|
الهی آن ده که آن به ...
یکشنبه ، 85/11/22 |+| نوشته شده توسط همکلاسی در دوشنبه 1385/11/30 و ساعت 6:56 | گفتم ...
پنجاه روز گذشت ... واقعا گذشت !! این نوشته اول قرار بود ، ادامه نوشته قبلی باشه ، ولی خب ، اینطور نیست . چون الان هر چی فکر می کنم ؛ ادامش یادم نمیاد !!! چیکارش میشه کرد ، حافظه ی دیگه ؛ هارد که نیست . ... الان هم اصلا وقت ندارم برای نوشتن ؛ فقط یه دفعه ، دلتنگ این گذرگاهم شدم . گفتم حداقل یه مطلبی توش بذارم ؛ مگه چه گناهی کرده ، افتاده دست یه آدم که نه وقت داره برای نوشتن ، تازه وقتی هم وقتشو داره ؛ حرفی نداره برای نوشته شدن . ولی خب ، یه کم بگذره عادت می کنه ، ساخته می شه . مجبوره دیگه ... دست خودش که نیست ! گفتم "مجبور" ، ما که آدمیم خیلی وقتا مجبور میشیم ، حالا اینکه یه وبلاگ بیشتر نیست . طفلکی وبلاگا ! گفتم "آدم" ، یاد یه سخنرانی از آقای پناهیان افتادم ؛ درجات ترقی بشر رو اینطوری مطرح میکرد : - آدمیت - انسانیت - مومنیت گفتم "درجات ترقی" ، دوست داری تا چه حد پیشرف کنی ، به چه درجه ای از بودن برسی ؟ اصلا به اینجور چیزا فکر می کنی ؟! نه . که چی بشه ؟ اینقدر درگیر حواشی زندگی شدیم ؛ کیه دیگه به این جور حرفا فکر کنه ! گفتم "زندگی" ، واقعا زندگی کردن یعنی چی ؟ چندنفر از ماها زندگی به معنای واقعی رو داریم تجربه می کنیم ؟! ای بابا ... گفتم "تجربه" ، یاد "مرگ" افتادم ، چقدر علاقه داری مرگ رو تجربه کنی ؟ تجربه کردن که بد نیست ... تازه تنها تجربه ایه که هیچ وقت قابل استفاده برای دیگرون نبوده ! خسته شدم دیگه ... گفتم "تنها" ، یاد خودم افتادم ، چون الان تنهای تنها نشستم پشت سیستم ، دارم تراوشات ذهنیم رو با کمی اصلاح و ویرایش ، به واسطه صفحه کلید ، تو این گذرگاه ثبت می کنم . والا اگه همینطوری ادامه بدم این نوشته تموم بشو نیست ... پس ایندفعه ، دیگه هیچی نگفتم ! می گم ، این همه آرزو و هدف برا خودت ، برای آیندت ، جمع کردی ، خب یه دفعه زبونم لال ، صدکوه درمیون ! مثلا یه ماشین بزنه بهت و به اون تجربه که چند خط بالا صحبتش رو کردم ، واقف بشی ؛ اونوقت چی ؟ همه آرزوهات و هدفات ، بی معنی بشن چی ! اصلا دیگه شاید یادتم نیاد که یه روزی همچی هدفایی داشتی ! بابا اینطوری که خیلی ضدحاله !! نیست ؟! ![]() ... خیلی وقته دنبال آرزوها و هدفایی هستم که با یه تیر دو نشون بشه . یعنی یه جورایی با اون دنیا هم جور دربیاد ، به درد اونجا هم بخوره ! خیلی توقعم زیاده آره ؟! ولی می گن جوینده یابنده ست . مطمئنم نتیجه می گیرم ! ولی زیادم سخت به نظر نمیاد ... شب بخیر . |+| نوشته شده توسط همکلاسی در جمعه 1385/11/20 و ساعت 0:49 | |
قسم :
نوشـــــته ها
یه شروع ... گذرگاه ... یه مناجات خودمونی ... به امید بهبودی ... من و خودم ... و من فیلسوف شدم ... یه نگرانی ، یه خواهش ... تداعی ... مرگ ... "دیگه به آخر رسیدم" ... گفتم ... الهی آن ده که آن به ... قسم... بت پرست شدگان ! ... هاله ای از سایه روشن ... خدایا چرا من ؟ حریمـ...ــهایی از جنس مِه خدا بازیچه ای شد ... درخشش کاذب ... و تنها چند عکس رنگی ! حرفهای بالفعل نشده فعلا فقط دنیای واقعی ! فرار از دست عزرائیل !! حساب و کتاب ... 1 = 1 ؟! و من گم شدم ؟! خواب ، با لالایی شیطان دلتنگی ( دکلمه ) . یک تلنگر کافیست ... چند سوال بدیهی ! فاطمه ، فاطمه است زمان در قید دلبستگی ... خدایا به تو پناه می برم ... بد اعتباری کلمات ... معجزه خودمونی هام - اولیش امشب و شیطان ! بابا ، بابا بود ... و شاید در همین لحظه ... نقطه ضعف و پیروزی ! دایی شکلاتی عزیز گاه نوشت - ثبت الوقایع زنگ هشداری دیگر ... پسر نوح و دختر هابیل ! فرشته ای خسته بال ... باید اینجا بهشت می بود !! چندمین حس غریبم ! اثر اشک ... بدون روایت . در وصف زیارت آن شب . من و زمان یه خیابون ، یه خزون توکل . "من" عهد بسته است ... صبر و امید ... پایانی زیبا ... کمی حرف ... زندگی ِ یاکریمی انگشتها هم حافظه دارند ! بخوان و بفکر شکستن فاصله ها سکوت را بهانه کردن ... جایگاه و رسالتی سنگین صدف و مروارید شکستن سکوت مرگ ... همبازیم ، "سختی" ! ... یه لقمه نون ... به کجا چنین شتابان ... در جای و زمانی دیگر ... گاهی آدمها چگونه که نمی شوند ! عظیم حسی غریب ... نگاهم را شنیداری ؟ بوی توت ... لحظات را اینگونه بودن ... همه او را می شناسیم ... رهـــگذران
وضـــــع گـــذرگـــاه
تا الان گذر کرده داره اینجا !
|

