونه ی ماهم یه باغچه بود پر از توت فرنگی ، تو اون یکی دو سال من به اندازه همه عمرم توت
فرنگی خوردم !
- نمی دونم چرا من از اون دوران اونطور که باید خاطره بدی یادم نمیاد !
- شاید دلیلش بچه بودنم و دید پاک و قشنگی که همه بچه ها به زندگی دارن بوده .
- کاش می شد این عکسارو یه جوری چاپ کرد ! اونم با پرینتر لیزری با کیفیت بالا ؛ خداییش عکسای تو ذهنم کیفیتشون خیلی بالاست ؛ خیلی دوست دارم بقیه هم می شد ببینن .
- زندگی واقعا پره از فراز و نشیب ها ، بعضی وقتا تو یه موقعیت هایی قرار می گیری که عمرا تو خواب شبت هم دیده باشی !
- خدا تو دیگه کی هستی ؟!!
- راستی اونجا یه همسایه داشتیم ، با دوتا پسرای بزرگترش که یکی دو سال از من بزرگتر بودن کلی بازی می کردیم . دوران راهنمایی هم همکلاس بودیم ؛ همین چند سال پیش داداش
بزرگه تو تصادف فوت کرد . خدا بیامرزتش ، بعضی وقتا یه چیزایی باور کردنش سخته ، اتفاق افتاده ولی قابل قبول نیست برات .
- این آخرش یه کم غمگولانه شد .
- بگذریم حالا ... خوب ، خوش ، سلامت باشید .

|+| نوشته شده توسط همکلاسی در یکشنبه 1386/01/26 و ساعت 14:7 |  
درخشش کاذب ...

يک روز صبح، همراه با يک دوست آرژانتيني در صحرا موجاوه قدم مي زديم، که چيزي را ديدم که در افق مي درخشيد; هر چند قصد داشتيم به دره برويم، مسيرمان را عوض کرديم تا ببينيم آن درخشش از چيست. تقريبا يک ساعت در زير آفتابي مداوم گرم تر مي شد، راه رفتيم، و تنها هنگامي که به آن رسيديم  فهميديم چيست. يک بطري آب جو بود، خالي. شايد چند سال پيش در آن جا افتاده بود. غبار صحرايي در درونش متبور شده بود.از آن جا که هوا بسيار گرم تر از  يک ساعت قبل شده بود، تصميم گرفتيم ديگر به سمت دره نرويم. به هنگام بازگشت فکر کردم : چند بار به خاطر درخشش کاذب راهي ديگر ، از پيمودن راه خود باز مانديم ؟ اما باز فکر مي کنم : اگر به سمت آن بطري نمي رفتيم ، چه طور مي فهميديم فقط درخششي کاذب است ؟     ( پائولو کوئلیو )
...

|+| نوشته شده توسط همکلاسی در چهارشنبه 1386/01/22 و ساعت 0:23 |  
خدا بازیچه ای شد ؛ که با آن کسب ننگ و نام کردن

سلام ... راستش دلم گرفته بود ، گفتم بیام یه کم خودمو تو این گذرگاه خالی کنم .
معمولا کم پیش میاد دلم بگیره ؛ ولی وقتیم که بگیره ، بدجور می گیره ...
این عنوان رو هم از یه قسمتِ شعر حبیب درآوردم . گرچه از خواننده های مجاز و داخلی نیست ، ولی تو بعضی از شعراش بدجور زده تو خال .
البته فکر کنم خانوم رسولی ، بهتر بدونه دلیل این دلگرفتگیم رو . البته بگم ، تا همین چند دقیقه پیش واقعا برا خودم مسئله این جشنواره ی پیامبر اعظم (ص) رو که واقعا آخر کاری حسابی خراب کردن ، برا خودم هضم و حلش کرده بودم ؛ اما یه سری مسائل رو شنیدم و یه چیزایی رو دیدم ، که ... چی بگم والا . ولی بازم دینم رو نمی فروشم ؛ اینایی هم که میگم ، بصورت کلی دارم میگم ، ماشاا... کم ندیدیم و کم ضربه نخوردیم از این نمونه ها !!!
بعضی وقتا با خودم می گم ، اگه واقعا یه زمونی ، نمی دونم چندسال دیگه ، قراره منم بشم جزو همین آدما یا بشم مثل اینا ؛ همینایی که حاضرن به اسم ارزش ها و به قیمت ویرون کردن دنیایی اعتقادات دیگرون ، به خواسته ها و منافعشون برسن ؛ حاضرم بمیرم ، ولی جزء این آدما نباشم ... بخدا حاضرم . قصدم خوب نمایی نیست ، دوست ندارم هم اینطوری فکر کنین . ولی به این مسئله اعتقاد راسخ دارم ؛ نمی دونم بازم ، بعضی وقتا اونقدر نرم و آهسته قالب ِ اطرافت رو می گیری و عوض میشی ، که اصلا خودتم متوجه نمیشی ، کی و چطور اینطوری شدی ! ولی قلبا و وجدانا از اینطور آدمی شدن متنفرم .
آخه واقعا چرا ؟؟؟ چرا اینقدر راحت حاضر میشیم خودمون رو مدیون کنیم . والا زمونه رو خودمون داریم بد می کنیم ؛ بعد هی می گیم "عجب زمونه ی بدی شده " ، دیگه وقتی تو یه فعالیت فرهنگی-مذهبی جوون گرا ، که اصل و اساس موضوعش برمی گرده به پیامبرعزیزمون ، یه چنین مسائلی اتفاق میفته ، دیگه چه توقعی باید از بقیه داشت .
همش شعار ، فقط شعار ، یاد گرفتیم شعار بدیم ، اونم از عالیترین نوعش و با بهترین کیفیت ... لعنت به این شعارهای الکی و صدمن یه غاز . واقعا که " بزن باران که دین را دام کردند ؛ شکار خلق و صید خام کردند " . متاسفانه خیلی جاها این مسئله داره میشه یک اصل و یه راه برای منفعت طلب های دیندارنما برای رسیدن به هر چی که می خوان . کاش یه جا باشه آدم بره داد بزنه این حرفا رو ، حداقل خودش رو خالی کنه . حالا خوبه این گذرگاه بود ؛ یه چند نفری این داد ما رو می شنون ؛ گرچه کمتر عکس العمل نشون می دن ؛ نمی دونم چرا ؟!!
به هر حال الان فکر کنم تا حد زیادی خالی شدم .
... بله خانوم رسولی ، دیگه باید قبول کنیم که همیشه هستن کسانی که حاضرن خراب کنند دنیای ساده و قشنگ دیگرون رو به بهای آباد کردن و وسعت دادن هر چه بیشتر دنیاهای خودشون ؛ گرچه من از همون اولش نیتم بر دوم شدن بود ! چون واقعیتش هنوز اون حس و حال و تشنگی رفتن به خونه خدا و مشرف شدن رو تو خودم حس نمی کردم ؛ ولی این رو اطمینان می دم ، نتیجه این زحمتها و وقت گذاشتن ها رو که واقعا خالصانه بود ، به زودی می گیریم ، گرچه خیلی جلوتر از اینها استفاده و اجرشو بردیم .
شرمنده از اینکه یه کم نوشتم آتیشی شد ، نمی گفتم اینارو ، آتیشش خودم رو می گرفت !!!
یه حرفی هم عموم زد ، گرچه بیشتر حرفاش رو به شوخی و خنده می گه ، ولی توش نکته زیاد می شه پیدا کرد : " تو این مملکت هیچ چیزی سر جای خودش نیست "
پس نتیجه اخلاقی اینکه : تو این مملکت به همه ی منافعت نخواهی رسید اگر همیشه کاری رو که باید انجام بدی ، انجام بدی ؛ و به تمامی منافعت خواهی رسید اگر همیشه کاری رو که نباید انجام بدی ، انجام بدی .
دیگه انتخاب با خود آدمه ؛ منفعت + آلوده شدن یا سادگی + آلوده نشدن .
خب دیگه برم بخوابم ... شب خوش . برام دعا کنید ...

---
* پیشنهاد می کنم این چندتا شعره حبیب رو گوش بدید ، توش خیلی نکته داره : همین شعره بزن باران - خرچنگ های مردابی - مرگ قو ؛ فعلا که با روحیه من بدجور سازگارن !!!

 

|+| نوشته شده توسط همکلاسی در شنبه 1386/01/18 و ساعت 2:46 |  
و حریمـ...ــهایی از جنس مِه

+ سلام ؛ خسته نباشید .
- سلام جانم . بفرمائید . امری داشتید ؟
+ بله . راستش "حریم" می خواستم ، دارید ؟؟!

- حریم ؟!
+ آره . دارید ؟
- داشتنش که داریم ؛ چه مدلیشو می خواید ؟
+ والا اینی که من می خوام رو  نمی دونم دارید یا نه ...
- جنس چوبی ، سیمانی ، نخی ، کشی ، شیشه ای ... همه جوره داریم دیگه !
+ نه . این جنسا به کارم نمیاد !! جنس دیگه ای ندارید ؟؟
- اوووم ... خب شما یه کم بیشتر توضیح بده ...
+ والا ، می خوام یه طوری باشه که ، نه خیلی شفاف و واضح باشه ، نه محدوده ی معینی داشته باشه ، یعنی کلا محدودش دست خودم باشه !
+ البته یه طوریم باشه که افراد متوجه نباشن که داخلش هستن یا نه !عکس
+ حالا گرفتین منظورمو ؟؟
- ...
- ... شاید این بدردت بخوره .
+ جدی . دستتون درد نکنه !
+ حالا جنسش چیه ؟
- اینطور که رو اتیکتش نوشته ، از جنس "مه ِ" ...
+ چه جالب ... به هر حال ممنون .
- خواهش ...

- حاضرید برای داشتن حریم بهایی پرداخت کنید ؟
- دوست دارید از چه جنسی باشه حریمتون ؟
- اصلا حریم یه چیزه ثابته ، یا نه ، نسبیه و قابل تغییر ؟
- و حریم هارو چطور میشه تشخیص داد ؟
و در آخر اینکه با این حرف چقدر موافقید :
" بیشتر انسان ها دوست دارند حریم هایی از جنس مه داشته باشند ، تا کمتر در حصار و محدودیت قرار بگیرند ! و البته از اینکه دیگران حریمی برای خود داشته باشند آزرده می شوند . " .
فعلا حق نگهدارتون .

|+| نوشته شده توسط همکلاسی در جمعه 1386/01/17 و ساعت 18:47 |  
خدایا چرا من ؟

آرتور اَش (Arthur Ashe) ستاره سياه پوست تنيس جهان که قهرمانى در مسابقات بزرگ و يمبلدون را در کارنامه درخشان ورزشی‌اش دارد، در سال ١٩٨٣ به دليل خون‌آلوده‌اى که در هنگام عمل جراحى قلب به او تزريق کرده بودند، به مرض ايدز درگذشت.
هنگامى که مشخص شده بود که او به بيمارى ايدز مبتلا گشته، هزاران نامه از سوى هوادارانش در سراسر جهان به منظور اعلام همدردى و حمايت برايش ارسال شد. در يکى از اين نامه‌ها نوشته شده بود: «چرا خدا شما را براى گرفتار شدن به اين بيمارى مهلک انتخاب کرده است؟»
آرتور اَش به اين نامه چنين جواب داده بود: در سراسر جهان ٠٠٠/٠٠٠/٥٠ کودک شروع به بازى تنيس می‌کنند،    ٠٠٠/٠٠٠/٥ نفر بازى کردن تنيس را ياد می‌گيرند، ٠٠٠/٥٠٠ نفر تنيس باز حرفه‌اى می‌شوند، ٠٠٠/٥٠ نفر در مسابقات تنيس در سطوح مختلف بازى می‌کنند، ٥٠٠٠ نفر در مسابقات سطح بالا شرکت می‌کنند، ٥٠٠ نفر در مسابقات مقدماتى گرنداسلم (سطح بالاترين مسابقات تنيس که سالى چهار بار برگزار می‌شود) شرکت می‌کنند، ٥٠ نفر به مسابقه ويمبلدون راه می‌يابند، ٤ نفر به نيمه نهايى و ٢ نفر به مسابقه نهايى می‌رسند و بالاخره يک نفر برنده می‌شود.
وقتى من برنده مسابقه تنيس ويمبلدون شدم هرگز از خدا نپرسيدم «چرا من؟»
و امروز که در بستر بيمارى افتاده‌ام و درد سراپاى وجودم را گرفته نيز نبايد از خدا بپرسم «چرا من؟»

|+| نوشته شده توسط همکلاسی در دوشنبه 1386/01/13 و ساعت 10:0 |  
هاله ای از سایه روشن ...

سرورقی -------------
سلام .
سال نو مبارک .
از عنوان این مطلب بیشتر از محتواش راضیم !
عید امسال برای من واقعا سریع گذشت ؛ نصفه برنامه ها و کارام افتاد به روزای آخر .
روز ششم عید ، وقت اذان صبح ، مرگ رو احساس کردم !
پس مواظب باشید ، حتی یه سرماخوردگی پیش پا افتاده می تونه خیلی هم "از پا دربیار" بشه !!
هیچ چیزی جایگزین سلامتی نمی تونه بشه ، پس همیشه خدا سلامت باشید .
فیلم "خانه ای از شن و مه" اشکم رو در آورد ... بعضی وقتا به خاطر  رسیدن به مال دنیا ، باارزش ترین چیزهامون رو تو خطر میندازیم ، و دیگه راه برگشتی هم نداریم .
و اما ، هاله ای از سایه روشن ... :
هاله
و خداوند انسان را آفرید ،
انسانی که ذاتا طالب آزادی بود .
طالب استقلال بود .
طالب قدرت بود .
طالب مقام بود ...
در میان این همه ، و مهمتر از این همه طالب رسیدن به واقعیت بود ، رسیدن به واقعیت خود .
رسیدن به این واقعیت ، در واقع رسیدن به تمام نیازهایش بود ؛ و تنها راه رسیدن به این واقعیت ، رشد و کمال در جهت رسیدن به خالق خود بود .
همه انسانها این را به واضح می دانستند !
پس مشکل کجا بود ، که هر یک راهی را در پی گرفتند و هر یک سرنوشتی را برای خود رقم زدند ؟!!
بله ، انسان ها می دانستند که برای رسیدن به واقعیتِ خود باید به کمال برسند ؛ اما مسئله اینجا بود ؛ چطور و چگونه ؟
در این زمان بود که انسان ها دسته دسته شدند و هر یک به دنبال هاله ای از شناخت ناقص ِ شخصی خود رفتند ...
و در این زمان بود که خداوند پیامبرانی را فرستاد برای آنها ، تا چطور و چگونه رسیدن به کمال را برای انسان ها روشن کنند ؛ عده ای به پیروی برخواستند ، عده ای به مخالفت ، و عده ای هم در همان سایه روشن ها راه خود را ادامه دادند ...
و تا به امروز ، هنوز هم این سه دسته انسانها هستند ... .
.
.
.
و مشکل خیلی از ما جوونا همینه ، شناختی که از ارزش ها و اعتقادات و مذهبمون داریم ؛ تو هاله ای از سایه روشن مونده ، اینقدر تو درونمون به این درو اون در می زنیم ؛ تا بالاخره اگه شرایط محیا باشه ، راه درست رو می ریم ، در غیر اینصورت ... .
البته اشکال از خود ما هم هست ؛ از همون اول دینمون رو همینجوری ارثی قبول کردیم ، حالا که یه کم گذشته و رشد پیدا کردیم ، این دینمون رو همراه با یه دنیا تناقض و محدودیت و سختی و اذیت می بینیم ؛ بعد یکی میشه دین گریز ، یکی می ره تغییر دین بده ، یکی هم قید هم چیزو می زنه ، خیلی ها هم با مشکلات شخصیتی-اعتقادی مواجه می شن ، بعضی ها هم از زندگی ناامید میشن و رو میارن به مسائل مشغول کننده ی کاذب و انحرافی ! غیر از اینه ؟.

|+| نوشته شده توسط همکلاسی در یکشنبه 1386/01/12 و ساعت 16:48 |