تبليغاتX
گذرگاه
الهی آن ده که آن به ...

یکشنبه ، 85/11/22
تا حالا اینقدر دلم نگرفته بود
از بدو ورودم به همدان تو خودم یه غروب خیلی غمگین رو حس کردم ...
لحظه شماری می کردم ببینمتون ...
تو ظاهرم شاید دیده نمی شد ، ولی درونم آشوبی بود !
چقدر هم زود گذشت !
همین چند دقیقه پیش هم با مشرقی و حاج آقا ( گرفته شده از "حاجیلو"!!! )خدافظی کردم ...
الانم نشستم کنار پنجره اتوبوس ، برف هم داره میاد ...
تو فکر بودم ، از اینکه چقدر عجیب قسمت شد که من درسم رو تو همدان بخونم ...
از اینکه با شماها آشنا شدم ؛ که میزارم به حساب سعادتی که داشتم !
و اینکه نشد ترم آخر رو با شماها باشم ، و این رو هم میزارم به حساب کم سعادتیه خودم !
هنوز هم با خودم می گم ، کاش همدان می موندم و نمی رفتم مشهد !
ولی خب ، به این می گن جبر زمونه ؛ کاریش نمیشه کرد ... مطمئنا صلاح من بر این بوده .
تو همین فکرا بودم دیگه ...
ولی خداییش خیلی روم فشار بود ؛ یه بغض خفنی هم گلوم رو فشار می داد بیا و ببین !!
به هر حال یه دفعه یاد هدیه "خانوم معلم"! افتادم .
قبل از اینکه بازش کنم ، یه چندتا حدس زدم ؛ که البته هیچ کدومش درست نبود !
...
"الهی آن ده که آن به ..."
این بغض منم که دنبال بهونه بود ...
دیگه اومدن اشکام در اختیار خودم نبودن ؛ فقط خدارو شکر بغل دستیم یه پیرمرد ؛ که خوابیده بود .
می گم چرا ما پسرا اینقدر برامون سخته احساساتمون رو بریزیم بیرون و خالی کنیم خودمونو ؟!
دیگه خلاصه ... دستتون درد نکنه خانوم معلم ، خوب غافلگیرم کردید .
کتاب صحیفه سجادیه ، که بدون اغراق یکی از قشنگترین هدیه هایی بود که تا بحال گرفته بودم .
به مشرقی می گم ، قلم یعنی بنویس . کتاب هم یعنی بخون !
همون شب تا ساعت سه داشتیم با هم حرف می زدیم .
حرفای قشنگی زدیم ، به نتیجه های قشنگی هم رسیدیم .
در هر صورت ، این دو سال با همه خوبی هاش و بدی هاش گذشت ، خیلی سریع هم گذشت ...
و البته این گذشتن ها همیشه بوده و هست .
مهم اینه ، که بیهوده نبوده باشن .
که خوشبختانه ، حداقل برای من این دوره پر بود از تجربه های با ارزش و جدید ، که مطمئنا از ثمره دوستی با شما دوستای خوبم بود .
...
به مشرقی هم گفتم ؛ خدافظیمون یه کم بی حس و حال بود ! که البته اونم موافق بود .
شرایط محیا نشد دیگه ... حالا اینجا از فرصت استفاده می کنم ؛ حرفای اونروز رو ؛ الان می گم :
تو این مدت خانوم معلم ، خیلی درسای قشنگ و پرباری از شما گرفتم ؛ همیشه هم سعی کردم که جبران کنم ...
ولی خب ؛ هنوزم خودم رو بدهکار شما می دونم ، همیشه هم دنبال فرصت هستم که ذره ای هم که شده از این بار بدهکاریم کم کنم !
تو این دوسال چندباری باعث رنجشتون شدم ، که واقعا ناخواسته و سهوا بوده .
ولی در کل ، به هیچ عنوان دوست ندارم یه وقت کدورتی یا ذهنیت بدی ، هر چند هم کم ، از من داشته باشید .
همین جا ازتون عذر خواهی می کنم که اگرم لکه ای مونده ، دیگه پاک بشه ؛ خیال منم راحت .
با مشرقی هم که مفصلا حرفامون رو زدیم .
از خانوم دکتر هم به خاطر لطفی که به من داشتن و دارن ممنونم ؛ براشون هم از صمیم قلب آرزوی خوشبختی می کنم .
تو این مدت هم ، منهای خوبیهام ! اگه بدی ای چیزی دیدن از من همین جا می خوام حلالم کنند ...
حاج آقای عزیز هم که هیچ وقت فراموشش نمی کنم ؛ همیشه هم برام جالب بود که دقیقا هر حرفی که تو دلش بود رو به زبون میاورد ،
بدون هیچ سانسور و تغییری ! براش آرزوی موفقیت دارم ، ایشاا...  شیرینی ارشدش .
آها ... اینم الان یادم اومد .
که من بچه سال و لاغرم ، آره !
اینم می زارم به حساب اون حس شبیه به حسادت دخترا ؛ که نمی تونن ببینن بعضیا جوون موندن و تیریپشون فشنیه (Fashion) !!!!!!!
{ شوخی کردم بابا ؛ این دید من بود نسبت به خودم دیگه ! }
تازه شم ، جوون موندن که بد نیست ؛ آدم فکر و روحش بچه نمونه ، این مهمه !
ولی ایندفعه بهم برخورد دیگه ! یعنی رگ غیرتم زدبالا و این حرفا ... 1390 ایشاا... خواهــــــــــــــــید دید منو !
راستی عکسا و فیلمارو هم دیدم ؛ حسابی حالم گرفته شد دیگه ؛ ولی واقعا کار قشنگ و پرزحمتی رو انجام دادید .
خیلی حال کردم ... خسته هم نباشید .
خب دیگه پرحرفی بسه ...
واقعا و از ته دلم براتون آرزوی موفقیت دارم .
دلم برای همتون تنگ میشه .
مطمئن باشید هر وقت فرصت کنم و شرایط جور بشه ، میام اونجا و می بینمتون ...
البته ، اول باید شما بیاید اینجا ها ، گفته باشم !
برام دعا کنید . دوستدارتون همکلاسی .

|+| نوشته شده توسط همکلاسی در دوشنبه 1385/11/30 و ساعت 6:56 |  
گفتم ...
پنجاه روز گذشت ... واقعا گذشت !!
این نوشته اول قرار بود ، ادامه نوشته قبلی باشه ،
ولی خب ، اینطور نیست . چون الان هر چی فکر می کنم ؛ ادامش یادم نمیاد !!!
چیکارش میشه کرد ، حافظه ی دیگه ؛ هارد که نیست .
...
الان هم اصلا وقت ندارم برای نوشتن ؛
فقط یه دفعه ، دلتنگ این گذرگاهم شدم . گفتم حداقل یه مطلبی توش بذارم ؛
مگه چه گناهی کرده ، افتاده دست یه آدم که نه وقت داره برای نوشتن ،
تازه وقتی هم وقتشو داره ؛ حرفی نداره برای نوشته شدن .
ولی خب ، یه کم بگذره عادت می کنه ، ساخته می شه .
مجبوره دیگه ... دست خودش که نیست !
گفتم "مجبور" ،
ما که آدمیم خیلی وقتا مجبور میشیم ، حالا اینکه یه وبلاگ بیشتر نیست . طفلکی وبلاگا !
گفتم "آدم" ،
یاد یه سخنرانی از آقای پناهیان افتادم ؛ درجات ترقی بشر رو اینطوری مطرح میکرد :
- آدمیت
- انسانیت
- مومنیت
گفتم "درجات ترقی" ،
دوست داری تا چه حد پیشرف کنی ، به چه درجه ای از بودن برسی ؟
اصلا به اینجور چیزا فکر می کنی ؟! نه . که چی بشه ؟
اینقدر درگیر حواشی زندگی شدیم ؛ کیه دیگه به این جور حرفا فکر کنه !
گفتم "زندگی" ،
واقعا زندگی کردن یعنی چی ؟ چندنفر از ماها زندگی به معنای واقعی رو داریم تجربه می کنیم ؟!
ای بابا ...
گفتم "تجربه" ،
یاد "مرگ" افتادم ، چقدر علاقه داری مرگ رو تجربه کنی ؟ تجربه کردن که بد نیست ...
تازه تنها تجربه ایه که هیچ وقت قابل استفاده برای دیگرون نبوده !
خسته شدم دیگه ...
گفتم "تنها" ،
یاد خودم افتادم ، چون الان تنهای تنها نشستم پشت سیستم ،
دارم تراوشات ذهنیم رو با کمی اصلاح و ویرایش ، به واسطه صفحه کلید ،
تو این گذرگاه ثبت می کنم .
والا اگه همینطوری ادامه بدم این نوشته تموم بشو نیست ...
پس ایندفعه ، دیگه هیچی نگفتم !
می گم ، این همه آرزو و هدف برا خودت ، برای آیندت ، جمع کردی ،
خب یه دفعه زبونم لال ، صدکوه درمیون ! مثلا یه ماشین بزنه بهت و
به اون تجربه که چند خط بالا صحبتش رو کردم ، واقف بشی ؛ اونوقت چی ؟
همه آرزوهات و هدفات ، بی معنی بشن چی !
اصلا دیگه شاید یادتم نیاد که یه روزی همچی هدفایی داشتی !
بابا اینطوری که خیلی ضدحاله !! نیست ؟!
ع
... خیلی وقته دنبال آرزوها و هدفایی هستم که با یه تیر دو نشون بشه .
یعنی یه جورایی با اون دنیا هم جور دربیاد ، به درد اونجا هم بخوره !
خیلی توقعم زیاده آره ؟! ولی می گن جوینده یابنده ست . مطمئنم نتیجه می گیرم !
ولی زیادم سخت به نظر نمیاد ... شب بخیر   .
 

|+| نوشته شده توسط همکلاسی در جمعه 1385/11/20 و ساعت 0:49 |