تبليغاتX
گذرگاه
لحظات را اینگونه بودن ...


لحظات شادی خدا را
ستایش کن
                                   
لحظات سختی خدا را
جستجو کن
                                
لحظات آرامش خدا را
مناجات کن

لحظات درد آور به خدا
اعتماد کن

و در تمام لحظات خداوند را
شکر کن

...
|+| نوشته شده توسط همکلاسی در سه شنبه 1387/02/17 و ساعت 12:35 |  
بوی توت ...
تو این فصل ، مخصوصا تو این ماه ، مشهد برام خیلی دوست داشتنی میشه . { آخه ، اکثر خیابوناش پر از درختای کهنسال و پر از شکوفه ست ! }
دم به دقیقه هوای قدم زدن تو خیابونای قدیمی و پر از درختش میافته تو سرم ... مخصوصا خیابون آبکوه ش که پر از درختای توته . وای از بوی توت که فقط و فقط یاد باغ بزرگ بی بی جان می ندازه منو ، با اون درختای بزرگ توتش که هر بهار خدا خدامون بود یه طوری به هر طریقی که شده با بچه ها بریم اونجا و بیفتیم به جون درختای توتش و تا نوک هر شاخه رو غارت کنیم !! عجب توتایی بود و عجب مزه ای و عجب حالی و عجب روزهایی ...
حیف که دیگه خیلی وقته به جای اون باغ باصفا و پر از خاطره ؛ یک آپارتمان چند طبقه کاشتن { نمی دونم چطور دلشون اومد ... } . بی بی جان هم که خدا صدوبیست سال دیگه عمرش بده ، هر وقت چهره ی نورانیشو میبینم و برا ما نبیره هاش با اون صدای دلنشینش حرف می زنه ، همیشه یادی از اون خونه و از اون باغ هم میکنه . چقدر دلم به حالش می سوزه ؛ خیلی اون باغ رو دوست داشت ... ولی باز هم امان از این گردونه ی زندگی که آروم و قرار نداره هیچوقت . بگذریم ... من که وحشتناک دوستش دارم !
بچه که بودیم هر وقت صحبت رفتن به باغ میشد ، یاد سه چیز می افتادم : شکلات ، که همیشه بی بی جان تو اون جاشکلاتیه طلایی رنگش که رو طاقچه ی اتاق پذیرایی گذشته بود و واسه من مثل یه صندوق جادوئی بود که همیشه شکلات داشت ؛ یاد اون شکلاتا می افتادم که از دست خودش میگرفتیم و چقدر خوش میگذشت . بعد از اون یاد بچه گربه های باغ می افتادم که همیشه حداقل سه چهارتا بچه گربه ی ریز و بامزه تو اون باغ بود و همبازی ما بچه ها بودن ، چقدر شیطونی می کردن و می کردیم . و در آخر هم یاد درختای میوه اش و مخصوصا سه تا درخت سر به فلک کشیده ی توتش ، که یکیشون توت رسمی بود و معمولا دیرتر می رسید ، اما خیلی درشت و شیرین بود ...
الان که یاد اون دوران ها می افتم  ،  واقعا بی نظیر ترین روزهام همون روزها بودن . کاش ... ولش کن ، کاش ماش رو بیخیال . بوی توت رو بچسب که داره فصلش می گذره و هنوز یه دونه هم نخوردم !
امیدوارم امسال موقعیتش پیش بیاد و توت نخورده از این فصل نگذرم !! ...

                                       ++ برگی از درخت خاطراتم ++
---
{ بی بی جان نود و چند سالشه . اما الان مثل یک بچه ی شیرین زبون و معصوم و دوست داشتنی می مونه }
{ بدجور دلم براش تنگ شد ... }
{ همین الان یاد این شعر افتادم که به دوران مهد برمیگرده ، { واسه بی بی جان می خوندم } :
البته دقیق یادم نمیادش !! ... ولی نه داره یه چیزایی یادم میاد ...
مادر بزرگ خوبم روی پتو نشسته
...؟؟؟...
 من می دوم به سویش ، بوسه زنم به رویش .
 بگم سلام بی بی جان .
با قصه های خوبت مرا کمی بخندان .
برای من همیشه خوب و عزیز هستی .
چون گل سرخ قالی روی پتو نشستی .
درهای سرد غم را به روی من تو بستی .
...؟؟؟...
ای امان از این حافظه . یاری نمی کندم ...
}
{ راستی سلام و التماس دعا ... }
 
|+| نوشته شده توسط همکلاسی در چهارشنبه 1387/02/04 و ساعت 23:52 |  
نگاهم را شنیداری ؟

...
نشسته بودم و در افکارم محو ِ محو ...
یادم را به آن زمان بردم .
درست به آنجا ...
دقیق به یاد دارم آن مکانی را که هیچ سایه ای در آن وجود نداشت ، سرتاسر نور بود و نور ؛و آن لحظه هایی را که رها از اسارت زمان بودند و هیچ هراسی از تمام شدنشان احساس نمی کردند .
... وای از آن مکان و دریغ از آن لحظه ها .
لحظه هایی که اگر عمری هزار ساله کنی ، اما بدون سپری کردن لحظه ای از آن لحظه ها ، آن هزار سال برایت یک هزار هم نخواهد ارزید !
هزار پله را پشت سر گذاشتی برای بالا رفتن از پرتگاه پوچی ... بگذریم ، همیشه از ارتفاع هراس داشته ام .
درست یادم هست ، حتی تا آن آخرین لحظه های بودنمان ، کماکان احترام آن سکوت پرشور و باوقار را نگه داشته بودیم !
اما اینبار طاقت نداشتم آن سکوت را . سکوتی که هزار سال با آن زندگی کرده بودم ! زندگی ام را در آن گذرانده بودم .
اما ... اما اینبار یک جای کار لنگ می زد .
نمی دانستم چرایش را ، اما " اینرا می دانستم که سکوت نباید اینجا می بود " ... به هر تقدیر حضورش تمام فضا را مملوء از خود کرده بود .
درمانده به این سو و آن سو می دویدم !
دنبال چیزی برای شکستن آن ... نه ؛ شکستن که نه ؛ بعد از این سالها نباید حرمت سکوت را می شکستم .
سایه ات!؟ بلندتر و عظیم تر از خودت به چشمم خورد !
...
وای ... چه کنم ؟ چرا اینگونه ایستاده ای و مرا نگاه نـمیکنی حتی ! مرا ببین که دیوانه وار می خواهم بشنوی مرا ، اما این سکوت با این عظمتش مرا نمی گذارد !
آخر چه کنم ... اینجا فقط ماییم و این سکوت شکست ناپذیر .
دلم داغ شده است . می ترسم آتش بگیرد . می ترسم دیگر لحظه ای برایم نماند . می ترسم رسالت این من را هیچگاه نیابی . می ترسم از فردایم که پاسخگوی هستم . می ترسم فردا تو مرا به گونه ای دیگر بشنوی ، می ترسم از همه آنهایی که تو هراسی ازشان نداری .
آی از تو ای سکوت . تنها لحظه ای بگذار من هم آهنگی بنوازم .
شرمنده ام ...
توانم دیگر به عجز و لابه افتاده است !
سخت است برایم تحمل سنگینی ِ عظیم ِ این سکوت که بر دوش می کشم ؛ این نگاه ِ بی نگاه ِ تو هم دیگر مازاد بر آن شده است ...
دیگر قصد دارم سکوت را بشکنم ؛ دیگر کاری به حرمتش ندارم . گرچه شاید او هم مرا بشکند ... اما راه دیگری هم هست مگر ؟!
سرم را بالاتر از چند لحظه قبل ترش گرفتم . نگاهم را به نگاهت انداختم که به هر جایی می توانست باشد جز به نگاه من ...
دوست داشتم تا جایی که در توان دارم فریاد بزنم ؛ دوست داشتم همین لحظه مرا از خودم و به نوای خودم بشنوی ، نه فردا از نوای دیگری .
حنجره ام را تر کردم ... هنوز دهان نگشوده بودم که برق نگاهت در نگاهم موج زد ... ... دیگر حرفی برای گفتن نداشتم و کاری جز شنیدن آهنگی که سکوت به زیبایی هر چه تمام تر آنرا می نواخت .
تازه اینرا فهمیدم ...
سرت را همانند چند لحظه قبل پایین انداختی و من هم . و با هم تا آخرین لحظه ای که هیچگاه سر نرسید گوش به آهنگ نهادیم ...
---
- گاهی در مقابل بعضی ها که قرار می گیری ، قفل میکنی ؛ بانک اطلاعات کلماتت خالی می شود ؛ ذهنت پاک می شود ؛ تمام حرفهای گفتنی ات را گم شده می یابی ؛ در واقع ترجیح می دهی تمام روز را فقط شنونده باشی ؛ و همیشه یک چیز عذابت می دهد ، که آیا او هم این حس تو را می فهمد و می داند یا نه ؟ یا اینکه حمل بر بی اعتنایی و خشک بودنت می گذارد !!
- پرستوی مهاجر همیشه در آرزوی پرواز در انتهای آسمان آبی بود . او هر شب خواب مرگ را میدید !!

|+| نوشته شده توسط همکلاسی در جمعه 1387/01/30 و ساعت 2:6 |  
عظیم حسی غریب ...

در این روزها بیشتر سعی داشتم اطرافم را طور دیگری نظاره کنم ؛ به گونه ای که همه چیز برایم جدید و نو باشد .
دیدن ها و شنیدن های تکراری به هر حال خسته کننده می شوند ، گرچه اجتناب ناپذیرند ...
قصد داشتم عید امسال را طوری دیگر ، شاید به سبکی جدید و عجیب ، به روز طبیعتش برسانم !
گرچه عید هم یکی از همین تکراری هاست ، البته به استثنای شیرنی ها و مبالغ عیدی هایش که بدبختانه دیگر مارا دامن گیر نمی شود ! اما باز هم با همه این تکراری بودنش ، خسته کننده نمی شود .
مثل خواندن هزارباره ی یک شعر زیبا ، و دوباره خواندنش برای هزارویکمین بار !!
... در هر حال این عید ، خوشبختانه و به لطف خدا ؛ بسیار به یاد ماندنی و زیبا شد برایم . شاید اولین عید از بیست و چندمین عیدهایم ، این عید بود که باید در گوشه ی سالنامه اش علامتی بزنم .
در این دوازده روز سه چیز بیش از هر چیز دیگری برایم جذاب بود ،
"غروری" را که کویر با سکوت عجیبش در دلم القا کرد .
"تنهایی" ای را که دریا با تمامی آن وسعتش ، و با تمامی آن امواجش در گوشم فریاد می زد ، گویی درصدد بود لحظه های تنهایی اش را اینگونه پر کند .
و یک "حس غریب" که در نیمه شب دریا حس کردم ، چشیدم ، اما نفهمیدم ... در واقع هیچ تجزیه تحلیلی برایش نداشتم .
شاید حسی شبیه به لبه ی جایی ایستادن ، جایی که آنجا آخر دنیا باشد ؛ همه جا سیاه و تاریک . زیر پاهایت شن های نرمی که در ذهنت آنرا می بینی ، و سردی آب که زیر پایت را از شن خالی می کند . روبرویت تاریکی مطلق ، تنهای تنها ...
گاهی بی هیچ بهانه ای چشمها ترنم باران را می طلبند ، گاهی دیدن بزرگی و عظمت آفریده های خداوند تبدیل به یک حس غریب می شوند که تنها آنرا در همان لحظه ای که چشمها می بارند می توان با تمام وجود درک کرد . شاید باارزش ترین احساسات که نیرویی عظیم به دل می دهند ، همین حس ها باشند . حس هایی که یک لحظه می آیند ، تمامی وجود آدم را می لرزانند و دگرگون میکنند و لحظه ای بعد می روند ... تو می مانی و نگاه قفل شده ات به آن نقطه و آن زیبایی ...

---
- سلام ؟ ... بله سلام !
- اما نه . عید ، عیدیش را همیشه می دهد . تنها مدلش فرق می کند !
- کمی از نگاه دوربین در این چند روز ... ( لینک )

           در پناه مهربان ترین ...

|+| نوشته شده توسط همکلاسی در سه شنبه 1387/01/13 و ساعت 0:6 |